رمان از کفر من تا دین تو پارت 32

 

با دهن باز و چشم های گشاد شده خیره روبه رو شدم.
_نهههههه..!!

تمام زورم و زدم تا انگشت هام برای برهنه شدنم به جون لباس های تنم نیفتن. ولی مگه به همین سادگی بود؟!
قدمی جلوتر برمیدارم و به بهشت رو به رو زل میزنم.. واااااای عجب جاییه..!؟
پول و امکانات چه کارا که نمیکنه.. هر روز دارم اینجا به نوعی سوپرایز میشم.

چشم هام و از صحنه مقابلم میگیرم و وسوسه شیطانی که به جونم افتاده رو هل میدم اون پشت مشت ها..
ولی چه فایده که تصویر مدهوش کننده اش پشت پلک های بسته ام هم حک شده بود.
با التماس مینالم منم میخوام.
بانو میگفت برعکس هر جای خونه این طرف هیچ محافظی نداره. حتی از هیچ جا تا چند متری خبری از ساختمون هم نبود که بگی شاید از اونجاها دیدت بزنن.

چرا من انقدر کودنم!؟… هر کس جای من بود روزی صدبار سوراخ سنبه های اینجا رو می‌گشت..
اونوقت من و میزدن تو سرم میگفتن سه روز یه جا وایستا مثه گاو مش حسن شش روز سیخ پلک نمیزدم.
تقریبا دو هفته تشریفم و اینجا هستم و امروز اونم به امر خاتون سر خر و کج کردم اینطرفی و این بهشت برین و به چشم دیدم.

نور خورشید چنان تلالویی روی سطح شفاف و آبیش انداخته بود که دلت از نگاه کردنش ضعف میرفت چه برسه خودتو بزنی بهش و تنت و روش شناور کنی.
جای همه ی اون ذوق کردنا و غش و ضعف رفتنا یهو حس بدی تمام وجودم و پر کرد و لبخند تلخی کنج لبم نشوند.
حسرت خیلی بده.. حسرت دیدن و نداشتن.

نمیدونم کدوم یکی بدتر.. تجربه ای که کردی و بعد از کفت رفته..!
یا… از اولم تو حسرتش و نداشتنش بسوزی و دستت بهش نرسه!؟
من هر دو مدل تجربه کردم و یکی از یکی بدتر بود.

بی خیال سمی دو متر آبه دیگه … چیزیم که زیاده و ریخته استخر پر آبه ، این هفته بعد دیدن مامان دیگه تو محوطه آسایشگاه خودم و مشغول نمیکنم تا وقتم و بگذرونم و برگردم عمارتی که فقط کار و حسرت داره.

میرم چند ساعتی روهم تو استخر عمومی با درصد کلر بالا که همیشه بوی شوینده اش تنفسم و تنگ می‌کرد و همزمان با دویست نفر دیگه داخلشن و شلوغی بی نهایتی که باعث می‌شه سرسام بگیری میگذرونم خیلی هم خوش میگذره.. پس چی.. مگه خون من از اونا رنگین تره!؟
شایدم خون اینا از مال ما سرختره! خدا میدونه.

نگاه بیچاره ام حس همدردی با مغز و منطقم و نداشت و تا اخرین لحظه روی سطح شفافش موندگار شد.
دمق برمیگردم داخل و میرم سراغ سفارشات خاتون.

_میشه بگی چته؟!..
_من که کاری نکردم.!
شمعدون عتیقه رو با احتیاط میزاره روی کنسول بزرگ عتیقه تر از شمعدون و سرش و به طرفم برمیگردونه.

اینارو فقط خودش اجازه داشت گردگیری کنه منکه سر در نمیاوردم ولی از طریقه حساسیتی که روشون داشت معلوم بود اگر به دست کسی می شکست برابر با خون بهاش بود شایدم یه چیزی اضافه تر.!

_نه خب امروز یه سالاد بدون قربانی کردن انگشت هات تحویل دادی.. جای تشویق داره.
روز اول باید با انبر از زیر زبونش حرف میکشیدی حالا راه به راه به من گیر میده و تیکه میندازه .!؟
_هیچی فکرم درگیره خونه به این بزرگی و امکانات چرا هیچکس توش نیست!

دروغ نگفتم فکر میکردم یه خانواده خوشبخت و با چندتا بچه و یه پدر بزرگ یا مادر بزرگ پیر و گنده خاندان که از دماغ فیل افتاده هم مثل داستان ها زیر نور پنجره روی صندلی راک نشسته باشه و خودش و تاب میده.

دستمالش و تا میکنه و با نگاهی به اطرافش میگه..
_این خونه موروثی خاندان دادفره .. توی این سال ها بارها باز سازی شده ولی اون بیشتر از هر کسی به اینجا علاقه داره و هرجای دنیا بره باز سر ماه و هفته نکشیده سر از همینجا در میاره.
امیدوارم اگر قراره ازدواجی در کار باشه همینجا اتفاق بیفته.. نخواد بره ینگه دنیا.

برای سوالم دودلم ولی آخرش میپرسم..
_چرا اگر..! ازدواج یه معقوله کاملا عادی..
دستمالش شمعدون بعدی رو با احتیاط نوازش میکنه..
_ خب از اونجایی که تنها وارث خاندان بوده و خودشم ثروت زیادی داره اینکه هر کس بهش نزدیک میشه، رویای مالش و داره یا قدرتش یا عشق خودش رو نمیشه تشخیص درستی داد.
فکر میکنم ترجیحش اینه کلا دورش و خط بکشه تا بخواد فکرش و بابت صداقت شریک زندگیش مشغول کنه.

شونه ای بالا میندازم و لب هام و تابی میدم..
اینم نظری برا خودش..ولی من میگم از بس خشن و وحشی کسی طرفش نمیاد تا بخواد نگران درست و غلطش باشه.
ولی پولداری هم معقوله ی جدا و والا مقامی داشت و عجیب نظریه خشانت و وحشیگیری رو از دم وتو میکرد.

بقیه کارمون و تو سکوت میگذرونیم. همین دوتا سوال هم از منی که عادت کردم به آسه رفتن و آسه اومدن و سرک نکشیدن تو زندگی بقیه زیادی بود..

بلاخره کارمون بعد دو ساعت تموم میشه و وسط تنه ام نابوده.. توی این دو روز پدرم در اومده و امان از دل و کمر درد پریودی که نا نزاشته برام.

من غلط کردم مبهوت جلال و جبروت اینجا شدم اگر میدونستم خودم باید حمالی تمیز کردنش و بکشم برا لونه موش بیشتر ذوق زده میشدم تا این قصر.. همیشه میگن عروسی به چشم تماشاگر آسونه..

منم اولش فقط نقش تماشاچی از راه دور و داشتم و غش و ضعف کردم.
حالا خودم افتادم وسط دارم دستمال و تی به دست میرقصم.. اونم عربی ولی عوضش سر و کو.نم دارن باهم پنالتی میزنن.

طبق معمول البته خدارو شکر فقط طبقه همکف و گردگیری کردیم..متعجب از اون روز منحوسی که خاتون جو گیر شده وکلاس شیرینی پزی زوری برام گذاشته بود و پیشنهاد تمیز کردن بالا رو داد.
ولی بعد فهمیدم میخواسته چشمم و بترسونه وگرنه کسی جز خودش و دوتا مرد گنده اونم به دستور اون مردک لات اجازه رفت و آمد به بالا رو نداشتن..

آها راستی یه زنه هم بود با کلی دک و پز و آرا گیرا تشریفش و برد بالا، حالا منکه هیچ ولی هر کور و منگلی هم بود میفهمید حضورش مبنای بهم ریختن هورمون های رئیسمون میباشد.

والا این دوره زمونه طرف برا دادن به یه یُغور گنده ( عظیم جثه، هیکل، بد شکل) هم که میره چنان فخر عالم و آدم و برا بقیه که یکیش من باشم میره ، یاد اون پشت چشم نازک کردناش میفتم، زنیکه چندش..
که فکر میکنی چقدر خجالت داره تو که دستمال و جارو به دستی برا یه لقمه نون حلال و درآمد درست، داری کج میری و چقدر خاک برسری!؟
اما طرفی که روم به دیوار جنده ست رو ابرا راه میره.. برو ببینم چند صباحی بعد که این دک و پوز و نداشتی و هم هزار در بی‌درمون از همین اعیون نشینا گرفتی اونوقت میای جای خودم میگی خانم دکتر.. فلان جام عفونت کرده..

با تلنگر خاتون که تکونی به خودم بدم، از رویاهای شیرینی که دم آخر با کلمه دکتر لبخند احمقانه ای رو روی لب هام نشونده بود بیرون میام و قهوه ساز و برای ورود آقا زاده یُغور روشن میکنم.

انگار خاتون با دیدن دولا شدنام و چهره درهمم فهمیده ناخوشم که میخواد زودتر راهیم میکنه و خودش میمونه عمارت..
از پله ها که میام پایین باد سردی به تنم میپیچه و لرزی میکنم.. با گرمای داخل یادم میره بیرون پاییزه و باد خنک غروب خودش و داره.

شالم و محکم میکنم و دستام و دورم میپیچم، سرم و تو یقه فرو میبرم و دِ برو که رفتی.. راه ورودی رو به دو میرم پایین.
چند پله ای نگذشته که با خوردن به مانعی تعادلم و از دست میدم.

چون از نرده هاهم خیلی فاصله داشتم دستم به تنها جای باقی مونده گیر میدم و یقه ی مانع و میچسبم و خب انگار خوشایند طرف که اوخی میگه و دستم و رد میکنه و با ماتحت نازنین میخورم زمین خب خداروشکر ضرب پرت شدنم همون اول گرفته شد وگرنه دیگه امیدی بهش نبود.

_خدا لعنتت کنه شکست که..
باز این زبون بیچاره و چند وقتی افسارش از دستم خارج شده. یه دستم به سر بیچاره ست و یه دست به رونم که مردک هرکول دو متری یه لگد با کناره ی کفشش میکوبه به رون پام و راهش و با گفتن دختره ی وحشی میکشه میره..

کثافت جلو راهم سبز شده حالا طلبکارم هست.. از دو نفری که پشتش میرن صدای خنده بی تفاوت یکیش بلند میشه اما اون یکی کمی مکث میکنه و در آخر کنارم روی دو پا میشینه و زل میزنه بهم نمیخوام سرم و بلند و نگاهش کنم ميترسم تمام خشمی که از رئیسشون دارم و سر این یکی خالی کنم.

از بازوم میگیره و میخواد بلندم کنه که سریع خودم و عقب میکشم و چلاغ که نشدم..
بدون نگاه قدمی ازش کناره میگیرم و دستی به لباس هام میکشم و راست و مستقیم بدون هیچ خمیدگی یا عجله ای راهم و میکشم میرم طرف خونه باغ. رفتار یک عدد آدم بیشعور عزت نفس منو نمیشکنه. هنوز سنگینی نگاهش و حس میکنم و این اعصابم و بهم میریزه.

با انگشت کمی پیروکسی کام میمالم به جای لگد مرتیکه الدنگ بیلدینگی.. تنها چیزی که توی یخچال اینجا پیدا میکنم و از هیچی بهتره.
درسته قیافه هیچکدوم و توی تاریک و روشن هوا واضح ندیدم ولی از بوی عطری که مردک اول به لباس هاش زده بود با پیراهن های کذایی که اتو کردم یکی بود. خاک تو سرش کنن بیشرف کاش پات از سه جا سقط بشه.

ندیده و نشناخته ازش بدم میومد حالا با این حرکتش حالم ازش بهم می‌خورد.. اگر شانسه منه که احساس میکنم یکی دیگه از قماش معینی و پسرش به تورم خورده. همونقدر مغرور و خودپسند، متکی به مال وقدرتش.

با تقه ای به در خودم و جمع و جور میکنم و دامنم و میکشم پایین..
_بله..
خاتون میاد تو و از پشت سرش سرک کشیدنای وفا رو میبینم.

این چند روزه هر دفعه منو دیده فقط تیکه کنایه انداخته چطور خاتون بردت ور دست خودش.. پس ناهید کو؟ اونجا چیکار میکنین و یه بار رفتی عمارت زیرآب ناهید و زدی وووو..
همش یه مشت شرو ور.. هر کی ندونه انگار اونور چای و شیرینی پخش میکردن این جا مونده بهش نرسیده.!

از روی تخت بلند میشم ولی قیافم از درد پام تو هم میره..
_چیزی شده؟!
در و پشت سرش میبنده و دست به سینه نگاهم میکنه و در آخر آهی میکشه.
_پاشو بریم اونور..

 

4.4/5 - (14 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x