رمان حوالی چشمانت

حوالی چشمانت ❤️👀 پارت24

بعد از تموم شدن کارام لباسامو پوشیدم و منتظر زنگ عامر موندم‌.

وقت ناهار عماد زنگ زد و خبر داد که رسیده، مجبور شد چند روزیو بخاطر سمینارش که تو شیراز برگزار میشد بره اونجا خیلی دوست داشتم منم برم ولی خب فلن نمیشد چون کسی از رابطمون خبر نداره .

عماد میخواست به مامانشینا بگه ولی من

 

مخالفت کردم هیچ دوست نداشتم مریم جون و حاج بابا فکر کنن دارم از محبتشون سواستفاده میکنم.

بعد از اینکه عامر به گوشیم زنگ زد باهمه خداحافظی کردم و از آرایشگاه بیرون اومدم همه تو ماشین منتظر من بودن به سمت ماشین رفتم و کنار مریم جون نشستم

 

حاج بابا:

سلام دخترم خسته نباشی

_سلام ممنونم

مریم جون:تروخدا ببخشیدا دخترم خسته ای نزاشتیم استراحت کنی بخدا دلمون گرفت انقدر خونه موندیم عمادم که نیست بیشتر دلم میگیره این شد که عامر گفت

شام و بریم بیرون یکم حال و هوامون عوض بشه راستشو بخوای میخوام در مورد موضوعی باهات صحبت کنم که انشالله خیره

 

تا برسیم اونجا همش فکرم مشغول این بود که میخواد درمورد چی‌با من صحبت کنه.

با شنیدن صدای مریم جون از فکر بیرون اومدم .

مریم جون: شما برین داخل من و آنا دستامونو بشوریم بیاییم بعدم چشمک بامزه ای به من زد باهم به سمت دستشویی رفتیم

و بعد از شستن دستامون به سمت حاج بابا و عامر که روی میزی که بیرون رستوران قرار داشت نشسته بودن رفتیم بعد از سفارش غذا مریم جون رو به حاج بابا گفت: حاجی اجازه میدین

عامر سرشو پایین انداخت و با انگشتاش بازی کرد.

حاج بابا:بفرمایین

 

مریم جون:من زیاد اهل مقدمه چینی نیستم می‌خوام تورو‌ برای عامرم خاستگاری کنم

با شوک سرم و تکون دادم و روبه مریم جون با صدای آرومی گفتم :

_چی

مریم جون:دخترم نمیخوام بزارمت تو فشار که تو حتما باید جواب مثبت بدی اینم‌بدون تو جوابت هرچی باشه بازم روسر ما جا داری

 

حاج بابا:دخترم حالا غذاتو بخور بعدا که فکراتو کردی میتونی جواب بدی؟

اصلا متوجه نشده بودم کی پیشخدمت غذارو‌ آورده بود‌ هنوز تو شوک بودم و با غذام‌ بازی میکردم انگار بقیه هم متوجه حال بد من شده بودن که دیگه چیزی نگفتن

 

نمیدونم چقدر گزشته بود که با صدای عامر به خودم‌اومدم

+آنا میشه چند لحظه تنها صحبت کنیم

معذب به مریم جون و حاج بابا نگاه کردم که مریم جون گفت:

برین بیرون عزیزم حرف بزنین

_چشم

ناچار از جام بلند شدم و همراه عامر بیرون رفتم

 

یکم که راه رفتیم عامر گفت:

+آنا از قبل شام‌که مامان اون‌حرفو زد دیگه چیزی نگفتی ناراحت شدی؟

 

_ناراحت نه ولی خب شوکه شدم

 

اگه وجود من تو خونه برای شما مزاحمت ایجاد می‌کنه میتونم یجارو برا خودم اجازه کنم

+این چه حرفیه دختر من از مامان خواستم تورو برام خاستگاری کنه اونم فقط بخاطر اینکه دلم میخواد ،اناشید من دوست دارم .

این بار دوم بود که من امروز شوکه میشدم اصلا فکر نمی‌کردم عامر به من علاقه مند شده باشه ،سکوتم انقدر طولانی شد که بلاخره گفت:

+تافردا فکراتو بکن و این و بدون اگه جواب مثبت بدی قول میدم خوشبختت کنم.

نمیتونستم حرفی بزنم حرفیم برای گفتن نداشتم

 

فقط سرمو تکون دادم دوباره برگشتیم پیش مریم جون و حاج بابا بعدم همگی سوار ماشین شدیم و به سمت خونه رفتیم بعد رسیدن روبه جمع شب بخیر گفتم و سریع داخل اتاقم شدم انگار تازه از شوک بیرون اومده بودم و متوجه شده بودن چیشده ساعت و نگاه کردم هنوز ۱۲ نشده بود می‌تونستم به عماد زنگ بزنم

شمارشو گرفتم بعد از دوتا بوق جواب داد

 

عماد:چه عجب عروسکم یادش افتادم منم هستم

_سلام بخدا درگیر بودم عماد کارای آرایشگاه بعدشم شام با مامانینا رفتیم دربند

با تعجب گفت:

+آها چیزی شده ؟ناراحتی؟الان کجایین برگشتین؟

_اره خونه ایم

+چرا عشقم ناراحته؟

_عماد

+جان

_مریم جون من و برا عامر خاستگاری کرد

انگار اونم مثل من تعجب کرده بود که بعد از چند ثانیه با من دای بلندی گفت:

+چی میگی تو؟ حالت خوبه؟

 

توهم زدی

_عماد چرا حرفمو باور نمیکنی

داد می‌کشه گوشیو یکم از گوشم فاصله میدم

+نمی‌فهمم چرا کسی چیزی به من نگفته بود

با بغض گفتم:

_داد نکش عماد، من خودم به اندازه کافی حالم بد هست.

 

+ناراحت نباش همین فردا برمی‌گردم با مامان حرف میزنم میگم که ما همدیگرو دوست داریم می‌خوایم باهم ازدواج کنیم.

_عماد

+جانم

_تروخدا زودتر بیا

+میام قربونت بشم

 

تو نگران نباش سعی میکنم فردا پسفردا برگردم

2

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *