رمان حوالی چشمانت

حوالی چشمانت ❤️👀 پارت40

هوا از دیشب خیلی بهتر بود با نازگل صمیمی تر شده بودم

و از هر دری با هم صحبت میکردیم،نازی هم گاهی در

بحثامون شرکت میکرد ولی هنوز زیاد با من رفتار خوبی نداشت.

صدای بحث عماد و عامر نگاه مارو به سمتشون کشید

 

نمیدونم درباره چی حرف میزدن ولی انگار خیلی موضوع جدی بود به سمتشون رفتم و گفتم:

_مشکلی پیش اومده؟

عماد:به تو مربوط نمیشه

عامر هشدار دهنده اسم عماد و صدا کرد و رو به من گفت:

نه دورت بگردم چیزی نیست

منم بدون توجه به عماد سمت عامر خم شدم و لباشو کوتاه بوسیدم.

به عماد نگاه کردم تاعکس والعملشو ببینم
با صورت قرمز شده از خشم نگاهمون میکرد
رو بهش گفتم:

 

_چیزی شده از چیزی عصبانی شدی ؟

با اخم گفت:

فکر نکنم تو حضور چند نفر دیگه اینکار درست باشه

_شاید همینطور باشه ولی خب دلم برای عشقم تنگ شده بود

نمیدونم چرا ولی دوست داشتم حرصشو در بیارم شاید بخاطر این بود که اون خودش منو پیش کش داداشش کرد و منم میخواستم تلافیش و سرش در بیارم یجورایی انتقام کاری که کرد.

 

با حرص دستشو مشت کرد و از ما دور شد

همون شب داخل کشتی یه جشن تولد کوچیک برای عامر گرفتیم که خیلی خوش گزشت عامر حسابی از کادوی من خوشش اومده بود براش یه ساعت از ترکیه خریده بودم ، قرار بود دو روز دیگه برگردیم تهران و این دو روز باقی مونده هم جاهای دیدنی ترکیه رو ببینیم

 

دو روز مثل برق و باد گزاشت و ما تو فرودگاه بودیم و پروازمون چهار ساعت تاخیر داشت منتظر تو کافی شاپ فرودگاه نشسته بودیم خیلی خسته بودم تمام دیشب و نخوابیده بودیم و مشغول پاساژ گردی بودیم.

 

چشمامو چند لحظه بستم تا کمی از این سوزشش کم بشه با بستن چشمام دوباره صحنه تصادف این دفعه واضح تر جلوی چشمام نقش بست.

 

درد بدی تو سرم پیچید که چشمام و باز کردم انگار عامر متوجه شد که به سمتم خم شد و گفت:

 

خوبی جاییت درد میکنه؟

_خوبم نگران نشو

عامر:باز سرته اره؟ قرصاتو خوردی؟

_تموم کردم یادم رفت دیشب بخرم

عامر:بزار من برم داروخانه ی فرودگاه ببینم قرص تورو داره

_باش ممنون

سردردم هر لحظه بدتر میشد ومن برای اینکه از شدت درد کم کنم سرم و رو میز گذاشته بودم عامر بعد از یه ربع اومد و قرص و به طرفم گرفت .

_ممنون

عامر :بزار برات آب بریزم

قرص و همراه آب خوردم بعد از چند دقیقه درد سرم بهتر شد .

بقیه ساعات انتظار رو تو سالن VIP بودیم تا بلاخره نوبت پروازمون شد بعد از جای گیری داخل هواپیما چشمام و بستم تا برای چندساعت هم شده استراحت کنم

 

همون لحظه چشمام گرم شد و دیگه متوجه هیچی نشدم با تکون دستای کسی چشمام که میل شدیدی به خواب داشت و به زور باز کردم عامر:پاشو عمر من رسیدیم بریم خونه بگیر بخواب

به زور چشمام و تا ته باز کردم و بعد از چند ثانیه نشستن ایستادم با کمک عامر از هواپیما خارج شدیم.

همه بچها خستگی از سر و صورتشون می‌بارید

 

بعد از گرفتن چمدونا سوار ماشین شدیم و به سمت عمارت رفتیم.

ساعت دو شب بود و احتمال می‌دادیم کسی بیدار نباشه برای همین با کمترین صدا وارد خونه شدیم همون‌طور که حدس زده بودیم همه خواب بودن.

داخل اتاقمون شدیم و بدون اینکه لباسمو در بیارم رو تخت افتادم از شدت خستگی بیهوش شدم .

 

****

 

چشمامو باز کردم گیج رو تخت نشستم ساعت چند بود انگار خیلی خوابیده بودم

ساعت کنار تخت و نگاه کردم ساعت از یک ظهرم گزشته بود بلند شدم بعد از برداشتن حوله داخل حموم شدم تموم تنم کوفته بود و به آب گرم نیاز داشت بعد از دوش یک ساعته حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم بیرون زدم .

 

لباسامو پوشیدم و با درست کردن سر و وضعم پایین رفتم صداها از نشیمن میومد با ورود من نگاها رو به سمتم کشیدم

 

_سلام

مریم جون از جا بلند شد و به طرفم اومد آروم بغلم کرد.

مریم جون:سلام به روی ماهت عروسک خوشگزشت؟دلم برات تنگ شده بود عزیزم

_ممنونم مریم جون جای شما خالی دل منم برای شما و حاج بابا تنگ شده بود

حاج بابا:همیشه به گردش بابا جان بیا بشین پیش شوهرت که معلومه اونم دلتنگت شده

مریم جون خندیدو ازم جدا شد

به سمت عامر رفتم و کنارش نشستم

عامر:خوبی عزیزم؟

_خوبم تو خوبی

عامر:مگه میشه تورو ببینم و بد باشم

_نازگلینا کجان چرا نیستن پس ؟دیشب همه باهم اومدیم عمارت

مریم جون:آره دخترم اونا صبح زود رفتن خونشون

عمادمم که از بیمارستان بهش زنگ زدن مجبور شد بره

_اها،راستی بزار تا یادم نرفته وسیله هوایی که خواسته بودین و بیارم

 

مریم جون:حالا عجله ای نیست عزیزم بعد ناهار میاری صبحونه هم چیزی نخوردی مریض میشی دخترم پاشین بریم ناهار بخوریم .

 

بدون مخالفت همه بلند شدن منم برای اینکه واقعا داشتم ضعف میکردم از این پیشنهاد استقبال کردم

 

کنار عامر نشستم عامر بعد از پرکردن بشقاب من بشقاب خودشم پر کرد

با اولین قاشق دوباره محتویات معدم به سمت دهنم حجوم آوردن و من دستمو گزاشتم جلو دهنم و سریع داخل سرویس شدم .

 

بحاطر اینکه چیزی نخورده بودم فقط مایع سفید رنگ عوق زدم صدای نگران عامر و مریم جون از پشت در میومد بعد از زدن آب به دست و صورتم با دست و پای ارزون در و باز کردم

 

همین که خواستم قدم از قدم بردارم یهو زیر پام خالی شد و دیگه متوجه هیچی نشدم

2

نوشته های مشابه

‫5 دیدگاه ها

  1. رمان خوبیه ولی یکم غیر عادیه🥴
    اخه چطوری وقتی هویت خودش و نمیدونست عاشق شد و بعدشم که با عامر ازدواج کرد😐
    اصن یه درصدم احتمال نمیداد که قبلا ازدواج کرده🤧

  2. سلام نویسنده محترم
    میخواستم راجع رمانتون انتقاد کنم و هدفم بهتر شدن رمان و زیباتر بودن رمان های بعدی تونه
    اول اینکه رمانی که هیجان نداشته باشه و مثل شرایط عادی ادامه پیدا کنه برای خواننده حالا چه دیرتر پارت گذاری شه چه زودتر جذابیتی نداره
    اینکه چرا کار آناشید و عماد به اینجا کشید هم برام سواله رمان همینجوری و با خوشگذرونی و سفر داره میگذره بی هیچ هیجانی البته من هدفم اینه که جذابیت رمان بالا بره نه این که بزنم تو ذوقتون
    من چند تا رمان دیگه خوندم که واقعا دوست داشتم و همین باعث شده تا از بی هیجان بودن رمان انتقاد کنم
    مثلا آناشید تصادف کرده باید درباره خودش کنجکاو بشه،
    خیلی سریع ازدواج کرد قبلش هم که عاشق عماد شد،
    مگر اینکه به لطف سردرداش فکر هویت خودش باشه
    دیر به دیر پارت گذاشتن هم که دیگه خودتون میدونید خسته کنندست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *