رمان حوالی چشمانت

حوالی چشمانت ❤️👀 پارت22

وقتی رسیدیم جلوی خونه قبل اینکه من پیاده بشم عماد گفت:

+ساعت ۷اماده باش

_باشه

جعبه لباس و برداشتم و

از ماشین پیاده شدم داخل خونه شدم مستقیم به سمت اتاقم رفتم

 

داخل اتاق شدم همون‌طور که دونه دونه لباسامو در میاوردم به سمت حمام داخل اتاق رفتم هنوز ساعت ۵ بود و دوساعتی وقت داشتم بعد از دوش ۳۰ساعته حوله کوچک و دور خودم پیچیدم و بیرون اومدم .

به سمت میز آرایش رفتم بعد از سشوار کشیدن موهام

 

موهامو فرق باز کردم یه آرایش ساده هم انجام دادم و بعد از پوشیدن لباسم

 

روی تخت نشستم یه نیم ساعتی وقت دارم میتونم ناخونامو لاک بزنم بعد از تموم شدن کارم‌ گوشیو برداشتم و خودم و با بازی که تازه ریخته بودم سرگرم کردم.

با صدای در سرمو بلند کردم و گفتم: بفرمایین

دربازشد، عماد بود یه نگاه سرتاسری بهم انداخت و گفت:

+اگه حاضری بریم

_باشه شما برین من الان میام

+باشه من توی ماشین منتظرتم

بعد از رفتن عماد بلند شدم و بعد از پوشیدن مانتو و شالم از اتاق بیرون رفتم.

مریم جون از آشپزخونه بیرون اومد و با خوش رویی گفت

مریم جون : خیلی ناز شدی دخترم ،خوش بگذره بهتون مواظب خودتون باشین.

_خیلی ممنون چشم.

از خونه بیرون زدم عماد و عامر تو ماشین منتظر بودن با نزدیک شدن من به ماشین عامر از ماشین پیاده شد و جلوی چشمای متعجب من و عماد در عقب و برام باز کرد عماد با اخم های درحم به عامر نگاه میکرد، تشکر کردم و نشستم عماد چند تا نفس عمیق کشید و راه افتاد . تو راه فقط من و عامر صحبت کردیم و عماد فقط سر تکون میداد نمیدونم چرا از اینکه روم حساسیت داشت حس خوبی داشتم

 

بعد از چند دقیقه جلوی در یه خونه ویلایی نگه داشت و بعد از زدن دو تا بوق آقای مسنی در و باز کردم و ماشین و داخل حیاط برد.

همراه با عماد و عامر از ماشین پیاده شدیم به طرف ساختمون ویلا رفتیم.

در خونه باز شد و دختر و پسر جوونی به سمتمون اومدن.

پسر صمیمانه عماد و عامر و در آغوش کشید و رو به من گفت:

+خیلی خوش اومدین بفرمایین

دختر دستمو تو دستش گرفت و گفت

 

دختر:وای عزیزم تو چقدر خوشگلی بعد رو به عماد گفت:معرفی نمیکنی

عماد:دختر یکی از دوستان نزدیک بابا هستن یه مدتی پیش ما میمونن

دختر :خیلی خوشحال شدم از دیدنت عزیزم

_منم همینطور

داخل ویلا شدیم همه در حال رقصیدن وسط بودن.

زیر گوش عماد گفتم:_ تولد این دختره است؟

 

+نه این خواهرشه

_اها

با هم به سمت مبلای گوشه سالن رفتیم و نشستیم.

رو مبل جلویی ما دختر و پسری درحال بوسیدن هم بودن با دیدن این صحنه خجالت زده نگاهم و برگردوندم که با عماد چشم تو چشم شدم داشت با شیطنت نگاهم میکرد سرمو پایین انداختم.

دختر کنارم ایستاد و گفت:عزیزم بیا بریم اتاق و نشون بدم لباساتو عوض کنی

همراه با دختر به سمت یه اتاق رفتیم جلوی در اتاق کسی صداش کرد از من جدا شدو به طرف دیگه ای سالن رفت داخل اتاق شدم قبل بستن در یکی خودشو داخل انداخت و درو بست عماد بود.

رو بهش گفتم:

_نمیدونستم توام لباس مجلسیتو آوردی اینجا بپوشی.

متوجه کنایه کلامم شد و بیشتر بهم نزدیک شد

+زبونت دراز شده

_اره مشکلی هست

+نه مشکلی نداره خودم برات کوتاهش میکنم

_خوبه نمیدونستم دست به قیچیت خوبه

+با قیچی نه ولی با زبونم میتونم برات بخورمش

از شنیدن حرفش با تعجب بهش نگاه کردم

قدم به قدم بهم نزدیک میشد من با هر قدمش عقب میرفتم انقدر که کمرم سردیه دیوار و حس کرد عماد دستاشو‌ دو طرف صورتم گزاشت و گفت:

+چیشد زبونت و خوردی؟

نمیدونم چرا یه لحظه از دهنم پرید وگفتم:

_نه گزاشتم تو برام بخوریش

بعد از گفتن این حرف هم خودم تعجب کردم هم عماد .

 

+حالا که خودت میخوای من مانعی نمی‌بینم

و با گفتن این حرف لبهاشو روی لبهام گذاشت

یکی از دستاشو‌ پشت گردنم گزاشت و دست دیگش تموم بدنم و لمس کرد با حس گرمی دستاش بی اختیار آه کشیدم.

سرشو داخل گردنم برد وبوسه های ریز زد گفت:

+در برابرت نمیتونم خودمو کنترل کنم

 

ازم جدا شدو من و به سمت تخت برد کامل بی اراده رو تخت دراز کشیدم رو تنم خیمه زد و دوباره شروع به بوسیدن لبام کرد

 

بعد از چند ثانیه بدون وقفه که لبام و بوسید سرشو داخل گردنم کرد با گازی که از گردنم گرفت انگار تازه فهمیدم داریم چیکار میکنیم دستامو رو سینش گزاشتم و به عقب حلش دادم.

_عماد

+جان عماد

لباشو گذاشت رو قفسه سینم و بوسید

_تروخدا بسته الان یکی میاد میبینه

بدون توجه به حرفم گردنمو بوسید با دستام بین لباش و تنم فاصله انداختم و گفتم:

_خواهش میکنم کافیه

با کلافگی دستاشو‌ تو موهاش کشید و

 

از رو تنم بلد شد و گفت :

+من میرم بیرون بعدش تو بیا

بعد بدون نگاه دیگه ای از اتاق بیرون رفت منم از بعد آویزون کردن مانتو و شالم و درست کردن رژم موهامو مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم.

 

خداروشکر کسی متوجه نبود دوتامون نشده بود.

جمع خوبی بود همه خونگرم بودن و همین باعث شده بود اصلا احساس غریبی نکنم .

 

با دخترا حسابی گرم گرفته بودم و دائم در حال شوخی کردن با هم بودیم .

دختری که تولدش بود یعنی همون زن آقا حسین دوست صمیمی عماد و عامر اسمش مریلا بود یه دختر خوشگل و مهربون من که حسابی ازش خوشم اومده بود خواهرشم اسمش مانیا بود.

 

مانیا هم مثل خواهرش دختر مهربونی بود

 

تا موقع شام فقط با دخترا صحبت کردیم و خندیدم و بعد از شام دختر خاله مریلا که تازه اومد بود یکسره چسبید به عمادو الانم که داشتن وسط‌ میرقصیدن نمیدونم چرا از اینکه داشت با اون میرقصید حرص می‌خوردم.

با اخم بهش نگاه کردم سعید داداش مریلا و مانیا که از سرشب همش دور من بود کنارم اومد و گفت:

+افتخار یه دور رقص و میدین بانو

میدونستم عماد عصبی میشه ولی برا اینکه لجشو در بیارم قبول کردم

 

_بله

 

عماد

 

یه لحظه به جایی که اناشید ایستاده بود نگاه کردم اونجا نبود یدور

 

نگامو تو سالن چرخوندم داشت با سعید میرقصید مینارو از خودم جدا کردم و به طرفشون رفتم رو به سعید گفتم: اجازه میدی

یکم من من کرد و ناچار گفت :

باشه

با حرص دست دور کمر اناشید انداختم و به طرف خودم کشیدمش عصبی گفت:

+چته وحشی

سرمو کنار گوشش بردم و گفتم:

_به اندازه کافی از دستت عصبی هستم دیگه حرف نزن

2

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

  1. دوست ندارم توهین کنم.
    ولی از اساس چرته نویسنده جون
    و همچنین یه موضوع کلیشه ای.
    چه خبره میشینین هر چی مزخرف تو ذهنتون میاد اینجا میارین.
    واقعا که.

  2. دختره (پناه•• آناشید)
    عاشق عماد شد🤔😐😕😑
    عماد هم روش تعصب داشت حس مالکیت واَخموتَخم و••••••••••
    پس احتمالن خییییییییییلی زود هم ازدواج میکنن
    ( البته من اینجور رفتارهارو کلن دوستندارم😐😕😑 ) البته بازم حساب کنیم چندنفر خاطرخواه عماد هستن مانند دخترعموش طناز و گویا اون دختره آرایشگر (نسترن یا نسرین) هم دوستدخترش بود•• 😐😕
    کاش‌دیگه اینشکلی مربع عشقی نمیشود•

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *