رمان از کفر من تا دین تو پارت 63

 

وقتی ضربه بعدی به گوشم میرسه تازه متوجه میشم عین خلا زل زدم به در و جوابی ندادم.
_بفرمایید.
با دیدن زنی فربه و میانسال که سینی به دست وارد میشه نامحسوس نفس راحتی بیرون میدم.. نمیدونم انتظار چه چیزی رو داشتم.
_بفرمایید خانم دکتر..
هوم چه آهنگ خوشی داشت این کلمات دور .. تشکری برای چای میکنم و با رفتنش همزمان سروش داخل اتاق میشه.
_به به.. شما کجا اینجا کجا!؟ میبینم برگشتین به جلد واقعی خودتون.
میتونم یه سوال ازت بپرسم؟..
خداییش چه جوری مخش و زدی آوردت کارخونه؟.. این بشر تازه دیروز منشی بیچاره رو انتقال داد یه جا دیگه فرهاد و جاش آورد.

چای داغ و میکشم طرف خودم بعید نیست بخورش..
_در مورد چیزی که عملا وجود خارجی نداره بحث نمیکنم.

کمی گیج و نامفهوم نگاهم میکنه و در آخر قهقه بلندی میزنه و میشینه روی صندلی جلوی میز.
_اگر به گوشش برسه از مخ ساقطش کردی میده به سگاش بخورنت.

چای رو سر میکشم و عطر خوبی داره کمی اعصابم و آروم میکنه.
_تا اونجایی که میدونم ایشون جایی نمیخوابن که زیرشون آب بره..
تا چیزی براشون سود نداشته باشه بهش فکر هم نمیکنن.

بشکنی میزنه و آرنجش و لبه ی میز گذاشته و تنش و خم میکنه و با خیره گی نگاهم میکنه.
_پس به نظرت از قبل تو سود میکنه؟.. اگر نظر منو بخوای بردارت بفروشه به شیخ های دوبی که هلاک دخترای شرقی، چشم و ابرو مشکین چند برابر حضورت اینجا و اون عتیقه شکسته سود داره براش نه اینکه زیر گوشش نگهت داره.

ابروهام توهم گره میخوره و چایی رو کوفتم کرد فنجون و میکوبم توی پیش دستی و با خشم میگم..
_دیگه انقدر بی سرو صاحب نیستم و جزو برده های عالیجنابتون که قولم به عربای شکم پاره بدن.. بهتره بفهمی چی داری میگی.

پوزخندی میزنه و تنش و عقب میکشه..
_از سود و زیان گفتی خواستم بفهمی کجای کاری..
_بله فهمیدیم تا کجاها دستتون تو کاره یه نمونه از این همکاراتون توی محل کارو درسم چندماه آزگار روز خوش برام نزاشت و آینده مو نابود کرد.
اگر بفهمی اینجا نشستنم یا بودنم توی اون عمارت به عنوان خدمتکار بعد از بیست سال درس و تلاش نشونه عدالتی که امثال شما آقایون پر مدعا با نگاه های مالکانه ای که به جنس مونث دارین روزگارمون و سیاه کرده.
اگر خواهر و مادر خودتم بود همینجور براش تِز شیخای بوالهوس عرب و میدادی؟ یا این ختابه مختص بی کس و کاراست!

چشم های گشاد و تعجبی که روی صورتش نشسته بود میگفت باز رفتم رو منبر و از خجالتش در اومدم.
_چه خبرته دختر.. به کل طغیان کردی.! عوضی گرفتی طرفتو.. منظور منو نگرفتی و به کل از قافله پرتی.

میدونم تند رفتم و دق و دلی معینی بیشرفم سر این در آوردم ولی میتونست دهنش و ببنده و چرت و پرت تحویلم نده.
روم و برمی‌گردونم و دلم نمیخواد دنباله حرف و بگیره.. کاش عوض چنگ و دندون نشون دادن به همدیگه از زیر زبونش در مورد معینی می‌پرسیدم.

از جا بلند میشه و زیر چشمی نگاهش میکنم درست مثل رفیقش قد بلندی داره و در کل خوش استایله شاید اگر اون منشی پشت درشونم لباس های گرون و مارک میپوشید و بوی ادکلن خدا تومنی میداد قد کوتاه و موهای کم پشتش به چشم نمیومد.
از شانسم هرچی دور و بر من ریخته در ظاهر همین شکلی ولی باطنا عوضی تشریف داشت.
تو خونه کم میدیدمشون و باهم کتار میومدیم اینجا هم باید باهاشون سروکله بزنم.

با حرفی که زد حواس پرتم و جمع خوش کرد..
_نه خواهر دارم نه مادر.. همینجوری محض اینکه اطلاعاتت بالا بره، پدر و برادرم ندارم.
از دار دنیا یه خاله دارم و تک و توکی فامیل پدری که زیاد نمیشه بهشون فامیل گفت. رابطمون زیاد حسنه نیست.

_خب مشخص شد چرا تو عمارت پلاسه..
تک خنده ی بلندش و نگاه گیجم میگه فکرم و روی زبون به گوشش رسوندم.
_نه دیگه انقدرم آویزون نیستم. تو یه خونه همین گوشه کنارا دوتیکه اساس ریختم.. هفته ای یه بار میرم به گلهام آب میدم بقیه شو هم وقت کنم به هامرز سر میزنم.

چه بامزه!!.. حالا که یکم تنش بینمون آرومتر شده بود چندتا سوال به جایی برنمیخوره..
_معینی رو چند وقته میشناسی؟
لحظه ای مات میمونه و ثانیه ای بعد با اخم های درهم و خشک جواب میده..
_چه ربطی به تو داره؟
_از اونجایی که یکی بهم گفت یه نفر اون بیرونه که برای دیدنم خیلی مشتاقه.!
میخوام بدونم این اشتیاق تاریک و ظالمانه ی آشنای شما که نمیدونم در چه حدی! ممکنه سر منو به باد بده؟

نگاهش به آنی رنگ میبازه و لب هاش و به دهان میکشه.
_ به نظرت شبیه لاشی های آدم فروشم؟ اگر هم بر فرض مثال قرار بود بفروشمت، به نظرت یکم دیر نکردم؟ در ضمن گفتم که نظرم چیه..
ترجیح میدادم شیخ های خلیج فارس ومستفیض کنم یه پولی هم به جیب بزنم. تا بدمت دست اون لاشخور عوضی.

اون جمله آخرش و نمیدونم به حساب تخریب خودم بزارم یا معینی!؟ من لاشه ا م اون لاشخور!؟
_درسته خواهر و مادر نداری ولی انگار خیلی علاقه به خریدو فروش با عربا داری.

پرو پرو شونه ای بالا میندازه و با نیشخندی که دندونای سفیدش و به رخ میکشه میگه..
_تجارت عزیزم.. اونم پرسودش.
انگشتم و روی لبه ی لیوان چایی نیمه و سرد شده ام میکشم و دودل میپرسم.
انگار هنوز امید دارم اطلاعات فرهاد کذب باشه.
_معینی معاونه شرکته؟
_بله…
آهی میکشم و چشم میبندم..
_لعنتی..

میخواد چیزی بگه ولی گوشیش زنگ میخوره و انگار یکی از مشتری های کارخونه ست و چون کاری ندارم گوش به حرفاش در مورد دستگاه ها و بافت پارچه ها میدم و تازه متوجه میشم این آدم خوب بلده چونه بزنه و جنسش و غالب کنه. حرف از میلیاردها تومن پول و معامله بود.

بی حوصله از جا بلند میشم و اتاق و تحویل سروش میدم و میرم تو سالن نسبتا بزرگ.. به نظر خلوت میاد اگر دو نفری روکه گوشه ی دیوار مشغول صحبتن نادیده گرفت.
نگاه های بی اعتنا و گذری بهم میندازن و به طرف فرهاد میرم.
_سلام خسته نباشید..

بازهم لبخندی که انگار روی صورتش حک شده و مسری..
_سلام عزیزم.. ممنون.
اوف خدایا بازم عزیزم! قبل اینکه عکس العمل دیگه ای داشته باشم یکی از اون دو مرد روبه روم با صدای بلندی میگه..
_جناب معینی؟.. منتظرتون بودم.

فقط یه لحظه بود و حسی فلج کننده که باعث شده همونطور صامت خشک بشم.
تپش قلبم به نصف رسیده و فکر میکنم دارم حالتی شبیه به سکته رو تجربه میکنم.
چطور نمیدونستم حتی انتظار دیدنش منو به نابودی میکشوند.!
تمام مدت فکر میکردم اگر ببینمش چه کاری انجام میدم عکس العملم چی میتونه باشه.! و حالا میدونستم عذاب الیمی که میگن همینه.

دو مرد ازم رد میشن و به پشت سرم میرن و من هنوز جرات برگشت و رویارویی با کابوسم و ندارم.
در اتاق کناری که با تابلو زمردی تیره ای روش نقش مدیرعاملی نقش بسته باز میشه و رئیس بیرون میاد.
ابرویی بالا میده و جلوتر اومده برگه های دستش و روی میز میزاره..
_تایپ کرده تا نیم ساعت دیگه رو میزم باشن.

عینک مطالعه ش و از روی صورتش برداشته سوالی نگاهم میکنه..
مطمئنآ چهره و حرکات نرمالی ندارم.
_اینجا چی میخوای؟ راه نيفت توی سالن و راهرو ها حواس بقیه رو پرت نکن.
چشم هاش از روم حرکت میکنن و اینبار بلندتر میگه..
_سروش بیا اتاقم کارت دارم.

ناباور به عقب برمیگردم و چشم های خیره سروش روی من..
_جناب معینی این دوتا از بهترین طراحی های بچه های گروهه استقامت بالای این حریر و طراحی جذابش اونو ….

مردهایی که کنارش ایستادن و دارن چیزی رو توضیح میدن که درکی ازش ندارم چون تمام هوش و حواسم مختل شده و یه جمله توی سرم میپیچه..

“چه بلایی سرت آورده.. متاسفم.. قرار نبود انقدر حیوون بشه…”
دقیقا همین جمله رو توی آشپزخونه گفت..اون متاسف بود و من نمیدونستم چرا برای کار پرهام متاسفه..!
اما حالا متوجه شدم.

چشم هاش و ازم دزدید و بدون هیچ حرفی سلانه سلانه راه میفته طرف اتاق رئیسش..
با کوبیدن در اتاق از هپروت خارج میشم احساس میکنم مشت محکمی به شکمم کوبیده شده.
_خانم احدی.. طوری شده؟!
_سروش معینی!
جمله ام پرسشی نبود بیشتر حالت خبری داشت.
_بله ایشون معاون کارخونه هستن.
_خوبه..

میرم طرف اتاقم و کیفم و ازروی میز برمیدارم و جلوی چشم های مبهوت فرهاد میزنم بیرون.
نمیدونم چقدر توی مسیری بی آب و علف راه رفتم ولی بوق ماشین سیاه و بزرگی متوقفم کرد.
_معلومه چت شده؟ زده به سرت! راه افتادی توی این برو بیابون که چی!؟

در عقب ماشین و باز میکنه و دستور میده سوار بشم.
درد پاهام و که حس میکنم و سوار میشم و بی توجه به نگاه های کنجکاو و یکی درمیونش نگاهم و به شیشه میدم.
با نزدیک شدن به بزرگراه میگم..
_میتونم چند ساعت مرخصی بگیرم؟ باید به دیدن مادرم برم.

سکوتش به قدری طولانی میشه که سرم میچرخه طرفش و چشم هاش چند ثانیه روم کنکاش میکنه.
_مانعی نداره ولی قبل ده عمارت باش.
سری تکون میدم و دوباره به شیشه زل میزنم و چراغ های روشنی که نوید غروب و میدن.

پشت در نفس عمیقی میکشم و دوتا کف دست آروم روی گونه هام میزنم تا اون حالت رنگ پریدگیم کمی محو بشه و با نیش بیمعنی روی لب هام دستگیره درو مبچرخونم.
_سلام.. سلام.. سلام بر مادر عزیزتر از جانم.. چطوری دورت بگردم.

نگاه بی فروغ و گونه هایی که برجسته تر از همیشه توی صورت استخونیش به چشم میومد منو از درون داغون کرد طوری که نتونستم نقاب همیشه خوشحال و بی عارم و به چهره بزنم و اشک های درشتی که صورتم و خیس و عقده ی این مدت و بی صدا روی دست های بی جونش خالی کردم.
چشم های خیسش داغی روی دلم میزاشت که تا دنیا دنیا باعث و بانیشون لعن و نفرین کنم.

هرچند مرکز خصوصی بود ولی قوانین سفت و سخت خودش و داشت.
جوری بهم التیماتوم دادن که دفعه بعد این وقت غروب سرو کله ات پیدا بشه قرار نیست بهت خوشامد بگیم و راهت بدیم تو.. سر وقت تشریفت و بیار ملاقات مادرت.
به هر حال حق داشتن منی که چند سالی توی همین محیط تحصیل کرده بودم بهتر درکشون میکردم.

به قدری سرگرم رسیدگی به بهداشت و حموم کردن مادرم شدم که چند ساعت وقتی که داشتم به سرعت برق گذشت و زمانی به خودم اومدم که نیم ساعت از وقت قرارمون گذشته بود و دم در عمارت ایستاده بودم.
بدون هیچ پرسشی در باز شد و سلانه سلانه راه افتادم طرف عمارت. چراغ های خونه باغ روشن بود ولی اینکه به هیچ کجا تعلق نداشته باشی و سرگردون باشی باعث شد همینطور به راهم ادامه بدم.

عمارت مثل عروسی سپید پوش در وسط حیاط دامن پهن کرده بود و نور های اطرافش جلوه خاصی بهش میدادن و هرکس و مبهوتو حسرت به دل خودش میکرد..
کی میدونست داخلش چه خبره! از دور دلبر بود و از نزدیک زالبر..

توی خیالات و تصویر روبه روم غرق بودم و خرامان خرامان تشریفم ومیبردم که صدای پارس فک و فامیلای از یاد رفته رئیس زهرم و آب کرد.
دست و پام و گم کرده و به حد مرگ شوکه شده بودم. اینجور وقتا کاری که عقل میگه رو انجام میدن و تا به خودم اومدم و دوتا سگ بزرگ و تو همون روشنایی کم نور دیدم که دوان دوان به طرفم میومدن.

با صداشون اگر شوکه و دستپاچه شدم با دیدنشون غالب تهی کرده با تمام سرعتی که داشتم به دو، طرف عمارت دویدم.
خب انصافا دوتا پای خسته ی من کجا و هشتا دست و پای اونا کجا!
حالا بماند که یه بار با کله خوردم زمین و اون پله های کوفتی رو چطور دو سه تایی رفتم بالا..
و وقتی برای آخرین بار برای تخمین فاصله به عقب نگاه کردم همونجا پایین اولین پله مثه دوتا بچه مظلوم نشسته بودن و انگار به یک عدد اسکلی که من باشم زل زده بودن!!

برای ایستادن دیر شده بود چون با سر رفتم تو یه دیوار تقریبا نرم.. نرم چون به سفتی دیوار با کاربرد مصالح نبود وگرنه صورتم و بینیم کاملا صاف میشد هرچند بینیم درد برخورد و حس کرد.

 

4.8/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x