رمان اردیبهشت پارت ۸۰

 

 

در لحظه ای ، جریان قوی برق انگار از تمام بدن آرام عبور کرد . وحشت زده خودش رو عقب کشید ، ولی نتونست زیاد دور بشه …

 

فراز اونو با نرمشِ خشونت آمیزی به سمت خودش کشید و اونو از پشت بین بازوهاش قفل کرد . دستش هنوز روی سینه ی آرام بود … و دهانش نرمه ی گوشِ دخترک رو به بازی داشت .

آرام حس مرگ می کرد … .

 

فراز کنار گوشش زمزمه کرد :

 

– اولین بار خواه ناخواه … زیر من خوابیدی ! من بکارتت رو زدم ، تو … مال منی !

 

نفس هاش گرمای دیوانه کننده ای داشت و صداش مثل صدای نفس نفس زدن گرگی بود در شهوت دریدن طعمه اش … .

 

آرام با زجر چشم هاشو بست و هق زد . دست فراز بالا اومد و بالاتر … تخت سینه و استخوان ترقوه ی دخترک رو نوازش کرد و بعد انگشتانش دور گردنِ او قفل شد .

 

– باید می دونستی … همیشه … باید اینو می فهمیدی ! از روز اول … از ثانیه ی اولش !

 

آرام خودش رو آخر خط می دید … میون گریه اش گفت :

 

– ازت بدم میاد از ثانیه ی اول … تا آخرش ! تا آخرین نفسم … ازت متنفرم !

 

انگشتان فراز دور گردنش ، نیروی دردناکی گرفتن .

 

– تا آخرین نفست متنفر باش … ولی مال من باش !

 

باز دست هاش بدن آرام رو به بازی گرفت .

 

آرام دیوانه وار تقلا کرد تا خودش رو دور کنه ، ولی نمی تونست . خودش رو … و فراز رو … و زندگیشونو در آستانه ی پرتگاه می دید . انگار به اندازه ی یک قدم دیگه فاصله داشتن تا سقوط … تا تموم شدن همه چی ! بعد ناگهان با قدرتی که نمی دونست از کجا اومد … میون دست های فراز چرخید و سیلی کم رمق و زنانه ای به صورت او زد .

 

فراز بی اختیار رهاش کرد .

 

– آشغال … پست فطرت ! بازم می خوای به من تجاوز کنی ! به من … به زنت !

 

 

 

فراز مات و مبهوت و خیره به صورت غرق اشک آرام … دستش رو بالا برد و روی رد سیلی گذاشت .

 

ذهنش کاملاً سست و بی حس شده بود . ولی … خدایا ! داشت چه غلطی می کرد ؟ داشت باز هم به آرام دست درازی می کرد … به دخترک زیبا و زخم خورده اش … خدایا ! خدایا !

 

چند قدمی به عقب تلو تلو خورد .

 

– من … نه …

 

می خواست چیزی بگه ، ولی کلمات در ذهنش معنای خودشون رو از دست داده بودند . آرام اونطور متنفر و ترسیده نگاهش می کرد … اونطوری که فراز از همه چی ناامید می شد . از خودش ناامید می شد … از خدا ، از تمام کائنات ناامید می شد !

 

باز عقب رفت … و باز هم …

 

آرام چرخید و مثل آهوی ترسیده ای از پلکان بالا دوید … .

 

پای فراز گیر کرد به میز جلو مبلی … سکندری خورد و کف زمین افتاد .

 

چشم هاش تار می دید ، ولی صدای گریه ی آرام رو می شنید … و صدای قدم هاشو که دور می شد … .

 

دردی کهنه و استخوان سوز در تمام تنش پیچید . از این رفتن متنفر بود … از این رفتن و دور شدن … در زمانی که احتیاج داشت دوست داشته بشه ، اما … رها شده بود ! مثل همیشه ! دست دراز کرد به دنبال بطری نوشیدنی …

و بعد …

 

هیچی !

 

دیگه هیچ چیزی به یادش نموند !

***

مغزش درد می کرد ، گوش هاش سوت می کشید . خسته بود !

 

کمی خم شده بود روی دست هاش و با چشم های بسته … سعی می کرد به خودش انرژی و قدرت بده .

 

چه شب طولانی و عجیبی بود … انگار قرار نبود تموم بشه !

 

صدای فین فین و گریه ی ریز ارمغان رو بغل گوشش می شنید . خجالت می کشید … نصفه شب همه رو زا به راه کرده بود !

 

افشار در حالیکه توی دستش دو پاکت آبمیوه ی پرتقال گرفته بود ، بهشون نزدیک شد . ارمغان با دیدن آبمیوه ها صورتش رو در هم کشید . افشار مقابلش ایستاد و یکی از آبمیوه ها رو جلوی صورتش گرفت .

 

– عزیزم ، بگیرش !

 

– نمی خورم افشار … میل ندارم ! حالم خوش نیست !

 

– ارمغان جان ، رنگ به رو نداری … حتماً فشار خونت افتاده ! بگیر این آبمیوه رو و تا قطره ی آخرشو بخور … واگرنه به زور برت می گردونم خونه !

 

 

ارمغان بعد از مکثی طولانی و با اکراه ، پاکت آبمیوه رو ازش گرفت . افشار چرخید به سمت آرام و پاکت دوم رو بهش تعارف کرد .

 

– این هم برای شماست آرام خانم !

 

آرام کمرش رو صاف گرفت ، نگاه تنبلی به اون انداخت و سعی کرد پاسخ مودبانه ای بده :

 

– مرسی ، ولی واقعاً چیزی از گلوم پایین نمی ره !

 

– متوجهم … ولی این آبمیوه رو به زور میل کنید ! ممکنه حالتون بد بشه !

 

آرام می دونست بحث کردن با این مرد محترم به خاطر یک پاکت آبمیوه ، اونم در حالیکه که اون وقت شب مزاحمش شده بود ، اصلاً صورت خوشی نداره . آبمیوه رو ازش گرفت و زیر لب تشکری کرد .

 

ارمغان کاملاً چرخید به طرفش .

 

– چه اتفاقی افتاد ، آرام جان ؟ فراز چرا باز این کارو کرد ؟!

 

– نمی دونم !

 

– با هم دعواتون شد ؟

 

آرام جا خورده و نفس بریده از سوال صریح ارمغان … برای لحظاتی موند چی بگه .

 

– خب … نه !

 

– خواهش می کنم ازت … اگه چیزی هست ، بهم بگو ! من می خوام کمکتون کنم !

 

اشک باز هم حلقه بست توی چشم هاش . آرام خیره موند به صورتِ بی رنگ و لعابش … و ناگهان حس کرد ارمغان بدون آرایش چقدر پیر و خسته به نظر میاد !

 

– فکر می کردم فراز سر به راه شده … دیگه دست از کاراش کشیده ! فکر می کردم تو که اومدی توی زندگیش ….

 

افشار دوید وسط حرفش :

 

– توی زندگی خصوصیشون دخالت نکنیم ارمغان جان !

 

– خدا می دونه که قصدم دخالت نیست ! فقط می خوام …

 

سرشو بالا برد ، یک لحظه نگاه کرد به افشار … بعد نفس عمیقی کشید .

 

– خیلی خب … بعداً در موردش صحبت می کنیم !

 

و جرعه ای از آبمیوه اش نوشید .

 

نگاه آرام به نیمرخِ اون بود …ولی ذهنش مجذوب آخرین جمله ای که شنیده بود … . بی اختیار حرف های فراز رو به یادش آورد : ” همیشه فکر می کردم … تو کسی هستی که می تونی منو تبدیل به آدم خوبی کنی ! … تو ناجی منی … ”

 

دلش برای اولین بار به تپش افتاده بود … برای اولین بار ، انگار طعم میوه ی کمیاب و عجیبی رو چشیده بود و دست بر قضا از طعمش خوشش اومده بود !

 

 

به سرعت افکارش رو پس زد و سرش رو بالا برد … به افشار گفت :

 

– واقعاً ازتون معذرت می خوام که این وقت شب مزاحمتون شدم . باید به آقا محسن خبر می دادم ، ولی شماره ی ایشونو نداشتم !

 

افشار لبخند کوتاهی زد :

 

– اصلاً مهم نیست … خودتونو ناراحت نکنید . در حال حاضر فقط سلامتی فراز مهمه … و اگر ارمغان جان رعایت کنه …

 

نگاه نا مفهومی به ارمغان انداخت و اضافه کرد :

 

– ارمغان بارداره !

 

آرام جا خورد . نمی دونست چرا ، ولی اصلاً انتظار چنین چیزی رو نداشت .

 

– واقعاً ؟!

 

– اوه … اونم از محسن ! بلاخره پیداش شد !

 

افشار به استقبال از محسن به انتهای راهروی خلوت رفت . آرام با نگاهش قدم های اون رو دنبال کرد … تا رسید به چهره ی نگران و عصبی محسن . بعد باز هم چرخید به سمت ارمغان .

 

– تبریک می گم !

 

ارمغان لبخند کج و کمی سردی زد .

 

– مرسی !

 

و جرعه ای دیگه از آبمیوه ی خنک رو نوشید .

 

– راستش … خیلی برنامه ریزی شده نبود ، ولی …

 

– چرا ؟!

 

– نمی دونم ! … همیشه از مادر شدن می ترسیدم ! حس می کردم اتفاق خیلی بزرگیه …

 

– خب اتفاق خیلی بزرگی هم هست !

 

– مسئولیت زیادی هم با خودش می یاره ! نمی دونم می تونم از پسش بر بیام یا نه !

 

یک لحظه ی کوتاه مکث کرد … بعد ادامه داد :

 

– فقط اینکه یک بچه تولید کنی ، دلیل نمی شه اسم خودتو بذاری بابا یا مامان ! متوجهی چی می گم ؟! آدم وقتی بچه دار می شه ، باید تلاش کنه … همه ی زندگیشو براش بذاره !

 

آرام گفت :

 

– به نظرم ، نباید خیلی به خودت سخت بگیری ! اینکه مادر بی نقصی باشی … تقریباً غیر ممکنه !

 

– نه … چطور ؟!

 

– فقط باید دوستش داشته باشی ! بعدش همه چی حل می شه !

 

ارمغان نگاهش کرد … بعد آهسته سرش رو تکون داد :

 

– سعی می کنم … دوستش داشته باشم !

 

آرام دستش رو گذاشت روی انگشتان سرد اون … می خواست باز هم چیزی بگه ، ولی فرصت نکرد . افشار و محسن بهشون نزدیک شدند . آرام نگاه کرد به محسن و گفت :

 

– سلام !

 

– چی شده باز ؟ چه غلطی کرده این مرتیکه ی احمق ؟!

 

آرام چیزی نگفت . نگاه آشفته ی محسن از چشم های آرام لحظه ای پایین لغزید تا روی لب کبودش … حتی از قبل آشفته تر شد . چشم هاش رو بست و زیر لب با غیظ گفت :

 

– لا اله الا …

 

بعد از آرام و ارمغان رو چرخوند و دور شد … افشار هم همراهش رف

 

 

آرام سرش رو پایین انداخت و پلک هاشو با نوک انگشتانش ماساژ داد . از شدت بی خوابی چشم هاش می سوخت . دقیقه ها کش می اومدن و طولانی می شدن … اون شب انگار سر سازگاری باهاش نداشت و قرار نبود تموم بشه .

 

نفهمید چقدر گذشت تا اینکه افشار به تنهایی پیششون برگشت . گفت :

 

– محسن خان گفت که پیش فراز می مونه … منم باید خانم ها رو برسونم خونه !

 

آرام با اینکه عمیقاً احساس خستگی می کرد ، ولی قسمتی از وجودش راضی به ترک کردن بیمارستان نبود . خواست چیزی بگه که ارمغان پیش دستی کرد و گفت :

 

– من هستم همینجا ! تا خیالم از فراز راحت نشه …

 

افشار خم شد و دست ارمغان رو گرفت و اونو کشید به سمت خودش … بعد با لحنی که شوخی و جدیش معلوم نبود ، گفت :

 

– بهت گفتم که … دستور محسن خانه ! می خوای روی حرف برادرت حرف بزنی ؟!

 

لحظات به کندی و کسالت می گذشت و گریه ی ریز ارمغان تمومی نداشت . اینقدر شلوغش کرده بود که آرام هیچ مجالی برای حرف زدن پیدا نکرد . به خودش اومد که افشار هر دوشون رو راه انداخته بود به طرف ماشینش .

 

آرام در سکوت همراهشون شد و دنبالشون رفت .

 

ساعت نزدیک به دوی صبح بود که افشار ، اونو جلوی درب برج پیاده کرد . آرام سست و خسته خداحافظی کرد و پیاده شد .

 

احساس افسردگی می کرد و در اون شبِ خردادی از سرما می لرزید ! با شونه هایی پایین افتاده و در حالیکه کیفش رو دنبال خودش می کشید ، از لابی عبور کرد و سوار آسانسور شد . اون وقت سر بلند کرد و از توی آینه نگاه کرد به تصویر خودش … و متحیر از هاله های تیره ی پای چشم هاش … .

 

چه شب سختی رو گذرونده بود ! سخت … پر تنش و استرس … هراسناک !

 

فکر می کرد یک استراحت واقعی ، حقشه ! از اون خواب های عمیق و بدون کابوس … اینکه لابلای ملحفه های خنک تخت پنهان بشه ، ناز بالشی توی بغلش بگیره و چشم هاش رو ببنده … و بعد ساعاتی بره به دنیای هیچستان ! … و فراموش کنه همه چیز رو ! شوهر متجاوزش رو … مستیش رو … و همه ی اعترافاتی که شنیده بود !

 

وارد آپارتمان شد . کفش هاشو با نوک پنجه ی پاهاش به زور از پا کند و همونطوری که بی حوصله دکمه های مانتوشو باز می کرد … از فیلتر ورودی گذشت .

 

لحظه ای پاهاش روی زمین چسبید … .

 

نگاهش چرخید روی میز برعکس … بطری نوشیدنی که روی زمین افتاده بود ، زیر سیگاری که روی فرش واژگون شده بود … و لکه ی کمرنگ از استفراغ وقت مستی فراز … .

 

آرام پلک هاشو روی هم فشرد … و بعد به گریه افتاد .

4.6/5 - (14 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.