رمان از کفر من تا دین تو پارت 67

 

با کمی کنکاش میشد تشابهی بین چشم ها و حالت صورت دو قلوها به هامرز پیدا کرد و تا اونجایی که میدونستم یه دونه داداش بیشتر نداشت پس اینا پسرای هرمزان بودن بهش نمی اومد بچه های انقدری داشته باشه جوونتر میزد!
اما به اون دختره اصلا نمی‌خورد مادر این دو بچه شونزده، هفده ساله باشه!؟
اونم دو پسری که به شیطنت و شری کسی حریفشون نمیشد.

بعد چند باری که برا خورده فرمایش هاشون منو راهی آشپزخونه کردن و از اونجایی که فک کنم از خنگ بازی هام و قیافم خوششون اومده بود رضایت دادن کنارشون بشینم.
نگاهی به هامرز انداختم و کسب تکلیف کردم که شونه ای بالا انداخت.
خودمم بدم نیومد بلاخره این شب نشینی اجباری در نوع خودش یک تنوعی حساب میشد و کمی فضولی تو گذشته صاحب کارم فک نکنم به جایی برمی خورد.

در عرض دو ساعت تمام جاهایی که رفتن و کارهایی که انجام دادن،
به کل هر کِرمی که توی اردوی یک ماهه تیمشون ریخته بودن و کسایی که با توسل به شباهت فوق‌العاده‌ شون دست انداختن و با تفضیلات میریزن وسط..
_قرار شد پنج تایی با بچه ها شبانه جیم بشیم بریم رستورانی که تعریفش و شنیدیم..
ااااه… رستوران نبود که لامصب هتل هیلتون بود یه میز سلف چیده بودن از این سر باغ، اون سرش ناپیدا..
از هر جک و جونوری هم بگی روش پخته و نپخته چیده بودن.. فقط حیف توش آب شنگولی پیدا نمیشد.

کیان بی توجه به چشم غره ی عموش یه شیرینی رو کامل جا میده دهنش و کیوان خودکار بقیه داستان و میره و رو به من با تاکید میگه..
_ جون تو مال مفت از نون حروم بابا بیشتر به آدم میچسبه.. فقط ورودی میدادی وسلام .. ورودی هم میگرفتنا اندازه خون کثیف بابات، اما اگه کُل میز و درو میکردی حرفی نمیزدن.

به به.. چه وجه تشابهی به عموش داشت و چقدر به پدرش ارادتمند بود!؟ از مالش گرفته تا جونش..
_مارو میگی.. اول کیان و فرستادم تو گفتم تا میتونی بخور، آخرشم خودتو بچسبون به یکی از اون مدیرای سالن، یه زنگ سیاه بازی بهش زدم به بهونه جا پارک کشوندمش بیرون جا عوض کردیم شاهدمونم شد چی؟ همون مدیره، دیگه خودم انداختم تو دِ برو که رفتیم برا راند بعدی..

یکی از گارسونا بدجور تیز بود زوم کرده بود رو من یه نگاه به من می‌کرد یه نگاه به غذاها میدونست یه مشکلی این وسط هست ولی آخرش نگرفت این همه غذا رو یه نفری چطوری دادم بالا.

با توجه به شباهت فوق‌العاده ای که داشتن و لباس های هم طرح و رنگشون دور از ذهن نبود گیجی کارکنای رستوران..
اما از همه جالبتر قیمت رخت لباس تن این دو بچه بود که خودش خدا تومن پولش بود و مارک از سرو ریختشون می‌بارید ولی انگار انجام این شیطنت ها یه جور تفریح براشون حساب میشد تا هرچیز نامناسب دیگه ای.

این وسط لبخند ملایم و کم رنگی که حین صحبت پسرا گوشه ی لب هامرز خودنمایی میکرد جالب بود. عجب..!؟
امشب غیر از پوسته ی سخت و سردش یه روی دیگه هم ازش دیدم.. این بشر امشب کلی منو سوپرایز کرد.

اون تنفری که توی هر لحظه حضور اون برادر نشسته داخل سالن توی وجودش موج میزد کجا و این مهری که هر آدم کوری از ثانیه ای که با دیدن بچه ها توی چشم هاش خوابیده بود و نور افکنی میکرد کجا!
فکر میکردم خودم با گذشته ی عجیبی که دارم و به درد داستان های هزار و یک شب میخوره، زدم رو دست شهرزاد..
اما این مرد هم کم راز مگو نداره.!

نگاه مرموز یکی از دو قلو ها و پچ پچی که در گوش هم راه انداختن بوهای خوبی ازش به مشام نمی‌رسه و حالا وقت رفتن و تنها گذاشتن جمع خانوادگی شون بود که..
_حالا نگین ما خنگ بودیم نگرفتیم ازدواج سفید کردین.

منی که نیم خیز شدم مات حرفشون میمونم و اینا چرا انقدر بی رو بودن؟! خب دور از انتظار نیست وقتی با کسایی مثل هامرز و عماد و سروش چرخ بخورن و با اون بابایی که دست تو دست یکی که با فاصله سنی کمی میتونست جای خواهر پسراش باشه رو بگیره بیاره تو زندگیش، قد بکشن انتظار چی رو میشه داشت؟ همچین چیزای نوبری تحویل جامعه میده دیگه.

قیافه حق به جانبشون و نگاه ؟! چه ذوق زده ان انگار مچ گرفتن..
_ولی خوشم میاد کار بلدی عمو.. مثه بابای اسکل من نرفتی یه وروره جادوش و بگیری اونم عقد دائم.. اگه مثه تو عقل داشت از همین مدل دکمه دارش و برمی‌داشت هم قیافه داره هم کاریه ، تازه مثه منگلا فقط نگاه میکنه.. زبونشم که نور علی نوره کلا لاله..
_میدونی پسر جون من هم زبون دارم هم گوش و به موقعش دست و پای کاری جز اونی که تو ذهنت میچرخه ولی کلا زیاد از زبونم کار نمیکشم به موقع دست به عمل میزنم عوض جواب همچین که تا یه مدت یادت نره هرجا هرچی رو به زبون نیاری.

فک کنم کیوان بود که با ادا دستش و به طرفم نشونه میره و رو به داداشش که بی خیال داره موز میخوره میگه..
_اوووووو…. دیدی یه جمله چند سیلابی گفت بدون تپق.. توش کنایه و تهدید و دیگه چی داشت؟..
_توهین داداشم..
_اِ.. توهینش و متوجه نشدم کجای جمله ش بود؟
باز اون قلش که با دهن پر اظهار فضل میکنه..
_همون اولش اسکل ، بهت گفت پسر جون.

بلاتکلیف مثه خر تو گل مونده به هامرز نگاه میکنم و متعحب از سکوتی که داره اما خیره خودم میبینمش و جا میخورم و دلخور از دهانی که محکم روی هم جفت شده میگم..
_اجازه مرخصی میفرمایید.!
_نه مرخص کجا.. توهین و تهدید همزمان به یه دادفر اونم تو یه جمله از طرف زید عموم احتیاج به یه بازخورد اساسی داره.

چشم هام و چرخی میدم و کم مونده بکوبم تو صورتم. خدایا نیم وجب سنش نیست ببین چه قلنبه سلمبه حرف میزنه.
بلند میشه و خب اعترافش سخته قد بلندی داره و چند سانتی هم ازم بالاتره.
اما ترکه ای و باریکن.. یه جوری خودش و باد میکنه یاد جوجه خروسا میفتم مخصوصا با صدای دو رگه شون..
_ببین آبجی نگا به سیبیل پشت لبمون نکن. دلمون قد گونگیشته (گنجشک) ماییم و یه محله معرفت و مردونگی، اینه که، اگه الان میبینی دندون تو دهنته و زبونت بینشون جولون میده از معرفتی که یه ایل گنده لاتای تهرون ازش یاد میکنن پس غلاف کن خودتو آبجی..
دست رو ضعیفه بلند کردن تو مرام ما نیست.. وسلام ختم کلام.

