حوالی چشمانت ❤️👀 پارت 41

*

 

 

پناه پناه پناه

 

به سمت صدا برگشتم

 

حسین:بگو بله عروسکم همه منتظر توان

 

با وحشت به اطراف نگاه کردم بابا و پری کنارمون ایستاده بودن پری با خشم نگاهم میکرد.

 

پری:بله رو بگو دیگه

 

داد کشیدم:نههههه

 

یهو انگار از یجا پرت شدم با تکون دستای یه نفر چشمام و

باز کردم عامر نگران بالا سرم نشسته بود با تعجب نگاه

کردم من کجا بودم

 

یهو همه چی یادم اومد من پناه از عروسیم فرار کردم تو

جاده تصادف کردم بعدش عماد و عامر منو پیدا کردن من

با عامر ازدواج کردم و الان اینجا دراز کشیده بودم.

 

 

به لحظه ترس تموم وجودم و گرفت نکنه اگه بگم من همه چی یادم اومده من و ببرن تحویل بابام بدن.

 

_اینجا کجاست؟

 

عامر:یادت نمیاد عشقم؟حالت بد شد اوردیمت بیمارستان

 

_اها،من خوبم بریم

 

خواستم بلند بشم که عامر سریع شونه هامو گرفت و گفت:

نه عزیزم فلن بمون دکتر گفت باید استراحت کنی

 

در باز شد و خانوم سفید پوشی داخل شد

 

و با لبخند مهربونی گفت:

 

بهوش اومدی عزیزم،خب خداروشکر جواب آزمایشا هم

اومد هیچ مشکلی نیست فقط یه خبر خوب دارم

 

عامر:بفرمایین خانوم دکتر

 

از جوابی که دکتر میخواست بگه میترسیدم

 

دکتر:خانومتون حامله است دارید بابا میشین

 

نمیدونم چرا با اینکه دوست نداشتم این اتفاق بیفته ولی

الان حس بدی نداشتم نسبت این موضوع

 

عامر:واقعا خانوم دکتر؟

 

دکتر :بله فقط حتما پیش یه دکتر برین که بتونه

راهنماییتون کنه برای مراقب ها ما امروز دکتر

متخصصمون بیمارستان نیست

 

عامر:چشم حتما خدایا شکرت

 

بعد از بیرون رفتن دکتر عامر نزدیکم شدو پیشونیمو بوسید

 

عامر:خیلی خوشحالم آنا مرسی بخاطر همه چیز

 

لبخندی بروش زدم دستمو گزاشتم رو شیکمم یعنی الان من

میخواستم مامان بشم میترسیدم از این که حسین پیدام

کنه اگه اونا پیدام کنن بچمو می‌کشن

 

از فکرش تنم لرزید عامر بیشتر بهم نزدیک شد

 

عامر:خوبی آنا ؟

 

نباید میفهمیدن من حافظم برگشته نباید

 

_خوبم فقط این محیط اذیتم می‌کنه میشه بریم ؟

 

عامر:آره عزیزم بزار سرمت تموم بشه

 

_باشه

 

در باز شد و مریم جون پشتش عماد وارد اتاق شدن

 

مریم جون:دخترم خوبی ؟

 

_خیلی ممنون ببخشید بهتون زحمت دادم

مریم جون:این چه حرفیه عزیزم

عامر:مامان فهمیدی چیشد؟

مریم جون:چیشدع پسرم

 

عامر با خنده و ذوق گفت:آنا حامله است مامان داری نوه دار میشی

 

نگاهم و به عماد دادم تا ببینم عکس‌العملش چیه

 

حسابی جا خورده بود با چشمای غمگین متعجب به من نگاه میکرد.

 

مریم جون با خوشحالی نزدیکم شد و گفت:

 

وای عزیزم واقعا راست میگی ؟

 

خداروشکر ایشالله که زیر سایه پدر مادر بزرگ بشه

 

عامر:ممنون

 

عماد با صدای ضعیفی گفت:مبارکه

 

عامر:ممنون داداش ایشالله قسمت خودت

 

مریم جون :آنا جان از این به بعد باید بیشتر مواظب خودت باشی

 

 

عامر:من برم برگه ترخیص و بگیرم پرستارم صدا میزنم سرمت و در بیاره.

 

_باشه

 

مریم جون:لازم نیست بیشتر بمونه؟

 

عامر:نه دکترش گفت حالش خوبه

 

مریم جون:پس تو پیش خانومت بمون بیشتر بهت احتیاج داره مواظبش باش من میرم

 

عامر:باشه ممنون مامان

 

بعد از اینکه کارهای ترخیصم تموم شد همه به غیر از عماد به خونه برگشتیم

 

 

گفت که بیمارستان کار داره و شب میاد حس مبهمی داشتم

از اینکه فهمیده بودم هویتم چیه ناراضی بودم کاشکی

همون نمی‌دونستم ترس از دست دادن زندگی که الان

داشتم مثل خوره مغزمو میخورد دوست داشتم با سحر

حرف بزنم ولی ریسک بزرگی بود برم دم خونشون دنبالش

چون هم خونه ما نزدیک به اونجا بود هم ممکن بود پدر و

مادر سحر به نازی خبر بدن که من اونجام نه نه نباید

میرفتم اونجا ولی میتونستم برم محل دانشگاهش

ببینمش با همین فکرا روی تخت دراز کشیدم و چشمام گرم شد و به خواب رفتم.

 

 

نمیدونم ساعت چند بود که از خواب بیدار شدم ولی تاریک

 

شدن هوا نشان میداد که شبه بعد از عوض کردن لباسام از

اتاق بیرون اومدم عامر جلوی در اتاق بود

 

عامر:بیدار شدی عزیزم حالت خوبه؟

 

_اره خوبم

 

عامر:میخواستم برای شام صدات کنم ظهرم چیزی نخوردی دوباره حالت بد میشه عمر من

 

_دورت بگردم نگران من نباش من خوبم

 

عامر بغلم کرد و پیشونیمو بوسید

 

با هم به سمت سالن پایین رفتیم همه منتظر ما بودن.

 

_سلام

 

حاج بابا:به به دختر گلم مبارک باشه ایشالله که مثل خودت خوشگل باشه و شبیه پسر میمون من نشه

 

همه از این شوخی حاج بابا خندیدن به غیر از عماد

 

عامر:هی حاجی داشتیم دیگه من میمونم

 

حاج بابا:مگه شک داری پسر ،جدا از اینا خوشحالم که شما

سر و سامون گرفتین حالا فقط مونده عمادمم بره سر

زندگیش فکر کنم بهتر باشه سریع تر مراسم و بگیریم

 

عماد جدی رو به حاج بابا گفت:فکر کنم در مورد این

موضوع قبلا صحبت کرده باشیم

 

5/5 - (1 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ی بنده خدا ....
4 ماه قبل

لطفا زود تر پارت بزارید دوروز درمیو یا هفته 1 پارت

نیوشاخاتوون
نیوشاخاتوون
4 ماه قبل

ممنون 💕

فهرست
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x