رمان حوالی چشمانت

حوالی چشمانت ❤️👀 پارت26

نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم تموم حرفا ،خاطره ها مثل فیلم از جلو چشمام رد میشد.

ازش متنفرم اون احساسات منو به بازی گرفت بعد مثل یه اشغال دورم انداخت انگار همون آدم نبود که می‌گفت بدون تو نمیتونم زندگی کنم ، سخت بود کنار اومدن با حرفاش برای منی که فکر میکردم عماد همیشه پشتمه و تنهام نمیزاره.

بخاطر سردرد و گریه چشمام باز نمیشد دوتا مسکن خوردم

متوجه نشدم کی خوابم برد صبح با صدای جیغ مریم جون از خواب بیدار ش

شدم بدون توجه به ظاهرم از اتاق بیرون رفتم مریم جون گریه میکرد و خدا رو صدا میزد عماد داشت عامرو معاینه میکرد.

مریم جون با دیدن من به سمتم اومد و گفت

+دیدی چه خاکی تو سرم شده بچم جلو خودم حالش بد میشه نمیتونم کاری کنم

بغلش کردم و گفتم

_درست میشه توکلتون به خدا باشه

+پسر لجبازم قبول نمیکنه بره عمل کنه میگه من تا بچم و نبینم عمل نمیکنم اناشید تروخدا قبول کن زنش شو عامرم دوست داره تحمل غم و ناراحتیو نداره.

عامر منو دوست داره؟!

پس عماد به خاطر برادرش کنار کشید ،مگه من دوستش نداشتم؟ مگه اون نبود که می‌گفت هیچوقت ولم نمیکنه حالا بخاطر برادرش کنار کشیده؟

عامر:تروخدا ببخشید اناشید سر و صدا شد تو هم بیدار شدی

_نه بابا این چه حرفیه من بیداربودم

+عامرم مامان بیا لجبازیو بزار کنار برو عمل

عامر:مامان چندبار بگم من خوبم بخدا اصلا نیاز به عمل نیست اما بخاطر شما چشم ولی الان زمانش نیست

حاج بابا:اسرار نکن حاج خانوم بزار هرجور راحته

امروز جمعه بود من در هفته جمعه هارو نمی‌رفتم آرایشگاه عامر رفت اتاقش استراحت کنه عمادم که اصلا بعد اینکه حال عامر خوب شد رفت اتاقش و تا الان در نیومده از اتاقش منم داشتم با گوشیم ور میرفتم که صدای مریم جون و حاج بابا رو شنیدم.

مریم جون: حاجی با اناشید حرف زدی ببینی جوابش چیه؟

حاج بابا:چقدر عجولی زن امروز حرف میزنم راستی به خواهرتینا زنگ زدی گفتی امشب برا عمر خیر مزاحمشون میشیم.

مریم جون:نه والا حاجی راستش میخواستم بگم ولی گفتم عامرم حالش بده بزار فردا

حاج بابا:کار خیره و به فردا ننداز عامرم حالش خوبه.

با دیدن من دیگه چیزی نگفتن اما ذهن من درگیر حرفاشون شد حاج بابا رو به من گفت:

+دخترم وقت داری یکم صحبت کنیم
_بله حتما

+پس بریم حیاط یکمم قدم بزنیم

چند دقیقه ای میشد که داشتیم قدم می‌زدیم تا بلاخره

حاج بابا گفت:

+ببین دخترم عامر دوست داره درسته قلبش مریضه و این حق و به تو میدم که شاید نخوای با یه آدم مریض زندگی کنی…

وسط حرفش میپرم و میگم

_این چه حرفیه حاج بابا

+نه دخترم بلاخره حقیقته ولی میدونم عامر انقدری دوست داره که نزاره آب تو دلت تکون بخوره اما اینو بدون اگه جواب منفی بدی چیزی تغییر نمیکنه تو همیشه دختر این خونه ای و رو چشم ماجا داری ،

اما امشبم قراره به خواسته عماد برای خواهر زاده مریم بریم خاستگاری توهم که جواب مثبت بدی شادیمون کامل میشه

دیگه متوجه بقیه حرفاش نشدم فقط اون قسمت که گفت برای عماد میرن خاستگاری مثل یه نوار تو سرم تکرار می‌شد

گفت به خواسته عماد یعنی خود عماد گفته براش برن خاستگاری حالم خیلی بد بود ولی نباید جلوی حاج بابا نشون میدادم

حاج بابا گفت:

+دخترم نگفتی جوابت چیه

نمیدونم میخواستم با خودم لج‌کنم یا عماد ولی میخواستم با عامر ازدواج‌ کنم.

_من جوابم مثبته

+خداروشکر دخترم خیلی خوشحال شدم، برم به آقا دوماد خبر بدم که خودشو کشت انقدر از پشت پنجره چشم چشم کرد.

راست می‌گفت عامر داشت مارو نگاه میکرد

حاج بابا داخل شد من اما همچنان همونجا وایستاده بودم نمیدونم کار درستی کردم یا نه با صدای عامر به خودم اومدم.

عامر: آناشید نیومدی داخل

_میخواستم یکم هوا بخورم

+نمیدونی چقدر خوشحالم که قبول کردی ،اناشید من خیلی دوست دارم قول میدم خوشبختت کنم‌

_توخیلی خوبی عامر

+نه عزیزم تو خوبی منم خوب میبینی ،بیا بریم داخل سرما میخوری

باهم به سمت داخل رفتیم با ورود ما مریم جون گفت:
ماشاالله هزارماشالله چقدر بهم میایین، مرجان خانوم یه اسپند دود کن

عامر:قربونت بشم من مامان جونم

مریم جون:خدانکنه عزیز مادر ایشالله بچهاتونو ببینم

 

2

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

  1. ممنون😘😇💓💕🌸
    اما یچیزی•••••••
    قبلن‌ دختر عموشون طناز عاشق عمادبود•• الان دخترخالشوون هم اضافه شود🤔 جالب کم کم داره مشخص میشه انگار همه دخترهای فامیلو دوستوآشناشوون عاشق عماد هستن😐 اون عامرهم که روح انگار هیچکس نمیبینتش😕

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *