رمان از کفر من تا دین تو پارت 39

 

چند ثانیه بعد چشم هام از لای بازوهام اوضاع و می‌سنجه و یکی داره عین اسکلا منو نگاه میکنه و با اون قد و هیکلش و نیم تنه لختش داره دیگه کفر منو در میاره.
خب نکبت فهمیدیم چند تیکه ای بپوش اون پیرهن لعنتی تو وقتی میگی بیام داخل.

از جام بلند میشم و نگاهم و میدم به پشت در و سیبل دارتی که آویزون کرده.. فکر کنم کم کم فحش کم میارم. نفس کوتاهی میکشم و برمی گردم طرفش..
_بله!
اشاره میکنه به مابقی شام کوفتیش، کرو لال از دنیا نری صلوات..
برمیدارمش و تا درو پشت سرم میبندم یه ضربه به در میخوره. مطمئنا از عمد داره اینکارا رو میکنه وگرنه انقدر مرض یکجا توی وجود یک نفر نوبره.

ساعت یازده شبه و فکر نمیکنم دیگه کاری باشه اما تا پام و از در آشپزخونه میزارم بیرون صدای زنگ آیفن دوباره میاد رو اعصابم و اینبار دستور قهوه رو میده.
کمی به دستگاه قهوه و بعد به گوشی خیره میشم و در آخر چون کاری ازم بر نمیاد عین یه دختر خوب میرم سراغ فرمایشش.

اینبار کمی محتاط تر وارد میشم نمیخوام دست و بال سوخته ام همراه با کله ی سوراخ شدم سِت بشن.
نیست.. اینجور نبود با اون حجمش نشه دیدش ولی واقعا توی اتاق نبود.

جلوتر میرم و فنجون و میزارم روی پاتختی و نیم چرخی میزنم. مردک منو مچل خودش کرده صدای آبم نمیاد.
به منچه ای زیر لب میگم و از اتاق میام بیرون.
دقیقا وقتی رسیدم پایین صداش توی سالن اکو شد. گیج و دستپاچه سرم و برای پیدا کردنش به اطراف میچرخونم.

بله.. روی پله ها ها خم شده و انگار ارث باباش و خوردم با ابروهای درهم داره نگاهم میکنه.
_ کری یا خودتو زدی به اون راه.! نیم ساعت پیش گفتم قهوه مو بیار..
خب انگار منم باید هوار بکشم..
_هیچکدوم.. داخل اتاقتون گذاشتم.

با گفتن یکی دیگه بیار راهش و میکشه میره. کمی اطرافم و نگاه میکنم و بازم منم و این مردک..
چنان به دستگاه و قهوه و فنجون بیچاره چشم غره میرم کم مونده به حرف بیان بی نواها..
دیگه از هر چی قهوه بیزارم کرد زیر چشم نگاهی به دو طرفم میندازم الان یه تف بکنم توش کی میفهمه؟ هم نونش بشه هم آبش..

حتی با گفتنش هم بزاق دهنم ترشحش زیاد شد. قورتش میدم و راهم به طرف بالا میکشم. ولی می دونم بلاخره مجبور به اینکار میشم.

قبل اینکه داخل اتاقش بشم صداش و از اتاق بغلی میشنوم که میگه تشریفم و ببرم اونور..
قدمی اونوری که گفته برمیدارم و با احتیاط سرم و جلو میبرم از کجا معلوم اینبار تفنگ ساچمه ای دستش نباشه!

در نیمه باز و بازتر میکنم و پشت میز قطور و بزرگی میبینمش پایین تنش که مشخص نیست ولی قسمت بالا یه عینک اضافه شده و انگار داره چرتکه مال و اموالش و میندازه.
گلوم و صاف میکنم و قهوه شو میزارم گوشه خلوت میزش.

