رمان حوالی چشمانت

حوالی چشمانت ❤️👀 پارت29

_اینو عماد قبلا باهم دوست بودن؟

+یه مدت آره ولی بعد از اون با هم

 

تموم کردن  یعنی عماد تموم کرد بخاطر اخلاقای مزخرف نازی وگرنه  نازی عماد و دوست داشت نمیدونم چرا عماد باز رفت طرفش

 

 

یه هفته مثل برق و باد گزشت

عماد رفت خاستگاری نازی و مراسم نامزدیشون شد برای هشت ماه دیگه روز تولد نازی

قرار بود تا اون موقع یه

صیغه محرمیت بینشون خونده بشه من اون شب تا صبح گریه کردم و از خدا خواستم بتونم فراموشش کنم الان من تو آرایشگاه حاضر بودم و

منتظر اینکه عامر بیاد دنبالم تو این هفته سعی کردم با خودم کنار بیام عامر پسر خوبی بود و منو خیلی دوستم داشت منم دوست نداشتم دلشو بشکنم پس به خودم قول دادم دلمو بهش بدم

 

آرایشم همون‌طور که میخواستم ساده بود موهامم گفته

بودم باز درست کنه

+عزیزم آقا دوماد جلو در آرایشگاه منتظره

با کمک خانوم آرایشگر شنلمو پوشیدم و بیرون رفتم

عامر با دسته گل رز سفید جلو در منتظر بود یدور سرتاپاشو نگاه کردم کت و شلوار خیلی خوب تو تنش نشسته بود و جذاب شده بود به طرفم اومد

پیشینیمو بوس کرد بعد از دادن دست گل دستشو گزاشت پشت کمرم و کمک کرد سوار ماشین بشم کنارم نشست و گفت:

باورم نمیشه که دیگه داری مال خودم میشی خیلی خوشگل شدی اناشیدم

لبخندی بهش زدم و گفتم:

_توام خیلی خوشتیپ شدی

 

جشن قراربود داخل عمارت برگزار بشه ولی قبل رفتن به عمارت اول رفتیم باغ و عکسامو‌نو انداختیم

بعد از تموم شدن عکسا به طرف عمارت رفتیم صدای آهنگ تا بیرون عمارت میومد

ماشین و داخل حیاط پارک کرد و به کمک عامر از ماشین پیاده شدم به سمت داخل رفتیم

داخل عده ای وسط مشغول رقصیدن بودن عده ای هم اونهارو تماشا می‌کردن با ورود ما همه به سمتمون برگشتن

به سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم بعد از خواندن خطبه عقد و گفتن بله حلقه دست هم کردیم مریم جون با خوشحالی سمتمون اومد و بغلمون کرد

+خوشبخت بشین ایشالله خیلی بهم میایین خیلی نازی

شدی دختر گلم

_خیلی ممنون

حاج بابا:مبارکتون باشه بابا جان خوشبخت بشین

_ممنونم حاج بابا

عامر:زنده باشی حاجی

کادوهاشونو روی میز گزاشتن

عماد روبروی عامر ایستاد و بغلش کرد با چشمایی که غم و

حسرت به وضوح توشون پیدا میشد گفت :

خوشبخت بشین

جعبه ای رو به دستم داد

بغض گلوم و گرفت قرار بود عماد جای عامر باشه ولی اون منو نخواست هنوزم نفهمیدم دلیل جا زدنش چیه ولی دیگه برام مهم نبود چون هم اون الان زن داشت هم من شوهر داشتم

 

بعد از تموم شدن تبریکات نوبت به رقص دو نفره رسید

 

عامر دستاشو دور کمرم حلقه کرد و همراه با ریتم آهنگ آروم شروع به رقصیدن کردیم.

 

2

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

  1. بلاخره{ نحایت این /داستان قصه/ هم ادامش اومد ممنون😘😇💓💕💖🌸 از نویسنده
    اما یک صحبتی که داشتم این بودکه کاش یکم یجورایی سریع تر قسمتهارو بذاری دختره گلم دیگه خییلی دیردیر هفته ای یکبار

  2. مگه میشع
    مگه داریم
    دختره حافظشو از دست داده
    بدون پدر و خانواده ازدواج کنه.

    حالا اینا خوبن مثلا گیر ادم‌لات و… بازم میگفتی تهش ازدواجه
    واقعا چتونه که یه رمان جذاب نمینویسین

    واقعا نمیدونی عماد واسه قلب عامر ازت دست کشیده عجبا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *