رمان از کفر من تا دین تو پارت 62

 

در نزده خودش میاد بیرون و گوشی بغل گوشش داره صحبت میکنه، بی حرف ازم رد میشه و دنبالش راه میفتم.
لباسش و با یه بافت تک رنگ آسمونی و شلوار جین تیره عوض کرده و با دمپایی لانگشتی چرمی که تو خونه میپوشه کمتر از سن واقعیش نشون میده..

نمیدونم چرا هرچی آدم گند اخلاقه در عوضش خوش تیپه! انگار موقع آفرینش، خدا به خوشگلاش که رسیده موجودیش ته کشیده و به هر کس یه کُپن میداده به اینم فقط اخلاقش نرسیده بود.
به وضوح جذاب بود و لباس های تنش فقط اندامش و بیشتر جلوه میداد.

سر میز میشینه و با جواب های کوتاهی که به زبون عربی میده سروته مکالمه ش و جمع میکنه.
اینهمه زبون چرا عربی!.؟
مسیرم و عوض میکنم طرف آشپزخونه تا به ادامه تمیزکاریم بپردازم که صدام میکنه.
_هی پری مــ.. دختر بیا اینجا..

متعجب از طریقه صدا کردنش برمیگردم طرفش که اشاره میکنه روبه روش بشینم.
خیلی ازش خوشم میاد حالا باید خوردنشم نگاه کنم!.. بی‌میل روبه روش می ایستم که اینبار دستوری میگه..
_بشین.

صندلی رو میکشم بیرون و لبه اش میشینم. برای خودش غذا میکشه و میگه..
_بخور جون داشته باشی، عروسی که تو آشپزخونه راه انداختی رو جمع کنی.
تا اطلاع ثانوی هم دیگه طرف قابلمه و اجاق گاز نمیری من حالا حالا ها نمیخوام اینجا رو از دست بدم خودمم ناکام بشم.
همین بساط صبحانه و قهوه رو حاضر کنی جای شکر داره.

حرف حق جواب نداشت بی حوصله یه سیب‌زمینی سرخ کرده از گوشه دیس میزارم دهنم که برگه هایی رو هل میده جلوم.
_امضاش کن.
کنجکاو خم میشم و برش میدارم. همونجور که فکر میکردم قرارداد کاری اما انگار یه چیزایی بهشون اضاف شده.
_تحصیلاتت چقدره؟
_لیسانس..
_لیسانس؟

گلویی صاف میکنم و نمیدونم چی بگم؟ این آدم با پرهام معینی مراوده داره مثل سروش و اگر واقعیت و بگم با هوشی که داره کافی دو دوتا چهارتا کنه تا متوجه قضیه بشه..
کمتر کسی الان ماجرای ما به گوشش نخورده و اطمینان ندارم دو دستی منو تحویلش ندن.
_پرستاری؟ یا دوره شو گذروندی؟
_تقریبا یه چیزایی بلدم.
نیمه های غذاشه و همون تیکه سیب‌زمینی هم انگار ته گلوی من گیر کرده.
_علاوه بر کار اینجا با من میای کارخونه.
_جان؟!

زده به سرش! مطمئنم.. نگاهی به غذاها میندازم شباهتی به اونایی که من پختم ندارن پس چی باعث شده چرت و پرت بگه!
_مریضی؟
لحظه ای دهنش ثابت میمونه و مکث میکنه و سری به تاسف تکون میده، متوجه میشم چه چرتی گفتم.
_به نظرت اگه من مریض باشم میزارم تو از ده فرسخی من رد بشی؟!

بهم برخورد مرتیکه دوزاری البته هنوز یادم نرفته تو بیمارستان چه الم شنگه ای راه انداخته بود.!
معینی رئیس و به باد فحش گرفته و منم از ترکشش در امون نموندم.. نزدیک بود برای یه فشار ناقابل به دستان پرتوان وحیدشون تلف بشم. راستی اون محافظه وحید و اینجا ندیدم!

نگاهم روش میشینه این همون آدمه.. کسی که از خفه شدن یه نفر جلوش ککشم نگزید..
واقعا اگر سروش نمیرسید میزاشت بمیرم؟ بعضی وقت ها میگم توی صورت و چشم هاش حسی میبینم یه جور ملایمت، حتی گذرا ولی نود درصد اوقات هیچی رو نمیتونی ازش دریافت کنی جز موج منفی و خنثی.

_ حواست کجاست؟
پلکی میزنم و میبینم خیره بهش تو افکار خودم غرقم.. نفس بلندی میکشم.
_همینجا..
_خوبه بهتره دست از گیج بازی و بی مصرف بودن برداری.

عملا داشت میگفت یه جنس بنجلم.! این بشر فقط به فکر سود و ضرری بود که از طرف آدما بهش میرسید.
_کاری که توش استعداد و علاقه نباشه هرچقدرم تلاش کنی نتیجه نمیده.

دور دهنش و پاک میکنه و دستمال و میندازه روی میز و بلند میشه.
_وقتی مجبور باشی برای زندگیت تلاش کنی اونوقته که کوهم جابه‌جا میکنی خانم فیلسوف..
زیاد کتاب های اینجا رو ورق نزن در حد مخ آکبندت ازش کار بکش همون یه ذره روهم نسوزون.

نگاهم و به پشت سرش میدم که با قدم های موزون و محکم دور میشه..
شایدم راست میگفت تنها چیزی که برام ارزش داشت رضایت مادرم و درمون مردم و وصله پینه کردنشون بود.
به قدری توی این نقش فرو رفتم و دست و پا زدم که از بقیه دنیا و همه چیش غافل شدم.

شاید بهتر باشه یکم نگاهم و به اطراف بازتر کنم منی که انقدر خودم و محدود کردم که جز مریم هیچ دوستی نداشتم.
اونم پیش قدم خودش بود و انقدر از سروکولم بالا رفت تا سپر دفاعیم ترک برداشت.
در ثانی مراوده هرچه بیشتر با مردم باعث کنجکاوی توی گذشته ات میشد و این چیزی نبود که دوست داشته باشم برای کسی توضیحش بدم یا بخوام باعث یادآوری اون دوران بشه.

همزمان با مطالعه قرارداد کمی به غذاهای روی میز ناخونک میزنم و غیر چند جا که به نظر یه جورایی مطلبش و پیچونده بود بقیه ش از نظرم موردی نداشت.
حقوق هر ماهم با احتساب به کار در منزل و کارخونه چیزی حدود سه برابر مقداری که توی یک ماه قرار بود بهم بدن.

تمام وقت که در خدمتشون بودم چه فرقی میکرد بین این چهار دیواری محبوس باشم یا بیرون.. به هر حال خارج از اینجا رو ترجیح میدادم.
قراداد سه ماهه بود و حقوقش میتونست توی گرفتن رهن خونه فوق‌العاده کمک باشه.

در مورد غرامت عتیقه چیزی توش درج نشده بود نمیدونم به این معنا که به کل منصرف شده یا این مدت و می‌خواست به جای طلبش باهام حساب کنه!؟
این مبلغ حتی کفاف یک سوم خسارت و نمیداد شنیده بودم یادگار مادرش بوده و بسیار ارزشش بالا.

جدا از همه ی اینها مزیت خیلی زیادی که داشت بیرون رفتن من از خونه بود.
میتونستم با کمی چرب زبونی به دیدن مادرم و مریم هم برم.
دلم براشون به قدری تنگ شده بود که امروز حین صحبت باهاشون تو خلال فحش ها و گله های مریم تماما بغض و خنده ام قاطی بود. طوری که مریم حس کرد خل شدم.

اما مادر نازنینم که حتی تغییر ریتم نفس هاشم به اندازه کوهی حرف سر شونه هام گذاشت و به قدری بغضم و تو حرف های راست و دروغی که براش ردیف میکردم قورت داده بودم که در آخر تماس گلوم متورم شده بود.

و اینطور شد که به مدت سه ماه من با این مرد عمارت اربابی قرارداد بستم. و بعد از خوردن صبحانه منو کنار خودش نشوند و زدیم بیرون.
خب از اونجایی که اولین بار بود کنارش تو ماشین می‌نشستم یه جوری نصف صندلی عقب و با هیکلش و راحتی نشستنش با پاهای بازش گرفته بود و جدا از چند برخوردی که حد فاصله مون از صفر هم کمتر بود ولی اینجور رفت و آمد باهم اونم هر روز یه جور صمیمیت و عادت رو ناخودآگاه بینمون ایجاد میکرد.

تقریبا از شهر خارج شده بودیم و با دیدن کارخونه ای ای که ازش صحبت میکرد تازه فهمیدم چرا خارج شهره..
متراژ بسیار بالای زمین و چند ساختمون که بعدها متوجه کاربردشون شدم. قسمت اداری و سالن غذاخوری، خود کارخونه با دستگاه های عریض و طویلش و انبار..
و دقیقا منو به قسمت اداری با دوتا اتاق فاصله از مدیریت جا دادن.

البته رئیس جان بنده رو فقط تا سالن مدیریت مشایعت فرمودن و در کمال تعجب رو به مردی که پشت میز نشسته بود و به نظر میومد منشی باشه کت بسته تحویل داده و فرموندن ترتیبشو بده.!

بی ادب بی تربیت نمیگه به یه مرد بگه ترتیب یه زنو بده معنی خوبی نداره هرچند بی منظور گفته بشه.
و اما چیزی که بسیار متعجبم کرد بودن مرد جوون و خنده رو عوض یه پلنگ پشت در اتاقش بود.

البته من ازش خوشم اومد تقریبا همسن و سال خودم بود و همینقدر که از حسادت و این حرفا مثه دشمن خونیش باهام برخورد نکرد جای شکر داشت.
البته که مردها جز تعداد اندکی که فکر نمیکنم این شخص جزو اون تعداد نفرات باشه چشم جنسی به رئیسش نداشت.

اتاقم یه محیط بیست متری که با یک تخت معاینه ساده گوشه دیوار و میزو کمدی برای گذاشتن وسایل های ضروری تعبیه شده بود.
خب استخدام یه دکتر برای اینجا چندان معقول به نظر نمیومد کار پاره وقتی که هر دانشجوی پزشکی یا پرستاری از پسش برمیومد.
تا وقت نهار به درخواست رئیس لیستی که به نظرم لازم بود برای مداواهای سطحی رو تهیه کردم و دادم به همون خنده روی پشت در.
_اینم لیست..
_ممنون عزیزم..

دیگه عادی شده بود اولش که بهم گفت با دهن باز نگاهش کردم و احساس قهرمان یه فیلم هندی رو داشتم، پسرخاله گمشده ای که بعد کلی بدبختی و فقر پیداش کردم ولی بعد که از هر ده کلمه ش سه تاش عزیزم بود فهمیدم ایشون کلا دختر خاله و پسرخاله زیاد داره و راحتیش بی منظوره.

یه تور کارخونه گردی رو تایم نهار باهم انجام دادیم و تازه متوجه عظمت و دم و تشکیلات ارباب عمارت شدم. از بیرون انقدر اعیونی به چشم نمیومد.
هر چند اخلاق زیباش اینجا بدتر بود پس نتیجه میگیریم هر که بامش بیشتر اخلاقش گندتر، انگار میخواست همه رو با چشم هاش بخوره.
صد رحمت به خونه..! یه جوری هم با دیدنم رفتار کرد انگار داره پشه مزاحمی رو اطرافش تحمل میکنه!؟ خوبه خودش گفت تشریفم و بیارم!

فرهاد منشیش میگفت تازه به این قسمت اومده و دختر قبلی فرستاده بخش دیگه اینه که از دیدنم تعجب کرده.
واقعا چرا؟ خیلی از دیدنم خوشش میومد و مجبور به تحملم توی عمارت بود که حالا اینجا هم جلوی چشمش بودم! بماند از اسکورتی که هر روز با خودش انجام میشد.

با حسن ختام صحبت هاش و بازدید از آخرین قسمت کارخونه، گوشه ای از سالنی که کم و بیش خالی شده میبرتم و با اشاره به صندلی فلزی میگه..
_بشین تا برم دو پرس غذا بگیرم.. نوشابه یا دوغ؟
_دوغ لطفا..

یه جور هیجان داشتم برای دوباره توی مردم و شلوغی بودن، اینکه بازهم بوی ضدعفونی و الکل بپیچه توی بینیم و دیدن باندهای رول سفید و سرنگ هایی که آماده فرو رفتن به مریضا بودن.
_بفرما اینم برنج و قیمه اصیل ایرانی با یه وجب روغن روش.

با تشکری ازش میگیرم و میپرسم..
_رئیس اینجا نهار نمیخوره؟
لقمشو قورت میده و میگه..
_من ندیدم بیاد سالن معمولا با معاونش توی اتاق باهم میخورن.
_معاون؟
_آره جناب معینی..
_چی؟!

به عمرم قیمه به این وحشتناکی نخورده بودم. نه اینکه مزه بدی داشته باشه ولی گاهی بعضی بوها یا حرکات و مکان ها تو رو به خاطرات تلخ وشیرینی وصل میکنن که به تناسب دگرگونی احوالت ممکنه بی هیچ علتی غرق خوشی یا ناراحتی بشی.
قاشق اول و دهن گذاشته، نگذاشته با شنیدن اسم منحوسش پرید توی گلوم و فرهاد بیچاره چنان دست و پا گم کرده دنبال لیوان آبی که بطری معدنیش روی میز موجود بود به آشپزخونه دوید که دلم براش سوخت.

این کی وقت کرد کارخونه دار بشه آخه؟!.. من تا حالا نشنیده بودم غیر تخصص پزشکی از چیز دیگه هم سردر بیاره.؟
آخه چرا توی ایرانی که هشتاد و سه میلیون جمعیت از ریز و درشت زندگی میکنن و تو خود تهران نزدیک نه میلیونش و داره، اونوقت عهد باید بیام تو خونه این مردک که هم خودش هم دورو بریاش با معینی مراوده دارن!؟
به قول بهروز وثوقی، مصبت و شکر ننه…
( یکی از بازیگران قبل انقلاب)
#پی نوشت نویسنده : گفتم معرفی کنم بهروز خانو یه وقت همهمه نشه.. اوا این کی بود؟ از کجا اومد وسط داستان! چرا من نخوندمش؟ از بس شما عزیزانم با حواس جمع پارتا رو دنبال میکنین 🙂

تمام نقشه هایی که برای جمع کردن حقوق و بیرون زدن و دیدار با مامانو مریم تو ذهنم داشتم در نطفه خفه شد.
اون قرارداد و بگو که منه خاک برسر امضا کرده صبح تحویل شازده پسر دادم!
من چرا توبه ام نمیشه به اینا امضا ندادم..!

سلانه سلانه راه میفتم طرف اتاقم چه ذوقیم با دیدن مطب موقتم کرده بودم.
توجهی به مرد همراهم نداشتم ولی بهش حق میدادم بل تغییر صدو هشتاد درجه ای که از اخلاق و رفتارم نشون دادم اینجور زیر زیرکی خیره من باشه.
حالا نه که باهاش بگو بخند داشته بودم و الان سگرمه هام توهم باشه ولی دیگه برج زهرمارم نبودم.

مشکوک و دودل میگه..
_چیزی احتیاج داشتین من همینجام.
سری تکون میدم و درو میبندم.. الان فقط یکم شانس احتیاج داشتم که تو دکون هیچ بغالی پیدا نمیشد.
گفت همیشه با معاونش غذاشونو کوفت میکنن پس تقریبا هر روز اینجا تشریف داره.

باید یه راه درو باشه.. امشب بهش میگم دیگه تشریفم و کارخونه نمیارم.
اونم میگه باشه هر جور راحتی عزیزم میخوای بیام بادت بزنم رو دل نکنی!؟
ساعتی از فکر و خیالم نگذشته بود که با صدای در اتاق از جا میپرم.. تازه متوجه شدم استرس زیادی بهم وارد شده و دلهره شنیدن اسمش باعث نگرانی هر لحظه رویارویی با اون مردک و دارم.

 

4.5/5 - (14 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x