سرش و بلند نمیکنه ولی من همچنان نگاهش میکنم و در آخر انگار یه چیزایی حس میکنه، آدمی با قد صدو هفتاد جلوش ایستاده که دقیقه ای بعد گوشه ی چشمی مرحمت کرده و تقریبا متعجب و بی تفاوت میپرسه..
_چیه؟
_میتونم برم؟
_کجا!
_خونه باغ..
لب هاش و جمع میکنه..
_هوم.. میخوای اونجا بخوابی؟

نه پس قراره ور دل تو بخوابم! اوف اونم با اون جعبه ای که دیدم.. لرزی به تنم می افته..
_متوجه منظورتون نمیشم.
برمیگرده سر حساب کتابش و بی تفاوت میگه..
_هر جور راحتی.. مرخصی
عوضی انگار با نوکر باباش حرف میزنه..من کلفتم کلفت، نه نوکر..
خب اولش متوجه منظورش نشدم به آدمای متجاوز و سادیسمی هم نمیخورد که این وقت شب از تنهایی باهاش بترسم چون برعکس تعریف جدیت و خشن بودنش مطلقا چیزی در مورد حمله به خدمه اش از بقیه نشنیده بودم.
البته یکم بدوی بود که اونم انگار ذاتی بود و از جدش جناب غارنشین به ارث برده بود.

وقتی دوباره پنج و نیم صبح با صدای خاتون از جا پریدم و توی خنکای صبح پاییزی مسیری که چهار ساعت و نیم پیش طی کرده بودم، دوباره طی کرده و به عمارت برگشتم تا برای آقا زاده ترتیب صبحانه و قهوه رو بدم فهمیدم منظورش از رفتن به خونه باغ چیه.

خمیازه سوم و میکشم و خمار و خواب آلود میخوام صبحانش و ببرم بالا که میبینم با گرمکن و شلوار ورزشی از پله ها پایین میاد و با گفتن..
_میرم سالن ورزش.. یه ساعت دیگه حاضرش کن.
با دهن باز و چشم های پف کرده بدرقه اش میکنم. پس چرا یک ساعت قبلش منو از رختخواب کشید بیرون؟!.. آزار داری مگه!

#آس…هامرز

هنوزم چشم هاش آزارم میداد.. از یک طرف دوست داشتم زل بزنم بهش از طرفی…
نمیدونم چرا حس خوبی بهش نداشتم. پرو بود و حاضر جواب،
متفاوت از همه ی دخترای دورو برم، رو هر کدوم انگشت میزاشتم به اشاره ای خودش و هر چیزش و تقدیمم میکرد.

هر دفعه دیدمش مغزم مغشوش شد و فکری، که این حس بد چرا بهم دست میده. زیبا بود.. هیچ وقتی آرایش نداشت، بکر و اورجینال مثل اون شب .
برعکس کلافگیش از دست امرو نهی هام چهره معصومی داشت حتی نیم ساعت پیش که احساس کردم امکان داره سینی سنگین صبحانه رو هر آن بکوبه توی سرم..

تمام حالت های درونیش اعم از غم و شادی و کلافگی رو میتونستی روی چهره و باز تابش و توی چشم هاش ببینی ..
مطمئن بودم قبلا ندیدمش چون چهره خاصش توی خاطرم میموند .. من حافظه ی خوبی داشتم محال بود تصویر کسی از ذهنم پاک بشه. حتی صداش نزدیکتر از چهره اش منو به فکر میبرد.

چند روزه دارم به خاطر حرف های بی سرو ته و گستاخانش و همین طور استفاده بدون اجازه از استخر سر میدوونمش و به اصطلاح تنبیهش میکنم و خودش خبر نداره چه گندی به اعصاب من زده.
تردمیل و خاموش میکنم و هنسفری هارو از داخل گوشم بیرون میکشم.

دلم یه وان آب گرم میخواد و ساعتی لم دادن توش ولی حیف که وقتش و ندارم.
خودم و به حمام میرسونم و دوش کوتاهی میگیرم و لباس کامل پوشیده برمیگردم سالن و بهش میگم صبحانه رو بچینه.
با دیدن دستی که دوباره به شال سرش میکشه یاد دیشب می افتم. هر دفعه که دستش به طرف شال و موهای سرش میرفت دهن پر کردم بگم چیزهایی رو من دیدم فراتر از موهای بلندت..

با چادر هم جلوی من ظاهر بشی فرقی نداره چیزی که دیدم و دیدم . اولش فکر اینکه همش نقش باشه برای نزدیک شدن بهم به چشم اسباب بازی نگاهش میکردم ولی وقتی با دیدن جعبه کاندوم خودش و کوبید توی در و سرش و پوکوند به نظر ناشی تر از اینا تو رابطه باشه.

قهوه هاش بی نظیر بود به خاطر همین میتونستم تا هر وقت چموش بازی در بیاره چشم پوشی کنم.
سروکله عماد هم پیدا شد.. دو روزی رو سر کارخونه مازندران گذاشته بودمش تا اوضاعش استیبل بشه.
_چطوری رئیس..
_امروز با فلاحی قرار بزار برای دیدن پارچه ها..
درحالی که یک فنجون قهوه هم جلوی اون میزاشت ناخودآگاه به چشم های عماد که با دقت دنبالش میکرد خیره شدم.

بعد از رفتنش و بازم بدرقه نگاه عماد گفتم..
_دفعه پیش یکی از بارهاش مشکل داشت. مثل چشم های چپ تو باید سرویس بشن!
دستش نیمه راه برای خوردن قهوه ثابت میشه و متعجب نگاهم میکنه. منظورمو گرفته..
_سرت به کار خودت باشه.
لبی کج میکنه و با گفتن..
_خوشگله خب..
فنجونش و بالا میره و مزه مزه میکنه..
_لامصب ناهید آب جوب میداد به خوردمون!؟ اوم… مثل قیافه اخموش تلخ و دلچسبه.

با گفتن پاشو دیرمون شد نطقش و خفه میکنم اعتراضش برای نخوردن صبحانه بلند میشه ولی دنبالم راه می افته و میریم طرف شرکت..
امروز به شدت سرم شلوغه و فکر نکنم تا دیر وقت خونه برسم.
احساس میکنم امروز درد گردنم بدجوری اذیتم کنه ولی چاره چیه با دوتا مسکن سروتهش و هم میارم.

همونجور که انتظار داشتم اخر شب رسیدم خونه و گردنم تا تونست نفسم و برید و سر درد هم بهش اضافه شد..نرسیده بی طاقت فریاد میکشم.
_خاتون مسکن و کیسه آب گرم و بیار بالا..
هر تکه از لباس هام و یه گوشه پرت میکنم و دمر روی تخت دراز میکشم.
بهتر که نشدم هیچ چند دقیقه بعد احساس حالت تهوع میکنم و من تا حالا تو عمرم بالا نیاوردم.

صدای باز و بست شدن در به گوشم میرسه و حال سر بلند کردنم ندارم.
کیسه آب گرم و روی گردنم حس میکنم و بدنم از احساس خوبش شل میشه و کمی درد فروکش میکنه.
_اینجوری خوابیدن بیشتر به مهره های گردنتون فشار میاره… بهتره برگردین به رو یا پهلو..

کمی خودم و جابه چا میکنم و به رو میخوابم از لای پلک هام متوجه میشم نور لامپ ها تا حد امکان کم شده و اتاق نیمه تاریکه..
با نشستن دستش زیر گردنم تکونی میخورم و پلک هام کامل باز میشه..
در نزدیک ترین حالت روم خم شده و بوی عطرش زیر بینیم میزنه تا بخوام بفهمم چه خبره یکی از متکاها رو کم میکنه و گردنم و پایینتر میزاره..
_سرتونم درد میکنه؟

چشم روی هم میزارم و خیلی حال و حوصله دارم اینم رفته رو اعصابم..
_دکتری؟
نفس عمیقی میکشه و میگه..
_مسکن توی سینی خواستین بخورین.
صدای بسته شدن در و عطری که ازش توی بینیم پیچیده.

 

4.4/5 - (19 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x