رمان از کفر من تا دین تو پارت 34

 

نمیدونم چرا درک نمی کردم خاتون انقدر براشون اهمیت قائل میشد!
برای اون دختره کور با دسته بیلاش چنان بهم اخم و تخم کرد که گفتم شاید طرف و زیر مشت و گلد گرفتم و سقط شده که اینطور آتیشی و ناراحت بود.
یه نوک پای ناقابل که این حرفا رو نداشت. مثه گاو اومده تو شکمم عوض عذر خواهی با اون ناخوناش روی گردنم خط انداخت.

ولی طرز لباس پوشیدنش شبیه همون بود که با مشت کوبیدم تو کمرش، داشت توی آشپزخونه نفله میشد.
نه یکم حیف بود برا خفه شدن قهوه های خوبی درست میکنه به خاتون میگم با ارفاق نگهش داره.

به طرف پله ها حرکت میکنم و رو به عماد صدان و بالا میبرم و تذکر میدم..
_جمع کن میریم شمال ببینم این مرتیکه تو کارخونه چه غلطی میکنه کارگرا اعتراض کردن دو روزه ماشینا خوابیدن..
خاتون دو قدمی جلو میاد و قبل اینکه بخواد چیزی بگه انگشت اشاره ام رو میزارم روی لب هام و همونطور که راهم و به بالا ادامه میدم میگم..
_در موردش فکر میکنم.. فعلا حوصله هیچی رو ندارم اعصابم تخمی.

سگرمه هاش توهم میره ولی واقعا اینکه امشب خودم و نشون پرتو زاده بدم.. نه.. ازم ساخته نبود.. نمیدونم چرا خاتون انقدر دست و پای بیخودی میزنه!..
خشت اول گر نهد معمار کج
تا ثریا می رود دیوار کج

کلا ما خشت اول که هیچ از زیر پایه ویران بودیم و همه چی روی تلی خاکستر بنا شده بود.
هیچ دلم نمیخواست نه ریخت خودشو ببینم نه اون تخم حرومی که چسبیده بهش و انگار با دیدنش سیخ داغ فرو میکردن توی چشم هام..

نفسم و محکم بیرون میدم و در و پشت سرم محکم بهم میکوبم.. هنوزم بعد هفت سال نتونستم با این قضیه کنار بیام و فکر نکنم تا اخر عمرم هم برام هضم بشه.
جلوتر که نمیتونم وسوسه برداشتن قاب عکس توی کشو رو از خودم دور کنم.

با سر انگشت ها روی تصویر بی جون و چشم های خندونش دست میکشم.
تقریبا سه سالی هست که دیگه جلوی دیدم نمیزارمش..
چشم هاش و شده بود کابوس روز و شبم هر جا رو نگاه میکردم سایه ای محو ازش توی ذهنم میدیدم و بی خود از خود میخواستم یه کاری دست خودم و خودشون بدم.
مثلا نصفه شب سرشون و بزارم رو سینه و خودم و راحت کنم.

#سمی…سامانتا

با برداشتن کیف دستی کوچیکی که آماده کردم خیلی آهسته و پیوسته با نوک پا میرم طرف خروجی.
چیزی که همیشه توش مهارت داشتم با کمترین سرو صدا و مثل شبح حرکت کردن.

در همیشه از داخل قفل میشد و کلید هم روی در بود. کلیدو محض اطمینان میزارم توی جیبم و میرم بیرون.
آسمون نیمه شب، مهتابی و تا حدودی هوا روشنه و میتونی محوطه خالی و سکوت و کورو ببینی. اوف عجب هوای گرمی.. اینم امشب دل به دل من داده.

از کناره های دیوار و در پناه درختا خودم و میرسونم پشت عمارت..
وقتی خودش الدنگش نیست نصف افرادش هم نیستن و هر چند متر یکی رو در حال متر کردن محوطه نمیبینی.
شانس من خاتون هم امروز و امشب پیداش نبود و این یعنی عشق و حال..

رسیدم و اوووف عشق من در چه حاله؟..هاله ی افتاده مهتاب روی سطحش و نوری که روش میتابید، رویاییش کرده بود.
ذوق و شوقم برای این یواشکی به قدری بود که هیجان زیادم و فقط خودش میتونست فرو بنشونه.
روپوش سیاهی که روی پیراهنم پوشیده بودم و در میارم و داخل ساک میچپونم.

هرچقدر از چسبیدن لباس خیس به تنم متنفر بودم ولی دیگه انقدر دیوونه نبودم تا خودم و لخت کنم در حد یه شورتک کوتاه و چسب پام بود با پیراهن سفیدی که بدون لباس زیر پوشیده بودم.
همیشه اعتقاد داشتم رنگ روشن توی آب انرژی مضاعفی بهم میده.

خاتون میگفت روی استخر و محوطش هیچ دوربینی سوار نیست و از وقتی اینجا رو دیدم این فکر مثل خوره توی فکرم دور میزد.
دو روزه عمارت خلوته و پرنده پر نمیزنه.. چه وقتی بهتر از امشب تا بتونم قبل از رفتن عقده ام رو خالی کنم.

با نوک پا دمای آب و تست میکنم و لرزی از فکر پریدن توش به تنم میشینه..با پوست کلفتی میگم بدک نیست.
جرات روشن کردن پکیج گرمایشی رو نداشتم و همین جور کم کم از لبه سر میخورم توش و وووویییی یخ زدم.

تمام رگ های تنم باز شد و کم کم شروع به دست و پا زدن کردم تا بدنم گرم بشه.
با اینکه هیچکس اینطرفا نمیومد ولی بازم محض احتیاط زیاد شلپ شلوپ نمیکردم.
نمی دونم چقدر زمان گذشت و تو اب بودم و از این طرف به اون طرفش و چند بار شنا کردم..؟ ولی حال خوبی داشتم.

نمیدونم چطور میشد هم سر کیف بیای هم تمام عضلاتت از خستگی دیگه نای حرکت نداشته باشن.
خودم و تو اب رها میکنم و سبک و آروم توی سکوت شب به آسمون خیره میشم.

مهتاب درست روی تنم میتابه و از حس حظورش لذت میبرم انگار روی یک سن ایستادی و نور افکن تو رو نشونه رفته و تنها منبع انرژی هستی که کائنات بهش محتاجن..
چشم هارو میبندم و دست هارو باز کرده و روی سطح آب شناور میشم. موج ها اهسته بدنم رو نوازش میکنن و بلاخره لبخندی بعد مدت ها از روی آرامش وجودم روی لب هام میشینه.
دچار یک نوع خلسه شدم و دوست دارم همینجا بخوابم.

چند دقیقه ای از این آرامش نگذشته که احساس عجیبی بهم دست داد.
من هیچ وقت حس ششم قوی نداشتم یه آدم عادی، ولی اینکه سنگینی نگاهی رو روی خودت احساس و حس کنی در عین تنهایی، تنها نیستی! ترسناک بود.

چشم هام و باز میکنم و این حال غریب در من قوت میگیره و باعث میشه اطرافم و با احتیاط نگاه دقیقی بندازم که توی تاریک و روشن هوا چیز زیادی دستگیرم نمیشه مثل همون موقعی که اومدم ولی تمام پوست تنم هماهنگ با حسم مور مور شده و تصمیم میگیرم خودم و از آب بیرون بکشم.

از نردبون کنار دیوار میگیرم و خودم و میکشم بالا آب از تمام هیکلم سرازیر میشه و هنوز هیچی نشده لرز به تنم میشینه.
میرم سراغ کیفم و حوله کوچیکی از توش بیرون کشیده و روی موهام میکشم و مانتوی مشکی بلندی که موقع اومدن تنم بود و دوباره میپوشم.
حالا حس بهتری دارم، آروم و آهسته راهم و به طرف محوطه جلویی میگیرم.

از گوشه ی چشم حرکت شبح واری رو حس میکنم و با قورت دادن آب دهنم نگاهم و از روبه رو نمیکنم و به حالت دو خودم و میرسونم خونه باغ و خدا رو شکر به همون حالتی که ترکش کردم درو آهسته باز میکنم و خودم و داخل میکشم.
چند دقیقه راه اونقدری هست که آب اضافه لباس های نازکم و بگیره و رد خیسی روی فرش نزارم.

