رمان اردیبهشت پارت ۷۱

 

 

فراز دستاشو دو طرف صورت اون گرفت و سرشو بالا آورد … آرام مجبور شد نگاه کنه به چشم های فراز … و انعکاس تصویر خودش رو در مردمک های خاکستری و شفاف دید .

 

– الان می ریم دکتر و هر چی که باشه … این درد تا یک ساعت دیگه تمومه ! دیگه گریه نکن … باشه قربونت برم ؟!

 

چشم های آرام باز هم از اشک پر شد و در عین حال سرش رو تکون داد … تا حرف فراز رو تأیید کنه . فراز موهای چسبیده به شقیقه ی آرام رو با ملایمت لمس کرد .

 

– الهی قربونت برم …

 

و بعد با تردید … لب هاشو چسبوند به پیشونی آرام و اونو بوسید … آرام واکنش بدی نشون نداد … .

****

 

فضای بیمارستان … شلوغ و باری به هر جهت … و برای آدمی در موقعیت اون ، غیر قابل تحمل .

 

تکیه زده بود به دیوار و چشمش به در بخش اورژانس بود … .

 

دست چپش رو زده بود زیر بغلش ، دست راستش زیر چونه اش و مقابل دهانش … .

 

آدم های زیادی از مقابلش رد می شدن . خیلی هاشون اونقدر به حال خود گرفتار بودن که اصلاً اونو ندیدن … ولی بعضی های دیگه دیده بودن و با لبخند و صمیمیت و کنجکاوی سر حرف رو باهاش باز کرده بودند … حتی مجبور شده بود به چند نفری امضا بده .

 

در بخش باز شد و پرستار جوون اومد بیرون .

 

– آقای حاتمی … دکتر شرف خانی باهاتون کار دارن !

 

و با نگاهی عمیق و کنجکاو … سکوت کرد . فراز سرش رو تکون داد و وارد اورژانس شد .

 

دکتر شرف خانی یک پزشک مرد و جوون با سری نیمه طاس … به فراز لبخند زد .

 

– خب … آقای حاتمی عزیز ! خیلی نگران به نظر می رسید !

 

فراز پرسید :

 

– حالش چطوره ؟

 

– خوب ! … الان می بینیدش ! … واقعاً بهتره !

 

و بعد رو به پرستار ادامه داد :

 

– سرم خانم حاتمی چک بشه … اگه آخرشه از دستشون جدا بشه .

 

پرستار “چشمی” گفت و رفت … . بعد دکتر کاملاً مقابل فراز قرار گرفت … قدش کمی کوتاه تر از فراز بود .

 

– همسرتون هستند دیگه … درسته ؟!

 

 

 

فراز سری تکون داد .

 

– سابقه هم داشتن ؟

 

فراز گیج نگاهش کرد … دکتر با نگاه عقل اندر سفیهی توضیح داد :

 

– سابقه ی خونریزی !

 

سیبک گلوی فراز تکون خورد … خب ، دقیقاً نمی دونست !

 

– تا جایی که خبر دارم ، نه !

 

– باردار که نبودن ؟

 

– نه !

 

– سقط جنین نداشتن ؟

 

فراز باز هم تکرار کرد :

 

– نه !

 

– بسیار خوب !

 

شونه ای بالا انداخت و به سمت میزش رفت … همونطوری سر پا ایستاده برگه ی نسخه ای برداشت و مشغول یادداشت چیزی شد .

 

– این چیزا در تخصص من نیست ، آقای حاتمی ! من فقط می تونستم با مسکن دردشون رو کاهش بدم … که شد ! ولی اینکه بیماری خانم شما یک بیماری زنانه است ، بدیهیه !

 

برگه رو امضا زد و مهر کرد و بعد با یک حرکت از دفترچه جدا کرد .

 

– سونو گرافی نوشتم برای همسرتون … همین حالا طبقه ی همکف انجام بشه و بعد هم جوابش رو برسونید به خانم دکتر سیدی … ایشون فوق تخصص بیماری های زنان رو دارن ! .. اتاقشون همین کلینیک طبقه ی بالاست ! می گم به منشی ایشون هماهنگ بشه تا معطل نشید !

 

برگه رو به دست فراز سپرد و لبخند کوتاهی زد .

 

– می دونم برای شما موقعیت خوبی نیست ، ولی خوشحال شدم از دیدنتون !

 

 

****

کارهاشون خیلی زود راه افتاد .

 

با منشی دکتر سیدی از قبل هماهنگ شده بود و برای همین قرار بود زیاد پشت در اتاق دکتر معطل نمونن .

 

آرام هنوز هم درد داشت … ولی این دردی بود که قابل تحمل بود . صندلی خالی پیدا نمی شد . تکیه زده به دیوار سرد … نگاه کرد به فراز که مقابل میز منشی ایستاده بود و باهاش حرف می زد .

 

آرام نمی تونست اشتیاق نگاه منشی جوان رو نادیده بگیره … چشم هاش حالتی داشت ، انگار که به یک مجسمه ی نفیس و قیمتی توی موزه ی لوور نگاه می کرد !

 

آرام بی اختیار لبخند تلخی زد … توی دلش خطاب به دختر گفت : اگه بدونی چه آدمیه ! … اگه بدونی !

 

همون لحظه فراز چرخید به عقب و مچ لبخندش رو گرفت .

 

گونه های آرام رنگ گرفتن … به سرعت سرش رو پایین انداخت . از صبح و به خاطر تمام اتفاقاتی که بینشون افتاده بود … از فراز شرم داشت .

 

فراز جلو اومد و کاملاً مقابلش ایستاد .

 

– صندلی پیدا نمی شه که سر پا ایستادی ؟! … با این رنگ و روت …

 

آرام با سر پایین افتاده جوابش رو داد :

 

– خوبم !

 

فراز زبونش رو روی دندوناش کشید … باز یک قدم نزدیک تر اومد و با صدایی آروم و پر شیطنت گفت :

 

– آره انگار … دارم می بینم ! گریه کردنت تموم شده … داری لبخند می زنی !

 

آرام گفت :

 

– لبخند نمی زنم من !

 

گونه اش رو از داخل دهان گاز گرفت و با کف کفشش آروم به زمین ضربه زد … چند لحظه ای مکث کرد ، و بعد نتونست جلوی کلمات رو بگیره :

 

– دختره قشنگ نگات می کرد !

 

گوشه ی لب های فراز به نشونه ی پوزخندی به پایین کج شد .

 

– حسودیت شد ؟ … عجب افتخاری !

 

آرام بهش نگاه نسبتاً تندی انداخت :

 

– چرا باید حسودیم بشه ؟! …

 

فراز شونه ای بالا انداخت … توی نگاهش حالتی موج می زد ، شیطنت بود یا تفریح … برای آرام قابل تحمل نبود ! حس می کرد یک اسباب بازیه و فراز داره باهاش سرگرم می شه … .

 

 

 

بعد اومد و کنار آرام ایستاد و به دیوار تکیه زد .

آرام یک لحظه سرش رو بالا گرفت و نگاه کوتاهی به فراز انداخت .

 

– ولی … باید ازت تشکر کنم !

 

– بابت … ؟!

 

– اینکه به دادم رسیدی … منو آوردی دکتر ! … داشتم از درد می مردم !

 

– آدما معمولاً از دل درد نمی میرن عزیزم ، مگر اینکه چاقو توی شکمشون گیر کرده باشه ! …

 

آرام شونه ای بالا انداخت .

 

– بهر حال ممنونم !

 

– بهر حال خواهش می کنم !

 

از گوشه ی چشم نگاه کرد به آرام که با سری پایین افتاده … دو تا دستش رو پشت کمرش گذاشته بود و به زمین نگاه می کرد .

 

دستش رو جلو برد و دستِ چپ آرام رو از پشت کمرش بیرون کشید و بین انگشتاش گرفت . آرام شوک زده … نفس زیر جناق سینه اش گیر کرد .

نگاه کرد به فراز و یاد صبح افتاد … و یاد همین دست ها که آزادانه روی ران های برهنه اش کشیده می شدن … .

 

قلبش ناگهان سقوط کرد … خواست دستش رو عقب بکشه ، فشار انگشتای فراز بیشتر شد .

 

– دستم رو ول کن !

 

صداش انگار از ته چاه بلند می شد !

 

– نه !

 

– لطفاً !

 

– اصلاً امکان نداره … اگه اینقدر اصرار داری ، خودت خودتو آزاد کن !

 

آرام نفس تندی کشید .

 

می تونست اینو بفهمه که اکثر چشم های اونجا ، متوجه اون دو نفره … و فراز لعنتی هم حتماً اینو می فهمید . ولی بازی راه انداخته بود و آرام نای بازی کردن نداشت .

 

 

با این حال تلاش نرمی رو آغاز کرد تا با کمترین جلب توجه ، دستش رو از بین انگشتای فراز بیرون بکشه .

 

ناخن هاشو فرو کرد پشت دست فراز … و خنده ی فراز پر رنگ شد . هر چی آرام سعی می کرد دستش رو عقب بکشه ، اون با سماجت رهاش نمی کرد … سفت گرفته بودش و با انگشتاش بازی می کرد … و انگار داشت لذت می برد از این جنگ آرومی که بینشون رخ داده بود … .

 

بعد سرش رو کمی خم کرد به طرف گوش آرام :

 

– اینطوری نمی تونی آرام ! اگه می خوای از دستم راحت بشی … باید محکم تر برخورد کنی !

 

یک لحظه مکث … و بعد ادامه داد :

 

– من اگه به جای تو بودم … الان دستم رو خیلی شدید و پر خشونت عقب می کشیدم و بعد یکی می خوابوندم توی گوشم !

 

آرام دست از تقلای بیهوده برداشت و نگاه دوخت به چشم های فراز … از این فاصله ی کم می تونست انعکاس تصویر خودش رو توی مردمک های خاکستری و سرد ببینه . فراز ادامه داد :

 

– داری بهش فکر می کنی ؟! … به نظر من که ایده ی خوبیه ! ازم متنفری … می تونی آبرومو جلوی همه ببری ! من اگه بودم … یک لحظه هم صبر نمی کردم !

 

آرام نیشخندی زد :

 

– کاملاً مطمئنم که اگه تو بودی ، همین کارو می کردی … ولی من مثل تو دیوونه ی بی رحم نیستم !

 

فراز پوزخندی زد … خواست چیزی بگه :

 

– منم دیگه …

 

و بعد در اتاق دکتر باز شد … مریض قبلی بیرون اومد … و منشی گفت :

 

– خانم حاتمی … بفرمایید داخل !

***

 

دکتر سیدی یک خانم میانه سال با نگاهی مهربون بود که روسریشو مدل لبنانی بسته بود و از روپوش سفیدش بوی عطر خوشی می یومد .

 

کاغذهای سونوگرافی و گزارش پزشک اورژانس رو گرفته بود توی دستش و با دقت می خوند .

 

آرام با استرس … مشغول کشیدن ریشه ی کنار ناخنش شد . چند سال قبل هم به همین خاطر پاش به دکتر باز شده بود و حالا هم … .

 

دکتر بلاخره کاغذها رو روی میز رها کرد و کاملاً چرخید به سمت آرام .

4.6/5 - (13 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

3 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.