رمان حوالی چشمانت

حوالی چشمانت ❤️👀 پارت27

مریم جون: ایشالله عمادمم دوماد میشه قراره فردا شب براش بریم خاستگاری

 

عامر:واقعا خاستگاری کی

 

مریم جون:دختر خالت

عامر:عماد خودش گفت؟

باشنیدن صدای عماد به طرفش برگشتیم

عماد:آره من گفتم

نمیدونم چرا ته دلم هنوز امید داشتم که عماد نگفته براش برن خاستگاری اما با این حرفش دوباره اشک‌تو چشمام جمع شد.

 

مریم جون با شادی رو به عماد گفت :

پسرم اناشید جواب مثبت داد

انگار عمادم توقع شنیدن این حرف و نداشت که با بهت به من نگاه کرد چرا تعجب کرد مگه خودش همینو

نمی‌خواست مگه نگفت دیگه دوستم نداره مگه نمی‌خواد بره خواستگاری دختر خالش

 

با لحنی که غم‌و حرص به وضوح توش معلوم میشد گفت :

بسلامتی

انگار مریم جونم متوجه شد عماد زیاد خوشحال نشد.

عامر:ایشالله قسمت خودت داداش

عماد به من چشم دوخت و گفت:

ایشالله

بعد از شام همه تو حال نشسته بودیم که مریم جون گفت :

حاجی‌ نظرت چیه

 

هفته دیگه اناشید و عامر عقد کنن

حاج بابا:نمیدونم ببین نظر خودشون چیه

همه به من نگاه کردن که گفتم:

_هرجور خودتون صلاح میدونین

عامر:منم مخالفتی ندارم

حاج بابا:پس هفته دیگه یه مراسم تو همین عمارت میگیریم، حاج خانوم شمام هرچی لازم دارین و با اناشید برین بازار و بخرین.

 

عامر:آره من فردا خودم میبرمتون

سنگینی نگاه عماد و روی خودم حس میکردم دوست نداشتم بهش نگاه کنم.

 

برای همین بلند شدم و به بهونه خستگی رو به جمع عذرخواهی کردم و داخل اتاقم شدم.

 

نمیدونم چم‌ شده بود

 

حس عذاب وجدان داشت مغزمو میخورد من داشتم در حق عامر ظلم میکردم من هیچ حسی بهش ندارم هیچ بلکه عاشق داداششم بودم ولی حس انتقام از عماد باعث شده بود به اینا توجه نکنم‌.

 

شب با زور قرص خوابم برد صبح که از خواب بیدار شدم ساعت۸ بود،بعد از دوش گرفتن لباسامو پوشیدم و آماده از اتاق بیرون رفتم.

 

سرم به طرز وحشتناکی درد میکرد خواستم دوباره بگردم اتاق قرصامو بخورم که چشمام سیاهی رفت داشتم میوفتادم که کسی گرفتم نمیتونستم از درد چشمام و باز کنم.

 

+حالت خوبه اناشید

 

پس عماد بود که گرفتم،چشمام و باز کردم و ازش جدا شدم با وجود درد سرم گفتم

 

_خوبم ممنون

+بگو قرصات کجاست برات بیارم

 

اولش خواستم مخالفت کنم ولی انقدری حالم بد بود که چیزی نگفتم

 

_تو کشو اولیه کمد کنار تختم

+تو بشین اینجا من الان برات میارم

بعد از چند دقیقه عماد قرصامو آورد و خوردم

+سرت که درد میگیره چیزیم یادت میاد

_دقیق نه فقط یه صحنه هاییی

 

+دکترت می‌گفت این سردردا طبیعی و خیلی کمک میکنه به برگشتن حافظت فقط قرصاتم سر موقع بخور

 

یه لحظه از توجه اش خوشحال شدم ولی با صدای عامر یادم اومد من قراره زن داداشش بشم .

 

عامر:صبح بخیر اینجا چرا نشستین چیزی شده؟

+اناشید یکم حالش بد شد

 

با نگرانی به طرفم اومد و کنارم زانو زد

 

عامر:خوبی چرا حالت بد شد

_نمیدونم فکر کنم بخاطر اینه که چند روزه قرصامو نمیخورم

 

عامر:میخوای بریم دکتر

 

عماد:نه لازم نیست دکترش گفته بود طبیعیه فقط از این به بعد باید قرصاشو سر وقت بخوره

 

_اهوم

 

عامر:امروز لازم نیست بری آرایشگاه اگه حالت خوبه بریم خرید

 

قبل اینکه من چیزی بگم عماد گفت:

 

عماد:چه عجله ایه حالا بزار فردا که حالش بهتر شد

 

عامر: آره اناشید عماد راست میگه امروز خونه استراحت کن فردا میریم

 

_نه من خوبم

عماد با خشم نگاهم و کرد

عامر:مطمعنی؟

_اره

بعد از صبحانه منو مریم جون و عامر به طرف مرکز خرید رفتیم بعد از خرید مانتو شلوار،کیف وکفش داخل مزون لباس مجلسی شدیم.

 

مدلا زیاد بود و انتخاب سخت ولی هیچ ذوقی برای انتخاب لباسم نداشتم انگار تازه متوجه شدم من سر لجبازی با عماد دارم با داداشش ازدواج میکنم که هیچ احساسی بهش ندارم ، شایدم فقط بخاطر لجبازی نباشه عامر پسر خوب و خوش قلبیه ازهمه مهمتر دوستم داره و قبول کرده که من هیچ خانواده ای فلن ندارم چون حافظم و از دست دادم

 

 

+سلام خوش اومدین میتونم کمکتون کنم

مریم جون:ما یه لباس برای مراسم عقد می‌خواستیم

+ اگه اینجا چیزی نپسندیدین بفرمایین طبقه بالا اونجا تنوع کارامون بیشتره

 

مریم جون:بچه ها من دیگه خسته شدم یکم بشینم شما برین چیزی انتخاب کردین پرو کن منم میام ببینم

 

عامر:باشه قربونت بشم تو استراحت کن

همراه عامر پله هارو بالا رفتیم

طبقه بالا کاراش خیلی قشنگ تر بود بعد از یدور نگاه کردن یه لباس و انتخاب کردم

 

2

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

  1. سلام ببخشید الان دوهفته هست پارت جدید نگزاشتید لطفا میشود پارت جدید بگزارید و همچنین رمان عالی و درجه یک 👌🏻 (✪‿✪)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *