رمان اردیبهشت پارت 115

 

 

 

 

پسر جوان پله ها رو دونا یکی کرد
خیلی زود به روف گاردن رسید … آرام هم
پشت سرش رفت .
یک لحظه سر جا ایستاد و نگاه
سرگردونش رو دور و بر چرخوند . چراغ
های مخفی فضای پشت بام روشن بودند
… دو مرد مسن توی آالچیق مشغول

. شطرنج بودند … و یک زوج جوان هم
ایستاده پای دیوار کوتاه … حرف می زدند
و سیگار می کشیدند .
آرام کف دستش رو گذاشت روی تخت
سینه اش و تالش کرد نفس های تندش
رو کنترل کنه … همزمان چرخی به عقب
زد … و بالخره پسر جوون رو پیدا کرد !

داشت با قدم هایی آروم و بی سر و صدا
به سمت در خروجی می رفت … داشت
فرار می کرد !
آرام اختیار صداش رو از دست داد :
– صبر کن لعنتی !
و باز دوید به طرفش … و تا قبل از اینکه
پسر جوون بتونه پایین بدوه ، لباسش رو
از پشت گرفت و کشید .

پسر به عقب سکندری خورد … و بعد با
هم رخ به رخ شدند .
آرام خیره توی چشم های تیره ی اون …
فکر کرد و فکر کرد … ولی چهره اش رو
آشنا ندید !
– تو کی هستی ؟ … داشتی منو می
پاییدی ! نه ؟!

پسر جوون با نگاهی آماده ی حمله …
فقط سکوت کرد و قدمی به عقب برداشت
. آرام جسور و بی مهابا پاکت نامه رو
جلوی صورتش تکون داد :
– اینو تو چسبوندی به در خونه ؟ آره ؟!
… چه نسبتی با فراز داری ؟!
باز هم سکوت پسر …

– اصالً … از طرف کی اومدی ؟ تو رو کی
فرستاده ؟!

هنوز جمله اش تموم نشده … پسر جوون
با کف دست کوبید به تخت سینه اش و
اونو عقب روند … صدای جیغ آرام همزمان
شد با صدای فریاد یکی از همسایه ها :
– مراقب باشید !
.
آرام به سختی جلوی خودش رو گرفت تا
زمین نخوره … . پسر جوون از در خارج
شد و پشت سرش مرد همسایه … .
آرام گیج بود … تخت سینه اش درد می
کرد . زن جوون همسایه خودش رو به اون
رسوند و بازوشو گرفت :
– حالتون خوبه خانم ؟

آرام چشم هاشو بست و نفس عمیقی
کشید . عرق سرد و چندشناکی رو روی
تمام بدنش حس می کرد

.
– خوبم ! … خوبم ، متشکرم !
مرد همسایه باز برگشت پیششون :
– مزاحمتون شده بود خانم ؟ … صدمه
که ندیدین ؟

آرام سرش رو به چپ و راست تکون داد .
احساس ضعف شدیدی می کرد … نمی
تونست روی پاهاش بایسته ! مرد گفت :
– زنگ زدم به نگهبانی … جلوشو می
گیرن ! کدوم واحد هستین ؟!
آرام نمی دونست باید چه جوابی بده .
ناگهان این وحشت بهش مستولی شد که
شاید نباید این راز آشکار می شد ! شاید
… این به ضررشون بود !

.
– نمـ … نمی دونم کی بود ! فقط … دیدم
که پای پله ها ایستاده بود و نگاهم می
کرد !
یک لحظه مکث … و بعد ترجیح داد
صحبت رو کوتاه کنه :
– معذرت می خوام که مزاحمتون شدم !
بهتره برم خونه !

زن جوون گفت :
– همراهتون میام !
آرام مخالفت کرد :
– ممنونم ، الزم نیست ! حالم خوبه !
ولی زن جوون ، بازوشو رها نکرد و باهاش
تا دم آسانسور اومد . آرام از همراهیش
اصالً راضی نبود … دوست نداشت کسی

شماره ی آپارتمانشون رو بدونه . ولی نمی
تونست اون زن رو دست به سر کنه .
دو طبقه فاصله رو با آسانسور پایین اومدن
… و بالخره به در واحد رسیدن . آرام با
دست هایی که می لرزید … درو باز کرد .
زن گفت :
– مطمئنید حالتون خوبه ؟ … می خواید
باهاتون بیام داخل ؟!

آرام به سرعت جواب رد داد :
– کامالً خوبم ! الزم نیست !
و لبخندی زد تا تندی لحنش رو
لا پوشونی کنه .

زن هم با لبخندی اجباری … سری تکون
داد . انگار دل نمی کند برای رفتن ! آرام

باز هم تشکر کرد و بعد از خداحافظی
مختصری … در رو به روی اون زن بست .
اون وقت به خودش اجازه داد فرو بریزه …
.
تکیه زده به در بسته … تنش رو سر داد و
همونجا کف زمین نشست . خستگی تمام
دنیا رو روی شونه هاش احساس می کرد .
یک لحظه چشم هاش رو بست … صدای
ضربان دیوانه وار قلبش رو توی گوش

.
هاش می شنید . هیچ تسلطی روی
خودش نداشت !
با صدای زنگ تلفن … شونه هاش تکون
خوردند . از جا بلند شد و به طرف سالن
رفت و تلفن رو از روی میز برداشت …
هووف ! شماره ی نگهبانی بود !
– الو ؟

 

– الو خانم حاتمی ؟ … حالتون خوبه ؟
همسایه ها گفتن مزاحم داشتین !
صدای حشمتی ، نگهبان برج بود . آرام
کوله اش رو روی مبل انداخت و دستی به
گردنش کشید . خشکی بیش از حد
گلوش ، آزارش می داد .
– چیز مهمی نبود !

 

– متأسفانه نتونستیم بگیریمش ! ولی
دوربین های مدار بسته تصویرش رو ثبت

کردن . به آقای حاتمی بگید تشریف
بیارن پایین …

4.7/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

2 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.