رمان از کفرمن تا دین تو پارت 72

 

 

 

با صدای معنادار فرهادی که فراموشش کرده بودم برمیگردم طرفش.

_رفتن بدرقه مهمونشون نیستن.

تکذیب نکردم، احتیاجی به پنهون کاری نبود خودمو بزنم به اون راه..

ولی چیزی که نمیدونست اینه که الان مهمون رئیس از خودش مهمتر بود.

 

میچپم تو اتاقم و تا آخر ساعت اداری بیرون نمیام و جز یه مورد بریدگی جزئی خدارو شکر کسی طرفم پیداش نشد.

کاش میتونستم خودم برگردم عمارت ولی منو چه به این غلطا کجای زندگیم اختیار داشتم که حالا باشه.

 

یه عالمه سوال داره مغزم و میخوره.. چرا یهو بعد این همه سال باید برگرده ایران و یه راست بیاد زیر دماغ من؟!

از حرف هاشون مشخصه یه همکاری هایی داره بینشون رخ میده! باید برم سراغ فرهاد اون از همه چی خبر داره ولی روم نمیشه بعد شایعه ای که مستقیم توی روم گفت باهاش هم صحبت بشم.

 

به عادت هر روزه با زنگی به گوشیم میرم پارکینگ و طبق معمول جزو آخرین نفرات باقی مونده توی کارخونه ما هستیم.

نگاهم هرجایی میگرده الا چشم های هامرز که خوشبختانه انگار بدجور ذهنش مشغوله و توجهی بهم نداره.

حتی یادش رفت حالم و بپرسه.! دیگه توقع نداشتم انقدر بی تفاوت باشه.

 

با دیدن مسیر متوجه میشم طرف خونه نمیریم و با کلی حدس و گمان مسیری که میریم و دنبال میکنم.

نکنه فهمیدن؟!.. امکان نداره وقتی داشت میرفت یه دختربچه بیشتر نبودم و اگر تشابه اسم و فامیلیش نبود خودمم هم نمیشناختمش..

 

ولی از کجا معلوم شاید فهمیده و خبر داده و حالا دارن میبرن کت بسته تحویلم بدن ؟

کم مونده از شدت اضطراب و فکر های ناجوری که ذهنم و درگیر کرده درو باز کنم و خودم و از ماشین بندازم بیرون که چند ثانیه بعد توقف ماشین در ورودی بزرگ و ویلایی رو میبینم که با باز شدنش انتظار هر کس و داشتم الا دوتا عجوبه ای که رویت میشن و به سرعت خودشون و میندازن تو ماشین و زیبایی روزم و تکمیل میکنن.

_وای توهم هستی که لالی..!

 

خدا به خیر کنه امروز.. رئیس که پیاده شده و رفته جلو نشسته تذکر میده..

_سلامتون کو؟!

با انرژی تمام نشدنی که دارن یه جا بند نمیشن و بی میل هردو سلام میدن.

یکیشون که فک کنم کیان هستش به خاطر صورت لاغرترش حدس زدم غرغر کنان میگه..

_عمو بابا زنگ زد، بگو خودت خواستی بیایم عمارت..

 

 

 

اخم های درهم قبلی هامرز حالا گره کوری میشه و با تشر برمیگرده پشت تا بهتر ببینتشون..

_کیوان باز صدام و تقلید کردی؟.. صدبار گفتم باباتون و با من درنندازین.. خوشم نمیاد فکر کنه تو زندگیش دخالت میکنم.

 

قیافه مظلومی به خودشون گرفتن ولی زیر زیرکی به من چشمک میزدن.! قیافه تخسشون باعث خنده ام شد.

_اینکه زندگی اون نیست مال ماست. اصلا زندگی اون شده افعی جون دیگه مارو میخواد چیکار.!؟

 

افعی؟!..

هامرز عصبی برمیگرده روبه رو و دستی که به صورت و گردنش میکشه یعنی اعصاب نداره.

_بازم بارو بندیل بستین که.. دروغ میگین بعدم تشویقی به خودتون میدین.! شب برمیگردین خونه.

 

حالا از اون نیشخندهای پسرونه شیطون خبری نیست و رفتن تو لاک خودشون و دم گوش هم پچ پچ کردن و نتیجه مذاکرات و گذاشتن کف دست من..

_ببین لالی جون اگه کاری کنی امشب عمو مارو نگه داره دوتا از راز هاش و برات میگیم.

 

آخ که چقدرم من دلم میخواد بدونم قایمکی چیکار کرده..!

_نه..

اونی که کنارم نشسته صورتش و برام چینی میده و چپ چپ نگاهم میکنه.

_کلفتم انقدر پرو؟!

_پسر بچه انقدر تخس؟!

_بچه تو مهده دختر جون به سن قانونی رسیدی کفش بوقی پوشیدی؟

 

چرا من پیشنهاد نداشتم جام و با هامرز عوض کنم؟ سرم درد میکرد و به هیچ وجه حوصله یکه بدو با این جغله ها رو نداشتم.

برای همین جوابشون و ندادم و کشیدم عقب تو لاک دفاعیم فرو رفتم.

 

با رسیدن به خونه اول صدای پارس سگ ها برای خوشامد گویی بلند میشه و سروشی که بالای پله ها دست به جیب نگاهمون میکنه.

جیغ و فریاد پسرا اول برای این دو تا زبون بسته که با فاصله یک متری بهمون پارس میکنن و بعد سروشی که با دیدنشون با نیش باز میاد پایین.

_اوف اوف ببینین کیا اینجان؟ چشم و چراغ عمارت..

 

کیان وقتی دید دارم نگاهشون میکنم انگشت فاکش و به طرفم نشونه رفت و با هرچه تمامتر علاقه نابشون به طرف سروش رفتن و دقیقه ای فقط به خوشامد گویی و اختلاط پرداختن.

_چطوری سمی؟..

_خوبم..

 

اشاره میزنه به هامرزی که هنوز با اخم ها و صورت درهم برام به یه دلشوره مبدل شده و خودمم دلیل قیافه ایه که گرفته رو نمیدونم.

_چطوری آس.. امروز انگار خیلی خسته ای؟

_روز عجیبی بود.

خشک میشم روی پله ها و نکنه چیزی فهمیده؟

رئیس حرف آخر و میزنه و میگه.

_آخر شب تو کتابخونه میبینمت سروش.

 

 

آخر شب دیگه کِیِه؟ هنوز که شام نخوردیم پس منظورش چی بود؟

دوازده به اونور! تا اون موقع که من از استرس و دلشوره مردم.

_چرا گیج میزنی لالی.. منتظری بقیه راه و بغلت کنیم؟

بیا یه چیزی برا خوردن آماده کن، کلفتم کلفتای قدیم..

 

فقط یکی از قُلا بالای پله ها مونده بود و داشت تیکه پرونی میکرد..

هیچ متوجه نشدم بقیه کی داخل رفتن ذهنم بی نهایت شلوغه و تمرکز ندارم.

کلافه پله ها رو بالا میرم و همگی داخل سالن تلویزیون نشسته بودن.

 

میرم اتاقم و سریع لباس هام و با تونیک بلند و شلواری راحتتر عوض میکنم با ورودم به آشپزخونه آزاده هم قابلمه به دست وارد میشه.

_خدا خیرت بده دختر چه به موقع اومدی.

 

خنده ی ریزی میکنه و وسایل دستش و میزاره روی گاز..

_این دوقلوها هروقت اینجا میان سیرمونی ندارن..اگه یکم بزرگتر بودن مخشون و میزدم.

چشم غره ای بهش میرم و ظرف های غذا رو آماده میکنم.

_آدم قحطه چشمت عجوبه هارو گرفته! یک دونه از اینا برا آبادی یه مملکت بسه ببین دوتاش چه به روزش بیارن! خدا به دخترا رحم کنه.

 

صدای خنده بلند سروش و شیطنت پسرا به گوش میرسه اما هرچی گوش میدم صدای اون بخت النصر بلند نمیشه..

آزاده به کمکم میاد و سبزی خوردن و میریزه تو سبد و با نگاهی محتاط به طرف ورودی آهسته میگه..

_خداییش جذابن از کوچیک گرفته تا بزرگشون، دخترا از خداشونه شانسشون و باهاشون امتحان کنن.. مثه خودت ببین چه جوری باهاشون..

 

چشم هاش که به نگاه خیره و عصبانیم می افته لبخند بی‌معنی میزنه و ادامه میده..

_نمیگم که کار بدی میکنی اینم یه زرنگی هرکی عرضه شو نداره.. هر دختری جای تو بود بهتر از اینجا کجاشانسش و امتحان میکرد!

 

دلم میخواد بشینم وسط همین آشپزخونه های های گریه کنم.. بابا چرا ول کن نیستن خونه اینا کارخونه هم اونا..

فکر میکنن فیلم ایرانی قدیمه یا هندی چرا همش تو فکر خدمتکار مخ زن و عشوه گرن که مخ صاحبکار پولدارش و میزنه!؟

 

با قیافه ای نزار و بیچاره وار میگم..

_آزاده جان میشه بیخیال من و این بیچاره بشین.. والابه خدا نه من در حال مخ زدن اونم نه اون چشماش به جمال خوشگل من قفل شده و شب تا صبح دم گوشم ذکر عشق میگه.

 

 

اولش چهره اش متعجب و چشم هاش گشاد میشه ولی ثانیه ای بعد دوباره اون خنده ریز رو اعصابیش و تحویلم میده که نمیدونم داره مسخره ام میکنه یا.. بازم مسخره ام میکنه! حالت دیگه ای نداره.

 

آهی میکشم و با آزاده ای که برای بیشتر بودن توی جمع پسرا کمکم میکرد شام و سرو میکنیم.

دوقلوها با دیدنش سر شوخی رو باز کردن و تحویلش گرفتن اما با نگاه ها و حرف های دوپهلو به من میفهموندن که از تو خوشمون نمیاد، به خیالشون دل من داشت برا توجهشون تاپ تاپ میکرد.

 

بیشتر حواسم به هامرز بود که خب نبود همچنین سروش و چشم انتظار به راه پله چشم دوخته بودم.

_بچه ها برین عموتون و صدا کنین غذا سرد میشه.

_میبینی آزی جون این دختر جدیدیا نمیدونم فاز چی دارن همچین سریع خودمونی میشن انگار یه کاره شدن زنعمو..

بابا یکم یواشتر برو بزار ماهم بهت برسیم اینجور که تو تخته گاز میری بعید نیست بابامون منسب عمویی روهم گرفته باشه.

 

لبخند زیبایی به روی کیان میزنم و چون کنارش ایستادم خم میشم و تو صورت خوشگلش میگم..

_میدونی من چهار تا پسرعمو و دوتا عمو دارم، اونم از اون کردای غیرتی و هیکلی که بدجور سرشون درد میکنه برا دعوای ناموسی کافی لب تر کنم یکی رفته تو نخم و دیگه دیگه…

بقیه شم خودت با اون مخ هنگت حدس بزن.. در ضمن خودم نامزد دارم دوتای عموی جنابعالی، لامصب بد چیزیم هست دلت میخواد یه قراری بزارم آشنا بشین؟

 

چشم هاش مات شده و سیبک گلوش تکونی خورد و بزاقش و پایین فرستاد.. نیشخند تیزی حواله اش کردم و خودم راه افتادم طرف پله ها..

حرکت و راه رفتنم و آهسته تر از معمول انجام دادم ولی با دیدن در بسته و آکوستیک اتاق هامرز مایوس از شنیدن صدایی تقه ای به در میزنم و منتظر میمونم.

نه کسی جواب داد نه بیرون اومد، خودمم ترجیح میدادم تنهایی باهاش روبه رو نشم.

 

توی همین شیش و بش بودم که صداش و از پشت سرم شنیدم.

_کاری داشتی؟

تکونی میخورم و برمیگردم عقب که هر دو روبه روم ایستادن.

_شام حاضره…

سری تکون میده و حالت نگاه و صورتش هنوز یه جورایی برام مضطرب کننده ست..

قرار بود آخر شب حرف بزنن اما انگار سر شب منظورش بوده.

 

آزاده رو تو سالن نمیبینم و راهی آشپزخونه میشم.. خوشبختانه اونجا هم نیست با اون لبخندهای احمقانه اش!

مختصر شامی برای خودم میکشم و مشغول میشم.

 

 

4.2/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x