رمان اردیبهشت پارت 116

 

 

 

ارام به سرعت وسط حرفش پرید:

:
– واقعاً این کارا الزم نیست ! چیز مهمی
نبود !
نگهبان یک لحظه مکث کرد … و بعد
پرسید :
.
– البته … به نظرم آقای حاتمی منزل
نیستن ! ماشینشون توی پارکینگ نیست
!
– نخیر نیستن !
– پس بهتره باهاشون تماس بگیرید !
برای اینکه زنگ بزنیم به پلیس …
آرام از شدت خشم و بی حوصلگی دندان
قروچه ای کرد :

 

– فکر نمی کنم لزومی داشته باشه
نگرانشون کنم ! خودم بعداً بهشون می گم
!
نگهبان با لحنی مردد گفت :
– آ آ آ آ …
انگار دنبال جمله ای می گشت تا
محترمانه مخالفت کنه ! برای آرام مثل

.
روز روشن بود که اون چیزی رو از فراز
مخفی نمی کنه ! بی حوصله پلک هاشو
روی هم فشرد :
– بهرحال متشکرم از اینکه تماس
گرفتید و جویای قضیه شدین ! شبتون
بخیر !
و به سرعت تماس رو تموم کرد .
.
اون وقت روی مبل نشست … و نامه رو
جلوی چشماش گرفت و خوند .

” باید یک چیزایی در مورد فراز بدونید !
فراز یک زنا زاده است !

مادرِ فاحشه اش
در عقد مرد دیگه ای بوده وقتی اونو باردار
شده ! اون با تمام گوشت و پوست و
استخوانش یک زنا زاده است . نه فقط از
اصل و نسب یک زنا زاده است ، بلکه توی

.
رفتار و منش هم یک حرامزاده ی به تمام
معناست ! اون چیزی که خودش رو بهتون
نشون داده نیست ! بدترین آدمیه که می
تونید تصور کنید ! هر کاری ازش بر میاد !
حرف های زیادی برای گفتن دارم . اون
حتی به خانواده ی خودش رحم نمی کنه
! کالهبردار اجیر کرده تا پدرش رو
ورشکسته کنه . موبایل خواهرش رو
دزدیده و از اون طریق به اطالعات
شخصیش دست پیدا کرده و حاال می
خواد شرافتش رو به باد بده ! شرافت
خواهرش رو ! برای حرفام دلیل دارم .

.
می تونید چک های هرمز حاتمی رو توی
وسایل شخصیش پیدا کنید … و موبایل
خواهرش رو . حرف های خیلی بیشتری
برای گفتن دارم و برای همه ی حرف هام
دلیل و مدرک معتبر . اگر باهوش باشید
می تونید ببینید که اون یک هیوالست .
اگر باهوش باشید بقیه ی حرف ها رو رو
در رو بهتون خواهم گفت . ”
آرام بی نفس و گر گرفته کاغذ رو از
جلوی صورتش پایین آورد و نگاه ناباورش

.
رو به نقطه ای مقابلش دوخت . حالش
داشت بدتر و بدتر می شد .
کلمات توی سرش شناور بودند . این نامه
چی بود ؟ کی اونو براش فرستاده بود ؟! …
درست لحظه ای که تصمیم گرفته بود
زندگیش رو با فراز بسازه … .
وحشت رو با بند بند وجودش حس می
کرد . چطور می تونست ؟ … چطور می
تونست این زندگی رو بسازه ؟ چطور می

 

.
تونست فراز رو دوست داشت … اگر اون
واقعاً یک هیوال بود ؟ نه فقط برای خودش
… برای همه یک هیوال بود !
نمی خواست باور کنه … ولی خودش با
چشم های خودش نوش آفرین رو دیده
بود … با گوش های خودش صدای التماس
هاشو شنیده بود !

 

.
احساس می کرد قلبش توی سینه اش
تکه و پاره شده . نمی تونست اینو تحمل
کنه … نمی تونست !

 

به سرعت از جا بلند شد و چند قدم تند و
بی هدف دور خودش چرخید . تشویش به
دلش افتاده بود … مثل موریانه ای موذی
پایه های سستِ امیدش رو می جوید و
پودر می کرد !

.
چشم هاش رو بست و نفس های عمیق و
پی در پی کشید . سعی کرد خودش رو
آروم کنه . به سرعت به آشپزخونه رفت و
لیوانی آب سرد نوشید تا حرارت بدنش رو
پایین بیاره . بعد باز برگشت توی سالن …
تنش رو روی کاناپه رها کرد … خیره به
سقفِ بالای سرش …

.
دقایق طوالنی گذشت … پلک های آرام
سنگین شده بود . توی سرش هزاران فکر
می چرخید .
حاال یک جورایی تونسته بود به خودش
مسلط بشه . فکر می کرد نباید هر حرفی
رو در مورد فراز باور کنه ! کسی که با یک
نامه ی چند خطی سعی کرده بود به فراز
ضربه بزنه … و حتی اینقدر دل و جرأت
نداشت که بیاد و رو در رو صحبت کنه …

.
آرام چرا باید حرف های یک بزدل
ناشناس رو باور می کرد ؟! … ته دلش از
خشم درهم پیچید … به کلمه ی نفرت
“زنا زاده ” فکر کرد … کسی که از
انگیزِ
فراز کینه به دل داشت و هیچ دستاویزی
برای انتقام گرفتن نداشت … به جز کلمات
تند و توهین آمیز ! … چقدر آدم حقیری
بود !
آرام حس می کرد نباید اجازه بده کسی
بهشون ضربه بزنه … به خودش و فراز !

.
نباید یک اسباب بازی باشه برای اینکه
یک آدم حقیر و بی ارزش عقده هاشو
روی فراز خالی کنه !
نباید ! نباید !
غرق در افکار مالیخولیایی و تب زده و
بیمار گونه اش … کم کم پلک های
سوزانش سنگین شد … و خواب اونو در بر
گرفت .
***

.
غرق در خواب سبکی بود که با صدای باز
شدن در آپارتمان … از جا پرید .
گیج و منگ دستی پشت پلک هاش
کشید . هنوز ذهنش هوشیاری کاملش رو
به دست نیاورده بود … . وزنش رو روی
آرنجش انداخت و تالش کرد سر جا
بشینه . لابد فراز برگشته بود ! …

4.7/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

5 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.