تازه وقتی در اتاقم و پشت سرم میبندم متوجه تپش قلب و سرمای نشسته توی بند بند وجودم میشم.
کمی بی حرکت می ایستم تا ریتم نفس هام آهسته تر بشه و سریع خودم و به حمام میرسونم و لباس های خیسم وگوشه ای پرت میکنم و زیر دوش آب گرم میرم.
انقدر توی آب موندم که توهم زدم، کسی نبود که این وقت شب..

با فکر به حرفای خودآزار مریم و داستان های جن و انسی که تعریف میکرد به تنم لرزی میفته..
خدایا چرا آخه الان باید حرفاش تو مغزم صدا بده.. ولی اگر قراره موجودی اونجا بوده باشه جنس ادمش و ترجیح میدم.
وای خدایا خل شدم رفت.. توکه جنبه نداری بیخود میکنی همچین غلطی انجام میدی.

دست روی شیشه میزارم و نگاهم و با تمام احساس ندامتی که وجودم و گرفته بهش میدوزم.
اندام نحیفش حتی ضعیفتر از قبل شده و چشم های خوش رنگش بی فروغ زل زده به پنجره.

دلم میخواد بپوکه از بس دلتنگ لمس دست ها و به جون کشیدن بوی تنشم.
صدای وزوز مزاحمش توی گوشم زنگ میزنه..
_داروهاش و مرتب استفاده میکنه فیزیوتراپ و گفتار درمان هم هر روز باهاشون تمرین میکنن و اگر همبن جور پیش بره انشاا… به زودی به نتایج امیدبخشی میرسن.

نمیدونم چرا حس میکنه باید این توضیحات و هر دفعه که میام اینجا یا تو تلفن بهم گوش زد کنه.
که یعنی چی؟! کارمون درسته و نگران نباش! همه چی به بهترین نحو ممکن داره پیش میره.؟

یکم دیگه بگذره بعید نیست بگه.. حرفم زد حتی چند قدمم تاتی کرد شما نبودی ببینی.!
والا با پولی که بهشون داده بودم بایدم اینجور سرو زبون میریخت مادرم که زبون نداشت اگر کم کاری و کوتاهی هم داشتن بخواد به رو بیاره و گله کنه.

قطره اشکی که هنوز توی کاسه ی چشمم حبس رو قبل آزادی با انگشت پاک میکنم و با نفس عمیقی نگاه از چشم های بسته اش میگیرم.
_حداکثر تا ده روز دیگه اینجاست بعد میام میبرمش پیش خودم.
نمیدونم لبخند ملایم و کنایه وارش و به چی تعبیر کنم ولی برام سنگین اومد.

چی فکر کرده که میام میندازمش اینجا میرم رد کارم؟ با اینکه برای تفکراتش سر سوزنی ارزش قائل نبودم ولی شاید، باید بهش حق داد.
اطراف و که نگاه میکردی پر بود از نشانه هایی که با کلی وعده و وعید برگشت به خونه پر شده بود.

هر گوشه و کنار روی تخت ها یا نیمکت ها بودن موسفیدهایی با دست ها و چهره ی چروکیده و چشم هایی کم سو در انتظار، که در خوشبینانه ترین حالت یا منتظر عزیزای از یاد بردشون بودن یا اجلی که اونا رو از قید و بند انتظار و روزهای بیثمر رها کنه.
_امید به خدا.. هر جا هستن بازم خوبه که از یاد نرفته باشن.
دل پری داشت از همه ی ازیاد برده ها..

بعد دیدن مامان تا وقت غروب به چندتا بنگاهی سر زدم.. امان از قیمت هایی که بالاتر رفته اما کمتر نشده بود..
به سرم زد برم دیدن مریم ولی همون لحظه هم میدونستم طاقتش و ندارم. دلم برای یه همزبون تنگ شده بود. ناگفته هایی که روی سینم فشار میاورد.

میتونستم شب و نرم عمارت اما کجا رو داشتم که برم و طبق معمول غروب دست از پا درازتر دوباره راهم و کج کردم همون سمت که با سوپرایزی که منتظرم بود کاش گوشه ی پارک میخوابیدم.

 

4.9/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x