رمان از کفر من تا دین تو پارت 46

 

#آس…هامرز

با چشم های خمار و مشکیش که ترکیب جذابی رو به وجود آورده بودن بی حوصله زل زده بود بهمون.
اون باند سفید دور سرش و رنگ و روی پریده اش بی نهایت معصوم و مظلوم نشونش میداد که این فقط ظاهر قضیه بود و به شدت در اینکه در باطن ماده ببری خوابیده موافق بودم.

این دختر با چنگال های غلاف کرده منتظر فرصتی بود تا به وقتش خرخره طرف و بجویه و فرصتی برای فرار پیدا کنه.
اینو با تمام سرکشی های زیر زیرکی که انجام میداد حس میکردم کافی بود میدون پیدا کنه.

با آرنجی که به پهلوم خورد به اعتراض زیر لب غرغری کردم.. سروش همونطور که خیره دختره بود بی اهمیت سرش و بغل گوشم آورد و زمزمه وار گفت..
_میگما به خاتون بگو بیاد اینو ببره اینی که من میبینم نه میتونی طرفش بری که گازت میگیره نه میتونی همینجا ولش کنی که سر سه سوت چپ میشه.

چینی بین ابروهام افتاد و چپ چپ نگاهش کردم. البته راست میگفت وقتی پایین پله ها خواستم بلندش کنم حتی با اینکه نیمه هوشیار بود و زخم و زیلی ولی در برابر بغل کردنم مقاومت خفیفی نشون میداد و راضی نبود بلندش کنیم.

_این غلط اضافه رو تو گذاشتی تو دامنمون خودتم جمعش میکنی.
متعجب برمی‌گرده طرفم و شاکی بلندتر از معمول میگه..
_من؟! یه جوری صحبت میکنی انگار تو چمدون من بوده برات سوغات آوردمش!؟
مرد حسابی من اومدم تشریفش و اینجا داشت.

با سوظن چشم هام و ریز میکنم و مرموز میگم.
_یک ماه تموم اینجا بود خط بهش نیفتاد اونوقت عهد وقتی جنابعالی دو کلوم باهاش صحبت کردی طرف ده.. دوازده تا پله رو کله کرد!؟

پوزخندی زد و بلند شد و آهسته زیر لب گفت..
_من بودم خواستم برا شکستن عتیقه هام خونشو تو شیشه کنم!؟ برم خاتون و پیدا کنم بیاد ببینم قراره چه گلی به سرمون بگیریم.

از جلوم که رد میشه، با دیدن منظره ی روبه متعجب زل میزنم بهش..
روی همون مبل یک نفره پاها رو کشیده بالا و جمع کرده بود زیرش و دستی که زیر سرش متکا کرده و خوابیده..
در این لحظه و این تصویر منم دیگه فکر نمیکردم این دختر در نهایت جز خرگوشی سفید و گوگولی چیزی باشه.

نمیدونم چند دقیقه بهش خیره بودم که سروش بدون خاتون برمی‌گرده و با دیدن دختره کلافه دست به جیب می ایسته و زل میزنه بهش..
_ای بابا.. اینم که چپه شده.
از جا بلند میشم و میگم..
_میتونی خودت جمعش کنی.

بدون توجه به هه بلند و تمسخر آمیزی که پشت سرم بلغور میکنه راهم میکشم طرف پله ها و هنوز دو قدم برنداشته با سرعت از کنارم رد میشه و با لنگ های درازش خودش و به راه پله میرسونه و از پشت سر با دستش بای بای میکنه.
_ما رفتیم داداش خودت میدونی با خدم و حشمت..

در کمال پرویی بدون نگاه به چهره عصبانیم راهش و میگیره میره.
کلافه دستی به موها میکشم و سروش و جد و آبادش و مورد عنایت قرار میدم.
نمیدونم خاتون کجا غیبش زده، تازگی اختیار اینجا از دستم خارج شده و اینجور پیش بره هفته ای یکی رو اخراج میکنم و تا اخر ماه جز خودم کسی توی عمارت نمیمونه.

دو قدمی حرکت میکنم و در آخر لعنتی زیر لب میگم و برمیگردم به عقب.
هنوز به همون حالته و مطمئنا با اون سر شکسته و باندپیچی و بدنی که مطمئنا لکه های رنگی زیادی گوشه کنارش و مزین کرده روی مبل تک نفره نمیتونه چندان جای راحتی برای گذروندن شب باشه.

کوله پشتی که توی بغلش گرفته رو میزارم زمین و دست میندازم زیر پاهای جمع شده و گردنش و منتظر تکون خوردناش و رم کردنش میشم.
خب انگار بیش از حد داغون و خسته ست که بدون واکنشی، تنش توی بغلم بی حرکت میمونه.

وزن سبکی داره و این اصلا به اندام برجسته و قد بلندی که داره نمیخوره.
دکمه آسانسور و میزنم و میبرمش طرف اتاقی که برا ناهید بود و از حالا مال این دختره میشد.
پوزخندی میزنم و نگاهم از آینه روبه به رو روی چهره ی خواب و سری که روی سینم هست می افته.
واقعا با خودش چی فکر کرده که راه افتاده بره!؟..

وارد اتاقش میشم و هوای سردش مناسب خوابیدن نیست.. میزارمش روی تخت و ناله ای آه مانند از دهانش خارج میشه و با توجه به گرمای تنش و لمس اندامش که هنوزم بین بازوهام حسش میکردم کمی هورمون هام بالاوپایین میشه.
هی مرد مطمئنا درد هم به همون اندازه باعث ایجاد صدای آه و ناله میشه. خب چندان تاثیری روی پرت کردن حواسم نداره.

هنوز مانتو و شلوار جین تنشه و شالش دور سرو گردنش پیچیده شده..
هنوزم فلسفه داشتن حجابش برام مشخص نیست! جز خاتون کسی رو ندیدم مقید به این چیزا باشه یا حداقل بعد یه مدت خودبه خود کنار گذاشته میشد ولی این آدم پوشش بیشتر شده بود که کمتر نه!؟ البته غیر اون شبی که نمی‌دونست کسی داره دیدیش میزنه..
نمیدونم چه مدت گذشته ولی با تکونی که میخوره متوحه میشم تمام وقت بالای سرش ایستادم و خیره شدم به صورتش..

کلافه پوفی میکشم و دستم و روی سر کشیده و امتداد میدم به پشت گردنم.
شوفاژ و زیاد میکنم و پتو رو میکشم روش و از اتاق میزنم بیرون.
با بستن در خاتون و میبینم که با نگرانی داره میاد اینطرف و از همون فاصله میپرسه..
_چی شده هامِرز یه چیزایی شنیدم!

چشم هام و ریز میکنم روش و دست هارو روی سینه گره میزنم.
_کجا بودی؟!
احساس میکنم جا میخوره ولی زود خودش و جمع میکنه و میگه..
_جایی کار داشتم رفتم بیرون.. می‌شه بگی چی شده! سامی طوریش شده؟

لب هام و تابی میدم با تامل و زیر لب میگم..
_سامی!؟ .. هوم.. دختره یا پسر!؟ این سامی.؟
بی حوصله جواب میده و در همون حال سعی داره منو از جلوی در کنار بزنه.
_دختره بابا بچه ها اسمش و کوتاه کردن، صداش میکنن سامی..

لب هام و تابی میدم..
_پس احیانا اون مردی که سر خبرچینم آوردی و وصله پینش کرده، حالا دختر شده!
_تو فکر کردی مرده من نگفتم.
_با کلمات بازی نکن خاتون..پنهون کاری یا دروغ فرقی باهم ندارن. میدونی من سر این چیزا با کسی شوخی ندارم کوتاهم نمیام.
نمیخوام توی عمارت خودم و بغل گوشم احمق فرضم کنن.. متوجه شدی؟
از این به بعد هم خودم شخصا به امور خدمه رسیدگی میکنم.. انگار زیادی برای چرخوندن اوضاع و مدیریت افراد روت حساب باز کردم.

به قدری عصبانی بودم که بدون اینکه اهمیتی به چهره پشیمون و چشم های متاثرش بدم راهم و به طرف اتاق خودم ادامه میدم.
هر چی بیشتر می‌گذشت بیشتر معلوم میشد این دختر چیزهای زیادی از این خونه و آدماش میدونه و در نهایت تعجب خودش هم یک جورایی مرموز و در عین حال باعث کنجکاوی میشد.

صدای بهم خوردن در اتاق میگفت خاتون رفته داخل و منم با خیال راحت تری درو پشت سرم میبندم.
حداقل فردا با یه جنازه رو دستمون که از سرما یا خونریزی مغزی تلف شده روبه رو نمی‌شدیم.

تا چند روز بعد انقدری کار سرم ریخت که دیگه یادم نباشه شب قبلش تو عمارت چه خبر بوده و سروش و گذاشتم جای خودم تو شرکت و دوباره مجبور شدم سری به کارخونه های مازندران بزنم.

بعد چند روز مستقیم خودم و به عمارت میرسونم و با دیدنش توی اتاقم به شدت شوکه میشم.

کروات و دور گردنم شل میکنم پرنده تو عمارت پر نمیزنه و این سکوت خیلی دلچسبه..
حتی با وجود خستگی راه و چندین ساعت تو جاده بودن باز پله ها رو به آسانسور ترجیح میدم.
کلا فلسفه بودنش و درک نمیکنم شاید فقط برای راحتی بیشتر خاتون.

نظرم روی یه دوش سریعه تا عضلاتم از خشکی در بیان و خودم و برسونم شرکت..
با اینکه وجود سروش میتونه فکر آزادتری بهم بده ولی از اینکه گندی بالا نیاره مطمئن نیستم.
عماد و میفرستم سر وقتش فعلا قصد خروج از خونه رو نداشتم و میخواستم کمی استراحت کنم.

تنها عایدی که از رفتنم به شمال نصیبم شد گیر کردن سی و دو میلیون توی حلق یکی از دستگاه ها بود و وسلام.
وارد اتاق میشم و از شر کروات و کت خودم و خلاص میکنم.
کیف مدارک و میزارم توی گاو صندوق و میرم طرف حمام و به ترتیب پیراهن و از توی شلوار میکشم بیرون و بدون باز کردن دکمه هاش از سرم درش میارم و حالانوبت کمربند و شلواره وو..

دنبال خودم تا در حمام ردی از لباس جا گذاشتم و با ورود به حمام صدای آهسته ای در جا متوقفم میکنه.
با شک و تردید زیاد آهسته جلوتر میرم و چون کفشی پام نیست هیچ صدایی تولید نمیشه.
_نمیدونم چه گلی به سرم بگیرم.. اینجا موندن مکافاته هر روز یه برنامه دارن از طرفی انگار اون مرتیکه لاشخور بیخیالم نشده دربه در دنبالمه.

مکث و صدای جابه جایی و سایه اندامش از پشت شیشه مشجر پیداست و پشت به من نشسته لبه ی وان..
صدای درمونده و عصبیش دوباره بلند میشه..
_اینجا کم از دیوونه خونه نداره از اربابش گرفته تا نوکراش همه یه تختشون کمه انگار ارث نداده باباشون و از آدم طلب دارن.. کلا بی اعصابن..

ابرویی بالامیدم و از پشت بهش نزدیک میشم..
_نه تو حمومم..صبر کن حوله ها رو بزارم تو کمد.. چی…!؟
باشه میزارم رو آیفن.. نه اینجا که کسی نیست ولی انقدر یه جوریه فضا آدم میترسه هر ان یکی بیاد خفتش و بگیره.

صدای خش خش و بعد دخترونه ای که از پخش گوشی توی حموم اکو میشه..
_خب تو خری دیگه به حواشی نچسب چه کار به کلفت نوکرا داری!؟
ببین کی اونجا خرش بیشتر از همه میره از همون سواری بگیر.. این مدت تبعیدتو به راحتی طی کنی.
_خفه شو مریم فعلا که خودم اینجا کلفتم بعدم من قرار به سواری بود یه خر همه کاره تو اون ساختمون تشریفش و داشت همه جوره هم سواری میداد.
آخه من سواری بگیرم؟! من خودم خر عالمم همه توصفن تا یه نوبت طلبشون و ازم صاف کنن.

 

5/5 - (22 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
123Mahi
1 ماه قبل

رمان خیلییی قشنگیه
روند پارت گذاری چجوریه؟هر روز پارت میزارید.

قاصدک .
مدیر
پاسخ به  123Mahi
1 ماه قبل

بله هر شب پارت گذاری میشه

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x