رمان حوالی چشمانت

حوالی چشمانت❤️👀 پارت4

دختری که حضور در جمع دوستاش رو به بودن در خونه ترجیح میداد.

دوباره چشمم به پری خورد که چجوری با عشوه زیر گوش بابا پچ پچ میکرد.
با حالت کلافه چشمام و یه دور چرخوندم و رو به بابا_ گفتم اگه اجازه بدین من برم بخوابم.

پری با حالت کنایه گفت اخی عزیزم نکه از صبح کم خوابیدی ،بدون به توجه به اون به بابا چشم دوختم.

بابا گفت برو بخواب ولی فردا یادت نره وقت آرایشگاه داری ساعت ۱۲ آماده باش حسین میاد دنبالت تا باهم برین ناهار بخورین تا شب گرسنه نمونی.

با این حرف بابا دوباره ترس تموم وجودم و فرا گرفت و با حالت کلافه _گفتم ولی بابا من فردا کلی کار دارم باید حموم برم و کلی کار دیگه حالا خونه یچیز میخورم دیگه .

صدای پری بلند شد که گفت:ایش خیلی دلتم بخواد.
بابا که متوجه کلافگیم شد+ گفت باش شبت بخیر.
از جام بلند شدم و

به اتاقم رفتم بعد از یکم چرخیدن تو اینستا مطمعن شدن از اینکه فردا ساعت ۱۰ سحر میاد اینجا ،با استرس چشمام و بستم و بعد از کلی این طرف و اون طرف شدن خوابیدم.

صبح با صدای بازشدن در اتاقم چشمام و باز کردم.

سحر بود چشمای باز منو که دید گفت:به به عروس خانوم من نمیدونم توچجوری از استرس خوابت میگیره دختر.

نشستم روتخت وهمونطور که خمیازه میکشیدم گفتم _نخوابیدم که

سحر:، با خنده اشاره کرد مشخصه پاشو برو حموم الان دوماد میاد میبینه عروس بو میده پشیمون میشه می‌ترشی میوفتی رودستمون .

_صورتمو جمع کردم و گفتم تروخدا حرف اونو نزن اول صبحی

+صبح کجا بود لنگه ظهره پاشو دختر

 _باشه باشه پاشدم همینطور که به سمت در حموم میرفتم دونه دونه لباسامو در میاوردم خداروشکر اتاقم سرویس حموم دستشویی جدا داشت.

سحر:جووون عجب تیکه ای هستی پنی تروخدا بیا زن‌خودم شو .

_لباسمو پرت کردم طرفشو گفتم مسخره.

+اسم بابات اصغره زود بیا.

بعد از دوش نیم ساعته از حموم بیرون اومدم

2

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *