رمان حوالی چشمانت

حوالی چشمانت ❤️👀 پارت28

بعد از خوردن غذا عامر گفت

:
+آنا چرا انقدر کم حرفی قبلا بیشتر حرف می‌زدی چیزی اذیتت می‌کنه؟

_نه اینطور نیست

+احساس میکنم راضی نیستی نسبت به این اوضاع ،از این که قراره رود جشن بگیریم ناراحتی؟

_نه اصلا فقط احساس غریبی میکنم دوست داشتم مثل هر دختر دیگه ای تو این روز پدر و مادرم پیشم باشن ولی من حتی نمیدونم اونا کی هستن

+همه چی درست میشه غصه نخور، دکترت گفته این سردرد ها نشونه خوبی داره

امروز دیگه خیلی خسته شدی بریم خونه؟

_بریم

باهم از رستوران بیرون زدیم و بعد از تحویل سوییچ

ماشین سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم

ماشین و تو حیاط گزاشت و از ماشین پیاده شدیم ، یه ماشین دیگه اونجا بود که عامر با دیدنش

گفت:

+عه ماشین دختر خالست که

دختر خاله یعنی همون که قرار بود عماد بره خاستگاریش؟
خواستم همین سوال و ازش بپرسم که در خونه باز شد و

مریم جون گفت:

+خوش اومدین عزیزانم خوش گزشت؟

_بله جاتون خالی

عامر:نازی چرا اینجاست مامان؟

+این چه حرفیه پسرم خوب اومده به خالش سر بزنه
باشنیدن صدای نازک دختری از پشت مریم جون اومد
نازی:انگار ناراحتی من اومدم عامر جان

 

دختری با قد بلند موهای بلوند چشم های عسلی در کل دختر خوشگلی بود تیپشم کاملا امروزی بود.

عامر رو بهش گفت :این چه حرفیه فقط تعجب کردم خیلی وقت بود این طرفا نمیومدی

نازی: آره دیگه دلم براتون تنگ شد

بعد به من اشاره کرد گفت:

معرفی نمیکنین

عامر دستشو پشت کمرم گزاشت و گفت :

+نامزدم اناشید

انگار زیاد از حرف عامر خوشش نیومد

دستم و به طرفش گرفتم و گفتم

_سلام خوشبختم

با مکث دستشو گرفت طرفمو گفت:

سلام منم همینطور

مریم جون به داخل اشاره کرد و گفت :

بفرمایین داخل بچها درست نیست جلوی در ایستادین

بعد از خوردن غذا عامر گفت:

+آنا چرا انقدر کم حرفی قبلا بیشتر حرف می‌زدی چیزی اذیتت می‌کنه؟

_نه اینطور نیست

+احساس میکنم راضی نیستی نسبت به این اوضاع ،از این که قراره رود جشن بگیریم ناراحتی؟

_نه اصلا فقط احساس غریبی میکنم دوست داشتم مثل هر دختر دیگه ای تو این روز پدر و مادرم پیشم باشن ولی من حتی نمیدونم اونا کی هستن

+همه چی درست میشه غصه نخور، دکترت گفته این سردرد ها نشونه خوبی داره

امروز دیگه خیلی خسته شدی بریم خونه؟

_بریم

باهم از رستوران بیرون زدیم و بعد از تحویل سوییچ ماشین سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم

ماشین و تو حیاط گزاشت و از ماشین پیاده شدیم ، یه ماشین دیگه اونجا بود که عامر با دیدنش

گفت:

+عه ماشین دختر خالست که

دختر خاله یعنی همون که قرار بود عماد بره خاستگاریش؟
خواستم همین سوال و ازش بپرسم که در خونه باز شد و مریم جون گفت:

+خوش اومدین عزیزانم خوش گزشت؟

_بله جاتون خالی

عامر:نازی چرا اینجاست مامان؟

+این چه حرفیه پسرم خوب اومده به خالش سر بزنه
باشنیدن صدای نازک دختری از پشت مریم جون اومد
نازی:انگار ناراحتی من اومدم عامر جان

 

دختری با قد بلند موهای بلوند چشم های عسلی در کل دختر خوشگلی بود تیپشم کاملا امروزی بود.

عامر رو بهش گفت :

این چه حرفیه فقط تعجب کردم خیلی وقت بود این طرفا نمیومدی

نازی: آره دیگه دلم براتون تنگ شد

بعد به من اشاره کرد گفت:معرفی نمیکنی

عامر دستشو پشت کمرم گزاشت و گفت :

+نامزدم اناشید

انگار زیاد از حرف عامر خوشش نیومد

دستم و به طرفش گرفتم و گفتم

_سلام خوشبختم

با مکث دستشو گرفت طرفمو گفت:

سلام منم همینطور

مریم جون به داخل اشاره کرد و گفت

بفرمایین داخل بچها درست نیست جلوی در ایستادین

2

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *