رمان از کفر من تا دین تو پارت 56

 

خدا لعنتت کنه کمر نموند برام.. نمیدونم چقدر وضعم رقت انگیزه ولی هست و حتی اینم باعث نمیشه از شدت عصبانیتش کم بشه بلکه کم مونده خودشم بشینه روم و تا حد امکان له و لورده بشم.

دست به کمر روی سرم ایستاده و با چنان نگاهی بهم زل زده که انگار ننه باباشو کشتم.
کمرم تیر میکشه و نمیتونم تکون بخورم وگرنه این خفت و به جون نمیخریدم تا از بالا بهم نگاه کنه.
مطمئنم ضرب دیده…
_پاشو.. نکنه منتظری بغلت کنم.!

چشم روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم، دست هام و اهرم میکنم و تکونی به خودم میدم و ناخودآگاه ناله ی خفیفی از بین لب هام بیرون میزنه.
_هه.. فکر کردی با این ادا اصولت و مظلوم نمایی کارت ندارم؟
تن لشتو جمع کن تا تکلیفت و روشن کنم.

لعنتی بیشرف..
_کمرم ضرب دیده لعنتی..
چشم هاش از جمله سرتاسر نفرت و خشنم گشاد میشه و ناباور میگه..
_چی؟!.. اوف ببخشید جنابعالی عین وحشیا طرفم حمله کردی و میخواستی فلنگ و ببندی!
در حینی که تلاش میکنم به زحمت به پهلو بشم میگم..
_آره من وحشیم ولی تو چی؟! هر چرتی از دهنت در میاد و نسبت خودتو روی بقیه میزاری انتظار داری مثل عقب افتاده های بدبخت برات سرخ و سفید بشم و بگم ایولا عجیب منتظر پیشنهاد شما بودم تا هرزگیمو شروع کنم.. آخخخخ

درد امانم و بریده و به بدبختی و نفس نفس زنان میچرخم و به پهلو میشم.
_تا حالا کسی جرات نکرده با من اینجوری حرف بزنه.!
لحن پر از ناباوریش میگه واقعا همینطوره.
_خب همیشه یه اولین بار وجود داره.. اگر دو نفر مثل من جرات میکردن حرف حق و تو روت بگن الان مطمئنا رفتار و اخلاقی بینهایت مودبانه تری با مردم داشته باشین.

بلاخره مثل کرم بعد کمی لول خوردن و حرکات مارپیچی میشینم و دوباره آخم هوا میره.
_میدونی چوب خطتت پر شده! و فقط داری پشت سر هم زر میزنی! الان اگه همینجا نفست و بگیرم کی میاد بگه خرت به چند من؟

خب خداییش اینو راست میگفت کسی نمی‌گفت خرت چنده ولی دلیل نمشد اونم اینو بدونه.
پوزخندی به روی گیج و شاکیش میزنم.
_اینو که راست میگی دقیقا عین خودت بی کس و کارم از زیر بوته بالا اومدم.

سوپرایز شده از بلبل زبونیم عصبی ابروهاش و بالا میده و لب هاش روی هم جفت میشه که دردش میاد و ابروهاش جمعتر میشه.
_انگار باید عوض کمرت اون زبون درازتو از حلقت بیرون میکشیدم.

هه.. کم مونده بود جفت شصتام و بکنم تو چشماش بگم… بیااااااا بخورش..!!
والا چه غلطا؟

_چه خبرتونه!؟.. نه واقعا فکر کردین کی هستین که اینجور دارین میتازونین؟.. یه صاحبکار بیشتری!..
یه جوری حرف میزنی و ادعای خدایی برام داری یه لحظه حس کردم نکنه تو دوره برده داری خدمتتون هستم!
میشه اون سند مالکیت و نشون بنده هم بدین بفهمم به قیمت خریدیم یا نه سرم کلاه رفته؟

پوزخندش روانم و بهم می‌ریخت.. میمون عوضی..
_خودتو زیاد دسته بالا نگیر.. معمولا برا جنسای بنجل ارزش گذاری انجام نمیشه.
همون اندازه که دست فروشا به زور بازار گرمی جنسشون و غالب مردم کنن هم نمی ارزی.
_آخه خر چه داند قیمت نقل و نبات.. توهم زدی واسه خودت کسی؟ از کی تا حالا امثال تو شدن مصوب گذار نرخ آدما !؟

اگر احوالاتم سر جاش بود از جمع و مفرد جملات و فعل هام حتما سوژه درست میکردم.
انقدر رنجیده و عصبانی بودم که حالیم نبود چی پشت سرهم بلغور میکنم.
اوف.. آی.. این کمر دیگه به درد نمیخوره به فنا رفتم.. خدا لعنتت کنه.

پوزخندی میزنه و عجیب این روش من و میترسونه، به نظرم اگر مثل گاو حمله کنه خطرش کمتره..
دستی به چون سه تیغش میکشه و مالشش میده..
_چی داری زیر لب زر زر میکنی! جرات داری بلندتر بگو.. ببین دختری غربتی تا وقتی زیر دست من کار میکنی یعنی مواجب بگیر منی..
هرچی بگم، هرکار بکنم، هرجور دلم بخواد، به هر آهنگی زدم باید پیچ و تاب بخوری.

تلاش زیادم عرق به تنم مینشونه و امان از درد حرف های صدمن یک غاز این مردک دوزاری.
بلاخره با هر جون کندنی هست زیر نگاه خیره و سنگینش روی پا می ایستم و با پوزخندی که حرصش و بیشتر می‌کرد نگاهی تحقیر آمیز بهش میندازم..
_عقده ریاست داری؟!..میدونی چیه دلم برات میسوزه.

گشاد شدن چشماش و لب هایی که بینشون فاصله میفته میگه طرف و امشب دارم هتریک میکنم چند به صفر ضربه فنی کردمش..
از طرفی سر سبز خودم و میبینم که امشب لب باغچه بیخ تا بیخ بریده و داره برام ابرو بالا میده و دستم و تنم که یه ور دیگه افتاده برام دست تکون میدن و میگن بیا حالا هی ور بزن عاقبت و ببین.

هر چه بادا باد… ادامه حرفم و با خیره شدن به چشم هاش میزنم.
_من خیلی دکتر مهندسا رو دیدم که ذره ای از شعور و انسانیت تو وجودشون پیدا نبود ولی یه حرف هایی رو سوپری سر خیابونمون میزد که باید با آب طلا می‌نوشتشون.

چشم هاش کم مونده از حدقه در بیان و دست میندازه تا بازوم و بگیره که سریع شونم و عقب کشیده و داد میکشم.
_هوی..انگار نفهمیدی خوشم نمیاد بهم دست بزنی؟! باید بزنم یه جا دیگه تو ناقص کنم؟

بر خلاف انتظارم که برای هر حرکتش آماده بودم فقط لحظه ای طول کشید تا همونطور که خیره بهم بود صورتش شل بشه و عضلاتش از انقباض در بیاد.

به جادو اعتقاد نداشتم وگرنه میگفتم حتما جادو جنبل شده.. البته ساعت از نیمه شب هم رد شده بود، بعیدم نبود.
_پس به نظرت من بیشعورم! آدم نیستم؟ و عقده ریاست دارم؟ تازه دلت هم برام میسوزه!
و..از همه مهمتر خوشتم نمیاد بهت دست بزنم؟!

چه یادشم هست چه چیزا گفتم!.. من نود درصد حرفام تو دعوا و بحث هارو یادم میره و کلا ذهنم ریپ نمیزنه روشون.
_خب که چی.. میخوای برات سرمشق کنم یادت نره!
پوزخندی به روم میزنه و خیلی آهسته چشم هاش و روم حرکت میده..
اونم نه معمولی.. یه جورایی که همچین نگاهی تا حالا ازش ندیدم.. مرموز و در عین حال شیطانی.

میتونم حتی فکرهای پلیدی که تو ذهنش میاد روهم از چشم هاش بخونم و انگار با صدای رسا داره تو گوشم زمزمه میکنه و تنم با تصورشون مور مور میشه و این آدم خرش خیلی میره و تو دلم به غلط کردن می افتم و حالا که تنم سرد شده و زبونم غلاف، تازه متوجه فاصله نیم متری که بینمون هست میشم و به خودم لعنت میفرستم.

بی هوا عقب میکشم که کمرم تیر میکشه و دست به کمر کج میشم و نفسم بند میاد.
با افتادن دسته ای مو روی صورتم آه از نهادم در میاد.
انقدر که حواست به جواب های دولا پهنا دادنت بود به این شال بی مصرف افتاده دور گردنت بود!

جمع کن این بی صاحابارو که هرچی داشتی و نداشتی، دارو ندارت و تو طبق گذاشتی هر جا و مکان داری پیشکش چشماش میکنی.
سریع دستم و به طرف موهای ریخته از هر طرف میبرم و ای کاش میشد هر شاخه ای که از هر طرف زده بیرون و جمع کرد الان به قدری عصبی بودم که اگر قیچی داشتم همه رو از ته میبریدم.

نمیدونم چرا چشم هاش و از روم برنمیداره و نگاه سنگینش باعث دستپاچه گیم میشه. غلط نکنم بدجور برام آماده کرده.
_چیه؟!.. آدم ندیدی!
چشم هاش و ریز میکنه و معنا دار میگه..
_کلا کسی رو نمیبینم، تو که اصلا جزو جانداران هم به حساب نمیای.

چرا تموم نمیکنه؟.. و اگر من میدونستم این آدم چقدر کینه ای همونجا به غلط کردن می‌افتادم.
باید هر چه سریعتر از اتاقش میزدم بیرون هر لحظه بیشتر احساس حماقت میکنم.
با چه عقلی باهاش کل کل کردم گذاشتم روش تو روم باز بشه و.. وای از حرفایی که رد و بدل کردیم.

همونطور رو بهش عقب میرم و انگار داره امری طبیعی میشه و کی دیگه بتونم با خیال راحت بهش پشت کنم و خدا میدونه.
دست به جیب با اون تیپ اسپرتش زیادی جذاب و ترسناک شده و البته قسمت ترسناکش خیلی سهم بیشتری داره.
_ ازم میترسی؟
_از دیوونه ها باید ترسید..
نیشخندش وسعت میگیره..
_میدونی دیوونه ها هرکاری ازشون برمیاد.

پشتم به در میخوره و می ایستم..هر دقیقه که بیشتر میگذره این حالاتش و ریلکسیش منو بیشتر میترسونه.!
_خیلی خوبه خودت معترفی بهش..نگران نباش دیوونه بی آزار هم زیاد دیدم.
_نگران خودم نیستم.. بهتره بقیه مواظب خودشون باشن.. الخصوص دخترای که زبونشون بیشتر از هیکلشون کار میکنه و احتیاج به چیدن داره.

درو باز میکنم و علناً داره تهدید میکنه.!
_آره خب یه وقت دیدی مثه فامیلای بیرونت زنجیر پاره کردی افتادی به جون مردم.

ابهام جمله ام گیجش کردو وقتی درو پشت سرم بستم و پله هارو به دو بدون توجه به درد بی امون کمرم اومدم پایین تازه صدای فریادش و پشت بندش باز شدن در اومد و نفس من تو سینم گیر کرد، بخواد بگیرتم به حتم مردم.
_دخترررره ی عوضییییی.. یه سگی نشونت بدم خودت اونا رو به من ترجیح بدی.

خاک بر سر من با زبون شیش متریم..!
_پس خودت قبول داری از سگم بدتری.
چلاق چلاق دارم از دستش فرار میکنم و کم مونده با مغز بیام پایین اونوقت هنوز ول کن معامله نیستم.!
آخرش اونه که خجالت زده میکنه و کوتاه میاد البته بعد فحش بلندی که نثار روح و روان و جد و آباد نداشتم میشه.

دوتا مسکن قوی برمیدارم و بالا میندازم کلا امشب پایین تنه رو به فاک دادم.
تو این خونه کمر نمونده برام. خودشون که هیچ عمارتشونم با آدم سر جنگ دارن.
از درد نمیتونم زیاد تکون بخورم و به یه طرف دراز کشیدم. ای وای از گوشیم خاک بر سر من که شماره هارو حفظ نیستم، ندادش بهم که هیچ چلاقم شدم.
صبح صدای در و پشت بندش خاتونی که داره سراغم و میگیره.
نمیدونم چرا ولی عین ابله ها درو قفل کردم انگار چقدر هم بخواد کاری کنه یه در میتونه جلوش و بگیره!؟

تکون خوردن همانا به غلط کردن افتادن همانا.. وای خدا.. مسکن ها هم بی اثر شدن.
به هزار بدبختی بلند میشم و درو روی خاتون متعجب باز میکنم.. خوبه موقع راه رفتن دردم کمتر از دراز کشیدنمه.
_سلام صبح بخیر..
_سلام دختر جون.. کجایی تو صدای این پسر در اومده بیا برو بالا.. من صبحانه رو حاضر میکنم.

آب دهنم و قورت میدم و چه صبح زیبایی.

پمادی که نتونستم درست و حسابی به کمرم بمالم از زیر پا برمیدارم و میندازم گوشه ی تخت و لباس میپوشم.
خواب نمیموندم یه دوش آب داغ میگرفتم تا بدنم گرم بشه و از خشکی در بیاد.

خداروشکر سروش و دوروبر نمیبینم و سینی حاضر آماده خاتون رو برداشته و با بسم ا… میرم بالا..
کمی جلوی در مکث میکنم و خب هیچ معجزه ای قرار نیست اتفاق بیفته.
تقه ای به در میزنم و میرم تو.. صدای دوش آب و خدارو شکر داره دوش میگیره.
با سرعتی که ازم بعیده مخصوصا با این کمر درب و داغون، سریع سینی رو میزارم روی میز و تا برمیگردم هیکل بخار گرفته و خیسی با نیم متر حوله که دور ماتحتش پیچیده جلوم قد علم کرده.

_هیع..
عقب میکشم و نمیدونم پام روی چی میره که صدای بدی میده، سرم و میچرخونم تا ببینم پشتم چه خبره و همونطور گیج، جلو میکشم و بلهههههه.. با تمام صورت توی بغلش فرو میرم !!
دقیقا پشتم چه غلطی میکنه یا جلوم!! اصلا چه فرقی میکنه چرا دورم تاب میخوره!؟..
_چقدر مشتاق.. آرومتر عزیزم من همینجام.

دست های بلند و خیسش دورم و قاب گرفتن و چسبوندمتم به خودش و حالا نم و روی لباس هام هم حس میکنم.
بوی خوش شامپو بدن مردونش زیر بینیم میزنه و حتی لمس لب هام و از رطوبت روشون و با سینش هم احساس میکنم.

لعنتی لعنتی..
تکونی به خودم میدم تا ولم کنه و به راحتی گره دست هاش باز میشه..
_دیگه اینکارو نکن.
سری کج میکنه که موهای خیس ریخته روی پیشونیش پریشون تر میشن و با ابرویی بالا رفته نگاه موزیانه ای بهم میندازه و از کنارم رد میشه.
_چه جالب.. خودتو میندازی تو بغلم! بعدم من هنوز اونی که دلت میخواد و نکردم؟

این چه زود پسر خاله شده!.. خودم دیشب باهاش فامیل بازی کردم تقصیر خودمه..
نگاهم از پشت روی پاهای بلند و کمر پهنش میمونه و چه پوست صافی داره لاکردار..
قبل اینکه برگرده و مچم و حین دید زدنش ببینه میرم طرف در که با صداش قدم رفته رو برمیگردم.
_کی اجازه داده بری بیرون.. ناامید نشو.. ماکه هنوز کاری نکردیم!؟
شروع شد.. بیشعور داره زهرش و میریزه.

فنجون قهوه رو که بلند میکنه اول بوش میکنه و ای داد بیداد من دم نکردمش و بوووووم… دیوونه شد.
بی توجه پرتش میکنه توی سینی و عصبانی میگه..
_دقیقا توضیح بده اینجا چه غلطی میکنی غیر زبون درازی و طلبکار بودن؟..
نکنه واقعا توهم زدی اینجا کاره ای! یا با این پیشکش کردنات قراره کاره ای بشی!؟
میخوای تو بشینی من و بچه ها در خدمتت باشیم؟ باور کن هرکی اومده راضی بوده.

 

4.6/5 - (20 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x