رمان حوالی چشمانت

حوالی چشمانت ❤️👀 پارت31

نمیدونم ساعت چند بود بلاخره مراسم تموم شد بعد از رفتن مهمونا فقط خاله عامر موندو عمه خانوم(عمه مریم جون)

 

حاج بابا که بعد از رفتن مهمونا گفت خسته است و رفت اتاقش بقیه تو حال نشسته بودیم

 

نازگل رو به عمه خانوم گفت

 

عمه جون حالا نمیشه یه چند ماه بمونین پیش ما بخدا دلمون براتون تنگ میشه

 

عمه جون:نه عزیزم من خونه خودم راحت ترم شما هر وقت خواستین بیایین پیشم قدمتون رو چشم.

 

مریم جون رو به من و عامر گفت:

 

بچها برین استراحت کنین از صبح سرپا بودین

 

واقعا ممنونش بودم چون من که داشتم غش میکردم از خستگی بلند شدیم رو به جمع شب بخیر گفتیم

 

با رسیدن به پله ها عامر گفت

 

+عزیزم تو برو بالا من یچیزی از تو ماشین بیارم

 

_باشه

 

پله ها رو بالا رفتم با شنیدن صدای پا پشت سرم برگشتم عماد بود روبروم ایستاد و با پوزخند گفت :

 

تبریک میگم زنداداش

 

با تنفر تو چشماش زل زدم و گفتم :

 

_ممنونم

 

عماد: اونجوری با تنفر به من نگاه نکن یادت نره من کی بودم

 

_تو کی بودی؟یه آدم تنوع طلب که منو وابسته خودش کرد بعد که سیر شد پرتم کرد برا داداش

 

با خشم چونمو گرفت و گفت:

 

+حرفتو مزه مزه کن بعد بزن

 

_چیه مگه دروغ میگم

 

+آره چرت میگی خودتم می‌دونی دوست داشتم و دارم

 

_پس برا چی عقب کشیدی

 

+دلایلم گفتن نداره

 

با حرص خودمو عقب کشیدم و گفتم :

 

_ازت متنفرم

 

خواستم به طرف اتاق برم که دستمو کشید

 

_دستمو ول کن وحشی

 

+ازم متنفر نیستی بگو‌ که نیستی

 

 

_هستم ،خودت مگه همینو نمیخواستی

+آنا

_بله

+خدا منو لعنت کنه که هنوزم تموم فکرم تویی، من نباید دیگه به تو فکر کنم تو شوهر داری

 

بعد با حسرت و خشم چشماشو بست منم دوستش داشتم بیشتر از خودم ولی اون این راهو انتخاب کرده بود.

 

تو چشمام نگاه کرد و گفت:

 

+تو چرا قبول کردی مگه دوستم نداشتی من فکر نمی‌کردم قبول کنی البته نه اینکه عامر مشکل داشته باشه

نه ولی خب تو منو دوستم داشتی اناشید برای لجبازی من که اینکارو نکردی؟عامر طاقتشو نداره

 

_شاید اولش بخاطر لجبازی با تو بوده باشه ولی الان نه عامر مهربونه دوستم داره دلم نمی‌خواد بازیش بدم

 

+خوبه کاشکی الان من …

 

حرفشو نیمه قطع کرد و دستمو ول کرد به سمت پایین رفت

 

با خستگی داخل اتاق شدم لباسم سنگین بود به تنهایی نمیتونستم درش بیارم میخواستم برم مریم جون و صدا کنم که در باز شد و عامر داخل شد جعبه ای تو دستش بود به سمتم و اومد با فاصله کم روبروم ایستاد

 

عامر:من یادم رفت کادومو بدم

 

_ممنون

 

جعبه رو ازش گرفتم و بازش کردم

 

سوئیچ ماشین بود با بهت سرمو بلند کردم و رو به عامر گفتم

 

_برام ماشین خریدی!

 

+مبارکت باشه عشقم ایشالله از فردا هم میری گواهینامتو میگیری

 

_ممنونم واقعا لازم نبود…

 

وسط حرفم پرید و گفت

 

+لازمه عزیزم به خوشی استفاده کنی ،بیا کمک کنم لباستو در بیاری

 

معذب پشت بهش ایستادم.

 

دستشو با مکس روی بندای لباس گزاشت و بازشون کرد لباس و با دست گرفتم که نیوفته.

 

 

بعد از عوض کردن لباسام با لباس خواب و پاک کردن ارایشم گوشه تخت دراز کشیدم عامرم رفته بود دوش بگیره .

 

با فکر به جشن چشمام گرم شدو خوابیدم.

 

نمیدونم ساعت چند بود که با حس تشنگی از خواب بیدار شدم عامر کنارم خوابیده بود به صورتش نگاه کردم تو خوابم مظلوم بود عامر کلا برعکس عماد پسر مظلوم و مهربونی بود ولی همون قدر عماد عصبی وهمیشه اخمو

 

یه لیوان آب خوردم و دوباره دراز کشیدم

 

 

این دفعه وقتی بیدار شدم آفتاب در اومده بود عامرم سرجاش نبود

 

بلند شدم و بعد از عوض کردن لباسام با شومیز سفیدرنگ، خواستم از اتاق بیرون برم عامر اومد

 

+بیدار شدی عزیزم

 

_اره

 

نزدیکم شدو پیشونیم و بوسید و باچشمک با مزه ای گفت:

 

+ دیشب دلم نیومد بیدارت کنم،ولی عوضش امشب جبران میکنیما

 

از اینکه به دیشب اشاره مستقیم کرد خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم

 

بغلم کردو تو‌ گوشم گفت

 

+قربون تو بشم من خجالت میکشی خوردنی تر میشی،بریم صبحانه بخوریم

 

بعدم دستمو گرفت و باهم از اتاق بیرون رفتیم

2

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

  1. من اینبار یجورایی دلم برای همشوون سوخت😐😕😯😑🤐💔 مخصوصن عامربیچاره•بینواا ی
    از همه جابیخبر کاش عامر بنده خداا عاشق آناشید(پناه) نمیشوود•• اما از یکطرف هم خوشحالم که پناه•آناشید تونست از دست خانواده/ مادرناتنی وبرادر هیولاش / فرارکنه•• (البته کاش پدرش بیشترهواشوو داشت اگرپدرش مراقبش بودودخترش ازرفتارهای کثیف زن دومش و برادرش محافظت میکرد این اتفاق نمیوفتاد😐😕😯😒😓😟😑🤐😔😳😵😖😢)
    و شانس با دختره یاربودبه پست آدمهای خوبی خورد•••••••
    البته یچیزایی جای تعجب داره
    که این دخترداشت میرفت پیش خانواده دوستش شهرستان چجوری رَدش زودزدن یچیزی هم هست خییلی هاهم از مخمصه هَچَلی که دختره؛ (پناه) آناشید اوایل قصه ) توش افتاده بود نجات پیدا نمیکنن و بدبخت میشن یک عمر باید بسوزن و بسازن••••
    من هم امیدوارم آناشید بتونه با عامر یجورایی خوشبخت بشه به قول دوست عزیز عامرخیییییییلی پسره مهربونی 💓💗💖❤🌹🌸🌻🌼

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *