رمان اردیبهشت پارت ۷۲

 

 

آرام سعی کرد لبخند بزنه … ! … دکتر پرسید :

 

– چند سالته عزیزم ؟

 

– بیست و سه سال !

 

– و چند وقته که ازدواج کردی ؟!

 

– فقط … چند ماهه !

 

دکتر سری تکون داد :

 

– از چند سالگی برای اولین بار پریود شدی ؟!

 

انگار کسی با مشت کوبید توی شکم آرام … نفسش بند اومد . باز کردن این مسایل کاملاً شخصی و زنانه در حضور فراز … خدایا ! انگار قرار نبود این داستان نحس تموم بشه !

 

– از سیزده سالگی !

 

خون زیر پوستش دویده بود و صداش به طرز مضحکی تو دماغی به گوش می رسید . دکتر سیدی باز پرسید :

 

– توی این مدت مشکل خاصی نداشتی که آزارت بده ؟ … پریودهای نامنظم … یا دردناک … یا طولانی ؟!

 

آرام لب هاشو روی هم فشرد و نگاه کوتاه و سریعی به سمت فراز انداخت …. و متوجه شد اون داره می خنده !

 

اگرچه کاملاً در صندلیش فرو رفته و چهار انگشتش رو مقابل دهانش گرفته بود تا لبخندش رو مهار کنه … ولی از چشم هاش شیطنت و خنده می بارید !

 

لابد فهمیده بود درد آرام چیه و چطور توی مخمصه گیر کرده !

 

آرام حتی بیشتر خجالت زده شد .

 

دکتر سیدی ته خودرکارش رو به آهستگی روی شیشه ی میزش زد تا حواس اونو جمع کنه .

 

– خانم حاتمی ؟!

 

آرام به سختی جوابش رو داد :

 

– همیشه مشکلاتی داشتم !

 

دکتر با چشم های صبور و منتظر بهش خیره موند … و آرام مجبور شد توضیح بده :

 

– دوره هام دردناک و طولانی هستن !

 

– رابطه های جنسی دردناکی هم داری عزیزم ؟!

آرام ساکت شد ! …

 

داغ شده بود … کسی انگار صورتش رو روی آتیش گرفته بود ! حس مرگ می کرد ! اون که هیچوقت رابطه ی جنسی نداشت … فقط یک بار ، با مرد مقابلش … و فوق العاده دردناک بود ! اینقدر زیاد که بعد از اینهمه مدت باز دردش رو بین پاهاش می تونست حس کنه .

 

فراز با صورتی که ناگهان جدی شده بود … کمرش رو از تکیه گاه صندلی جدا کرد و کمی به جلو خم شد :

 

– مشکل خانمِ من چیه دکتر ؟ … ممنون می شم زودتر توضیح بدین !

 

 

نگاه دکتر سیدی به آرومی چرخید به طرف فراز … . دست هاشو روی میزش درهم قفل کرد و گفت :

 

– لطفاً … چیزی نیست که لازم باشه نگرانش باشید ! خواهش می کنم خودتونو ناراحت نکنید !

 

فراز هیچی نگفت ، ولی نگاهش همچنان نگران و بدبینانه … دکتر توضیح داد :

 

– در تخمدانِ همسر شما یک کیست چربی مشاهده شده که خب … کمی انگار دیر به فکر درمان افتادید و رشد کرده ! ولی جای نگرانی نیست … احتمالاً با دارو حل می شه ! … اگر هم نشد ، با یک عمل کورتاژ !

 

فراز هیچی نگفت و فقط نگاهش کرد … در یک لحظه سمی ترین و سیاه ترین افکار به ذهنش هجوم بردن و اونو از نفس انداختن . نفهمید دکتر چی توی چشم هاش دید که که به اون سرعت شروع کرد به توضیح دادن :

 

– ازتون خواهش کردم نگران نباشید ! آقای حاتمی … این یک مشکل زنانه ی رایجه !

همسرتون حتماً در جریان هستند !

 

نگاه فراز به سرعت متوجه آرام شد … که اونطور مچاله شده توی صندلی ، با یک دنیا حس بد … .

 

– عزیزم می تونی چند لحظه بیرون منتظرم باشی ؟!

 

آرام با اون چشم های درشت و معصوم نگاهش کرد … چشم هایی که قلب فراز رو از جا می کند … بعد سرش رو به آرومی تکون داد و از جا بلند شد و اتاق رو ترک کرد .

 

اون وقت فراز چرخید به سمت دکتر و با نگاهی جدی … جدی ترین نگاهِ تمام زندگیش … پرسید :

 

– هر چی … هر چیزی که هست … من می خوام که بدونم ! لطفاً دکتر !

 

دکتر اندکی شگفت زده لبخند زد :

 

– هیچی ! … واقعاً انتظار چی دارید ؟! … این یک کیست ساده است … با سرطان متفاوته ! من متوجهم که شما نگران سلامتی همسرتون هستید … ولی باور بفرمایید این مسئله جای نگرانی نداره !

 

سرش رو پایین انداخت و مشغلو یادداشت چیزی توی دفترچه اش شد … همچنان حرف هم می زد :

 

– فقط مراقبش باشید آقای حاتمی ! … داروهاش رو مرتب مصرف کنه و بعد از سه هفته باز هم بره سونوگرافی ! … هوای خورد و خوراکش رو داشته باشید … مراقب باشید استرس به خودش راه نده ! … و یک چیز دیگه …

 

سرش رو از روی دفترچه ی نسخه بلند کرد ، باز نگاه کرد به فراز و گفت :

 

– خانم هایی که تخمدان های کیست ساز دارن ، معمولاً ناچار می شن در دهه ی چهل زندگیشون ، جراحی کنن و تخمدان هاشون رو بردارن ! برای همین توصیه می کنم اگر می خواید فرزندی داشته بشید ، زودتر اقدام کنید !

 

 

فراز با گیجی پلک زد . فرزند داشتن از آرام ؟! …

 

هیچوقت به پدر شدن فکر نکرده بود … راستش بچه ها رو دوست نداشت … ولی فکر وجود یک بچه از نهانِ آرام … بهش اشتیاق و اضطراب شیرینی وارد می کرد .

 

دکتر سیدی برگه ی نسخه رو مهر زد و از دفترچه جدا کرد :

 

– سوال دیگه ای اگر هست … من در خدمتم !

فراز با چند لحظه مکث … پاسخ داد :

 

– نه … متشکرم !

 

و بعد از جا بلند شد .

***

 

هوای خونه خنک و مطبوع بود و بوی خوش و اشتها برانگیز غذا در همه جا موج می زد .

 

آرام نگاه کم فروغش رو در سرتاسر سالن تمیز و مرتب چرخوند . سمانه از آشپزخونه خارج شد … یک دست به کمر ، با همون نگاه بی اعتنای مخصوص خودش .

 

– سلام آرام خانم … خدا بد نده !

 

آرام کف دستش رو روی شکمش گذاشت ، که هنوز رگه هایی از درد آزارش می داد . لب هاشو با نوک زبونش تر کرد .

 

– سلام !

 

– بهترید ؟

 

– بله ، مرسی !

 

فراز آرنجش رو با ملایمت لمس کرد :

 

– عزیزم ، برو بالا … زیاد سر پا نمون !

 

آرام سرشو تکون داد و به سمت پلکان به راه افتاد . کمی درد داشت و حس ضعف می کرد و بدتر از همه ی اینها … ترس بود که توی دلش لم لمه می زد .

 

از پشت سر صدای فرازو می شنید که داشت با سمانه حرف می زد … ولی نمی تونست بفهمه چی دارن بهم می گن . اصلاً تمرکز حواس نداشت . وارد اتاق شد و درو پشت سرش بست .

تختخواب مرتب شده … و ملحفه های خون آلود تعویض شده بودن .

 

آرام نشست لبه ی تخت ، ساق دستش رو روی شکمش فشرد و نگاه کرد به پاهای جوراب پوشیده اش … .

 

حال بدی داشت ! سردش بود … از درون می لرزید ! بدنش خسته شده بود و ذهنش هم … .

 

فراز وقتی از اتاق دکتر سیدی بیرون اومده بود ، حالت عجیبی داشت … ساکت ، آروم ، و انگار توی فکر ! آرام ازش پرسیده بود چی شده ، و اون گفته بود … هیچی ! فقط همین !

 

و بعد داروهاشو گرفته بود … و حالا خونه بودن !

آرام حال بدی داشت … ترس داشت ! واقعاً ترس داشت ! عجیب بود با اینهمه سختی توی زندگیش … و با اینکه دو بار اقدام به خودکشی داشت … ولی حس می کرد زنده بودن رو دوست داره !

 

در اتاق بی هوا باز شد … و فراز داخل اومد .

 

– اه … اینجا نشستی ؟ … پاشو برو دوش بگیر ، سر حال شی !

 

 

 

– اه … اینجا نشستی ؟ … پاشو برو دوش بگیر ، سر حال شی !

 

– دکتر بهت چی گفت ؟

 

آرام پرسید … بدون اینکه سرش رو بلند کنه یا تغییری توی حالتِ نشستنش بده . فراز کاملاً توی اتاق اومد و درو پشت سرش بست .

 

– هیچی ! … چیزی نگفت ! … فقط گفت مراقبت باشم تا داروهاتو مرتب استفاده کنی … و مراقب خورد و خوراکت باشم ! … و اینکه استرس نباید داشته باشی ! … و سه هفته ی دیگه …

 

آرام یهو زد زیر گریه … دستاشو گرفت جلوی صورتش های های شروع کرد به گریه کردن .

 

فراز غافلگیر از گریه ی اون … یک لحظه سر جا خشکش زد :

 

– آرام … چی شده ؟!

 

بعد جلو رفت و مقابل پاهای آرام زانو زد … ساق دست های آرام رو گرفت و سعی کرد دست هاشو از جلوی صورتش پس بزنه .

 

– چی شده عزیزم ؟ … عزیز دلم ! … من که بهت گفتم دکتر چی گفته ! … به حرفهای من اطمینان نداری ؟!

 

آرام هیچی نگفت … باز گریه کرد … و فراز توضیح داد :

 

– آرام باور کن ، به جونِ خودت که گفت جای نگرانی نیست ! گفت این یک مشکل رایج زنانه است !

 

– می شه منو ببری خونه ی مامانم ؟ … لطفاً … حالم خوب نیست !

 

فراز جا خورده و مات شده … یک لحظه دست های اونو رها کرد و کمی عقب کشید … انگار انتظار این درخواست رو از آرام نداشت !

 

– می خوای بری پیش مامانت ؟ … فکر می کنی نمی تونم حالت رو خوب کنم ؟

 

– فراز … تو رو خدا ! تو رو خدا !

 

باز هم هق زد … و فراز ناگهان از جا نیمخیز شد و روی لبه ی خوشخوابه نشست . سر آرام رو گرفت و کشید توی بغلش . آرام خواست عقب بره ، ولی فراز دست توی موهای نرمش برد و سرش رو چفت کرد به تخت سینه اش .

 

– هیش … آرام ! … آروم باش قشنگم ! … آروم باش حرف بزنیم ! …

 

آرام وحشت زده گریه اش قطع شد … دستش بی اختیار روی پهلوی فراز نشست و لباسش رو به چنگ گرفت . می تونست بوی بدن فراز رو بفهمه … و تپش قلبش رو …

 

– تو خسته ای … ترسیدی … من می فهمم ! … تو احتیاج داری که کسی مراقبت باشه ! … من اینو می فهمم !

 

دستش بین موهای آرام لغزید … و شقیقه اش رو لمس کرد … و گونه ی خیسش رو . قلب آرام داشت توی سینه اش ذوب می شد .

 

قلب آرام داشت توی سینه اش ذوب می شد . فراز ادامه داد :

 

– من مراقبت هستم ! … همیشه … همه جا … من کسی هستم که بلدم حالت رو خوب کنم !

 

– فراز … ولم کن ! … لطفاً ولم کن !

 

فراز سر خم کرد روی گوش آرام … موهای اونو به آرومی کنار زد … توی گوشش گفت :

 

– نمی ریم خونه ی مادرت … باشه ؟! با هم … کنار هم حالمون رو خوب می کنیم ! … می ری دوش می گیری و بعد میای پیش من ! … ناهار می خوریم … فیلم می بینیم ! باشه آرام ؟! … باشه ؟!

 

– فراز ولم کن ! ولم کن !

 

فشار دردناکی به سر و گردن آرام وارد شد … صورتش از درد درهم فرو رفت … و بعد فراز رهاش کرد … .

 

آرام به سرعت خودش رو عقب کشید . فراز دست کشید میون موهاش … چشم هاش رو برای چند لحظه بست و سعی کرد خودش رو آروم کنه .

 

– خب …

 

این خب رو کشید … بعد نگاهش با تنبلی چرخید و نشست توی صورتِ اندکی ترسیده ی آرام .

 

– چه فیلمی دوست داری نگاه کنی ؟

 

آرام سرش رو به چپ و راست تکون داد :

 

– نمی دونم !

 

– نمی دونی ؟!

 

سکوت آرام … فراز لبخند زد :

 

– من انتخاب کنم ؟

 

آرام بزاق دهانش رو فرو بلعید و سرشو نامطمئن تکون داد . توی نگاه فراز حسی بود … حسی دیوانه وار و شکننده .

 

– نمی خوای دوش بگیری ؟

 

آرام از جا بلند شد و دو قدمی پساپس رفت … چقدر ترس توی دلش داشت ، از این مرد دو شخصیتی نامتعادل ! فراز با شیطنت و شرارت گفت :

 

– اگه کمک لازم داری … من می تونم …

 

آرام نموند تا بقیه ی جمله اش رو بشنوه … سریع چرخید و دوید توی حمام … صدای خنده ی اونو از پشت در می تونست بشنوه … .

***

4.3/5 - (17 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.