رمان از کفر من تا دین تو پارت 10

 

پوزخندی میزنه ولیوانش و با دوتا حبه قند به لب میبره و قورتی میخوره.
_بدبخت تازه سی و شش سالشه انقدر شق و رقه آدم فکر میکنه کمه کم چهل و پنج و داره اونم با چندتا بچه..

آهی میکشه و ادامه میده..
_فکر کن ازدواج کرده باشه اونم با این اخم و تخمش.. بچه و باقیش پیشکشش هر چند فکر اینکه این بشر یه نوزاد و بغل بگیره و رو به صورت طفل معصوم و بیگناهش نیشخند بزنه مثل معجزه قرن بیست و یک میمونه..بعدشم مگه من گفتم بده یا خوبه؟

_دکتر احدی فر به اورژانس.. دکتر احدی فر به اورژانس..
بی حوصله بلند میشم..
_پس چته؟ ته توی سنشم که درآوردی! تازه طرف برا بقیه خشکه برا زنش که اینجوری نیست.

نگاه چپی بهم میندازه..
_چمه؟… طرف با اون قیافه یبسش مثل نکیر و منکر جلوی من نشسته انگار شب اول قبر و داره تداعی میکنه نزدیک بود به هر کار کرده و نکرده ام اعتراف کنم.
بعد ده دقیقه زیر نگاه خیره ش و شرشر عرقی که تا زیر خشتکم و خیس کرده میگه..

بادی به غب غبش انداخت و ادای بهرامی رو درآورد..
_خب شاگرد تنبل و از زیر کار درو من نظرت در مورد عمل پانکراس معده ووووو کوفت و زهر مار چیه..
من و میگی مثه گاو وایستادم دارم نگاهش میکنم این جدی داره میپرسه یا مسخره ام میکنه!!
بعد با چشم غره میگه..
دقیقا سر همین جلسه داشتی چرت میزدی صادقی..

خنده ام رو قورت میدم عجب ناکسی بوداین بهرامی! دم رفتن میگم..
_کی بهت گفت ازت خوشش میاد؟
انگار بادش و با سوزن خالی کردن که پنچر شده و آویزون میگه..
_وسط یکی دیگه از چرت زدنام و تشریح عمل ریویژن..

با بیچاره گی رو میکنه بهم..
_آخه کی رو دیدی از تشریح عمل دماغ برسه به خواستگاری؟
برای بهتر شدن حالش خیلی طبیعی و نرمال انگار این نوع خواستگاری متداوله جواب میدم..
_خب از متخصص حلق و بینی چه انتظاری داری اونم این مدلی بلده.

یک لحظه نگاهش پر امیدواری شد و خواستم با خیال راحت حرکت کنم طرف اورژانس..
اما ثانیه ای بعد چشم های پر اشکش دوباره موندگارم کرد و با بغض گفت..
_یعنی میگی این بشر تو حساس ترین لحظه زندگی هر کسی که براش پیش میاد این جوری عمل کرده که در واقع ریده..
فردا تو رابطمون نمیگه اگه تونستی مراقبت های بعد جراحی رو بگی یه راند باهات میخوابم نتونستی تا سه روز جات تو هال و کاناپه ست؟!

نمی دونم بخندم یا از دستش سرم و به دیوار بکوبم..
_نترس فکر نکنم بخواد نگرانی از لحاظ رابطه داشته باشی به نظر نمیاد آدم سرد مزاجی باشه..
هر چقدرم خشک باشه دیگه جزئیات مهم زندگی رو که باهم قاطی نمیکنه.
_مگه باز از قیافه طرف میشه فهمید سرده یا گرمه؟ اندازه شم دستت میاد؟

با نگاه گرد شده ام بلاخره زبونش و غلاف کرد..
_خیل خب بابا با اون چشمای باباقوریش.. منظورم سایز لباسش بود.
ولی خودمونیم حتی تو هم میدونی رابطه جنسی خیلی مهمه امیدوارم اونم درک کنه..
بعد بیست و پنج سال ریاضت نمیخوام با شوهر دکتر ناکام از دنیا برم.

حرصی میکوبم به بازوش..
_چقدر بیشعوری مریم برو گمشو همین بهرامی به دردت میخوره تا میبینیش سوسک میشی زبونت بند میاد.. کم مونده از رو لباس قورتش بدی بعد چس ناله میکنی شانس گوه من؟!..

پشت چشمی نازک میکنه و آب بینیش و بالا میکشه.
_هی الان دیگه صاحاب دارم دست خر کوتاه.. بعدشم بزار خرم از پل بگذره بهت میگم سوسک کیه..
بلاخره دختری گفتن ناز و عشوه ای گفتن برای این طاقچه بالا نزارم فردا روزی رفتیم روی یک تخت زیر یک سقف، نمیگه هول بودی بیفتی تو بغلم؟

بشینم تا شب میخواد چرت و پرت هاش و توهمات تخت خوابیش و به خوردم بده ..
_خب انگاری خدارو شکر جوابت بله ست و ناکام از دنیا نمیری و بازم به امید خدای بزرگ از شرت خلاص میشیم.. منم برم تا شیخی جوون مرگم نکرده. تورو که یکی گرفت من موندم عزب و یالقوز.

تا خودم و برسونم اورژانس دوبار دیگه پیجم کردن.. خدا بخیر کنه نکنه بازم تصادفی آوردن؟..
دعا میکنم بچه بینشون نباشه هر چقدر قلب و احساست و سنگ کنی بازم دیدن بچه ها وقتی درد میکشن برام مثل مرگ میمونه.

دستاش و پس میزنم و به بغل دستیم میتوپم..
_محکمتر نگهش دار نمیبینی سوزن داره رگش و پاره میکنه.!
پوفی میکشه و کلافه سعی میکنه دست و پایی که میزنه رو مهار کنه.
_مادرش و پیدا نکردم اون میومد راحت تر از پسش برمیومدیم.

بلاخره بعد چند دقیقه تونستم سوزن و تو رگ مچ ظریفش فرو کنم.
برعکس دعایی که کردم یکی از مریضا پسربچه سه ساله گریونی بود که از روی پله ها افتاده و سرش چندتا بخیه خورد. سرم قندی هم برای تنظیم فشارش بهش زدم.

به بدبختی سرش و بخیه کردم گریه ها و جیغ هاش کل بیمارستان و برداشته بود و ردی که تا عمر داشت گوشه ی پیشونیش میموند.
_مادرش انقدر هول کرده بود خودش سرم لازم بود..
بچه رو بغل گرفته بود و تمام لباساش خونی شده و همین بهش شوک زیادی وارد کرده بود.

دستکش های دستم و در میارم و بقیه کارها رو به بچه ها میسپارم و خودم به طرف بخش راه می‌افتم.

یاد حرف مادرم افتادم.. بعضی وقت ها که از دست سر به هوایی هام و مهمونی های بیش از اندازم شاکی میشد و می‌خواست بیشتر نگران آینده ام باشم، بهش غر میزدم کاری به کارم نداشته باشه خودم میدونم از زندگیم چی میخوام..
آهی میکشید و می‌گفت سنگ بشی مادر نشی..

هنوزم درک زیادی از این جمله یا حتی حس مادری نداشتم ولی میدونم اگر روزی خودم این مسئولیت گردنم بیفته دوست ندارم خاری به دست جگر گوشه ام بره و همه جوره از وجودم براش میگذرم همینجور که مادر من برام از جون مایه گذاشت.

هنوز که هنوزه با یادآوری صحنه ای که باعث شد بقیه عمرش و در حسرت راه رفتن و بغل کردن من آه بکشه، تمام موهای بدنم سیخ و وجودم لبریز از نفرت و پشیمونی میشه.

از دستگاه آب سردکن توی سالن انتظار برای خودم لیوانی پر میکنم و قلپی میخورم و بقیه اش رو روی پیشونی داغم میزارم..
شاید که یادم بره من هم نقشی توی خونه نشین شدن مادرم و حسرت نگاهش به خودم و بقیه عمرش داشتم.

هیچ وقت حتی اون موقعی که هنوز حرف میزد و میتونست نیاز های محدودش و بگه ازم گله نکرد و شاکی نشد..
تمام مدت توی خودش ریخت و آخرش فقط حرف چشم هاش موند و عذاب وجدانی که تا عمر دارم من و ول نمیکنه.

کف کرده از عکس العمل مریم دهن باز نگاهش میکنم..
چشم غره ای بهم میره و موقع رد شدن از کنارم با انگشت زیر فک باز مونده ام میزنه و با عشوه ی ریزی در ادامه حرکات قبلش میگه..
_ببندش عزیزم.. خوبیت نداره ته حلقت و به نمایش میزاری.

دهن و بستم چشم های خیره ام رو نمیتونستم جمع کنم.
_واقعا مریم؟! اونی که الان تو حلق بهرامی بود تو بودی؟
_حلق کجا بود فقط یکم اصطکاک بینمون پیش اومد که اونم با لایی کشیدن سریع مانع از برخورد شدم.

موهاش و با وسواس مرتب میکنه و دنبالش و میزنه پشت گوشش هر چند انقدر ژل و تافت و کوفت زهرمار زده بهشون که لاخ به لاخش با طوفان کاترینا هم تکون نمیخورن..
این بین آینه جیبیشم در میاره و لب ولوچش و چک میکنه.

خیره به حرکاتش میگم..
_بابا بزار حرف بدبخت خشک بشه بگیرتت بعد وا بده.
_هنوز که چیزی براش رو نما نکردم .. اینم فقط یک نمونه مشت از خروار بود.. بعدم، به چه حقی داشتی مارو دید میزدی؟! بی ناموس سینگل حسود بدبخت..

تکیه ام رو به در میدم و نگاه کلی بهش میندازم.
آرایش بیشتر و ظریفتری روی صورتش برعکس هر روز نشسته مخصوصا لب هاش نمی دونم صبحم به همین رنگ و برجستگی بود یا نه!؟
مانتو اتو کشیده‌ش هم انگار یه هوا از دیروز براش تنگ تر شده بود!

کلا مریم همون مریم چند روز پیش که از اتاق بهرامی هم رنگ مرده ها و عزادار زد بیرون نیست! الان همه جاش عروسی گرفته.
راستی گفتم بهرامی امروز دقیقا روز شیفتش تو بیمارستانه و بله بگو چرا ایشون سایز هاش دستخوش تغییر شده.
_چیه داری وجبم میکنی؟!

خنده ام میگیره.. خودشم میدونه چقدر خره؟
_آخه بیشعور بهرامی اگر چشم و عقل داشت که چند ترم تو رو با همون مقنعه های درز کج تا پس کلت و صورت نشسته و لوچ سر صبح های کلاس هاش برای خودش لقمه نمی‌گرفت که حالا براش لباتو شبیه کون مرغ کنی و ماتحتت و عقب بدی بلکه چشمش اون هلو رو بگیره؟!
انگار اون بیشتر هپلی پسنده تا داف پسند.

پنچر شده پوفی میکشه و اون قیافه شق و رقی که به خودش گرفته وا میره و قوز کرده میگه..
_خداییش قلق هر کی رو بگی دستمه جز این یارویی که باید!

_مگه چند مدل داریم؟
یک طرفه ابروش و بالا میندازه و مثه اونایی که انگار میخوان هسته اتم بشکافن و خیلی بارشونه نگاه اسکل وارانه ای طرفم میندازه..
_خاک تو سرت همونه فقط به چشم معینی اومدی دیگه.. هر مردی قلق خاص خودش و داره..

انگشت کوچیکش و بالا میاره..
گروه اول… مغرورن و خدا رو بنده نیستن انقدر که به فکر گره جذاب بین ابروهاشونن عقل تو کلشون نیست تو خیالشونم خیلی خفن و جذابن..
حالا هیچ چسی هم نیستنا ولی دیگه نمیشه این و بهشون گفت چون بدجور رم میکنن با اینا باید کم محل رفتار کرد نه خیلی آویزونشون بشی نه بهشون بچسبی همون مثل با دست پس بزنی با پا پیش بکشی یکم عشوه و لوندی کار سازه آخرش میاد میگرتت.

انگشت دومی رو بالا میاره و ادامه میده ..
گروه دوم… اینا مرموزن خوش تیپ میگردن و همه چی روهم زیر نظر دارن کم خرج میکنن و دست به جیبشون حساب کتاب داره..

چینی به صورت و بینیش میده..
اینا رو اصلا نباید آدم حساب کنی چون جونت در میره تا یک قرون ازشون بکشی برن بمیرن اصلا گشنه گداهای بدبخت دیدی مذکر روی زمین کم اومد میتونی روشون حساب کنی.

انگشت سوم و که میخواد بالا بیاره دستم و میگیرم جلوش و مهلت نمیدم..
_بسه تو رو سر جدت، یه جوری رو منبر رفتی انگار چند دوری زید هر کدوم بوده و زیر و بمشون و در آورده و…

هنوز دارم فک میزنم که ناگهان پشت سرم خالی میشه و بی تعادل جیغ خفه ای میکشم و پرت میشم عقب.
فاتحه ی خودم و خونده بودم که محکم به یک هیکل بزرگ که مشخصا مال یک مرد بود از پشت سر برخورد میکنم و دست هایی که دور شکمم حلقه میشن و نگهم میدارن.

نگاه وق زده مریم روبه روم و نیم خیزی که شده میگه که بله همونی که تو ذهنم میچرخه..
_اوف… جووون بابا کاش یه چیز دیگه از خدا میخواستم. فکر کن در و باز کنی خودش بیفته تو بغلت اونم عجب پوزیشنی!

انقدر شوکه بودم که وقت کنه تا خودم و جمع و جور کنم دم گوشم با صدای چندشش خزعبلات ذهن مریضش و بگه.
دستم و به چارچوب در گیر میدم و سعی میکنم خودم و از بغلش بیرون بکشم که لحظه ی آخر انگشت هاش سینه ام رو قاب گرفته و فشار کوچیکی بهش وارد میکنه.

تنم و عرق سردی در برمیگرده و نفسم با حرکتش حبس میشه..

 

4.2/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
mehr58
mehr58
28 روز قبل

یا خدا

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x