برمیگرده طرف اون یکی قلش و به علامت پیروزی کف دستشون و بهم میکوبن و یه نوکرمی هم برا همدیگه تیکه پاره میکنن.
سرم و برا هامرز کج میکنم و با زبون بی زبونی میپرسم دقیقا الان چه غلطی با این پت و مت بکنم؟
_خب بچه ها میگم عماد برسونتتون.

چهره شون به آنی از تمام حس خوشی که از بدو ورود حتی از چشم هاشونم تراوش میکرد خالی و آویزون میشه..
_آخه چرا… امشب می‌خواستیم اینجا بمونیم.
_نه.. تازه رسیدین برین خونه دوست ندارم فکرای بیخود به کله باباتون بزنه.
کیان با لب و لوچه ی آویزونی که دیگه شباهتی به گنده لاتای محل نداشت میگه..
_بابا خودش میدونه اینجا رو بیشتر از خونه اون دوست داریم.
_یه جوری رفتار نکنین که فکر کنه دارم بچه هاش و ازش میگیرم وگرنه میدونین که همین رفت و آمدم قدغن کنه هیچ راهی برای اومدنتون نیست.
پس عوض دوتا پسربچه لوس مثه یک مرد فکر کنین.

با حرف آخر هامرز کاسه کوزه شون و جمع میکنن و کوله هایی که معلومه برای موندنشون تدارکات داشته رو برداشته و با اخم های درهم میرن طرف در..
حتی منم که میخواستم چند دقیقه پیش چند تا لگد حواله ماتحتشون کنم هم دلم براشون سوخت.

دست به جیب از پشت پنجره تماشاشون میکنه..
_اگر فضولی نیست..
_چرا هست.

پسره ی نچسب نزاشت حرف از دهنم خارج بشه..
_مادرشون کجاست..؟
ماشین که حرکت میکنه رو از پنجره گرفته و برمیگرده طرفم و با سردترین صدای ممکن میگه..
_مرده…
_هوم.. فکر میکردم.
_ارضا شدی؟
_آره.. ها؟ نه.. چی؟!
پوزخندی به روی گیج و دستپاچم میزنه..
_نشدی! میخوای بشی.؟

ابروهام توهم گره میخوره و ناخوداگاه میگم..
_نه نمیخوام.
کم مونده یا اونو بزنم یا خودمو..
امان از قیافه مرموز و چشم های ریز شده اش.. حین رد شدن از کنارم میگه.
_مدل دکمه دار فضول ارضا نشونده..

مرتیکه مضخرف منحرف انگار داره بروشور محصول میخونه.. اون پسرا معلومه به کی رفتن به سن این دن کیشوت برسن کل تهران و آباد میکنن.
گفت نپرس ها .. خوبت شد یه چیزی گفت هم آبت بشه هم نونت.

بلاخره دست از سرزنش خودم و فحش به اون برمیدارم و وسایل پذیرایی رو جمع کرده و سرو سامونی هم به آشپزخونه میدم هلاک خواب بودم و به لطف عمو و برادر زاده ها تقریبا نیمه شبه که دارم میرم تو تختم..
فردایی که باز یه زور خداست و نمیدونم چرا انگار زوم کرده روی من.!؟

امروز سر فرهاد خیلی شلوغه.. ساعتی ارباب رجوع داره. منشیش که این باشه ببین رئیسش چه وضعی داره، صبحم تو ماشین منکه چرت میزدم هامرزم سرش تو لپ تابش بود.
سروش آفتم از صبح ندیدم باز شاید به اون میگفتم، بلاخره حکایت همون لنگه کفشه تو بیابون و داره.
میخواستم مرخصی ساعتی بگیرم برم دیدم مادرم، درمانگاه هم خلوت از شانسم کسی خودش و زخم و زیلی نکرده بود.

انیس خانومم از بس چایی به خیکم بسته بود کارم شده بود گز کردن راهرو سرویس و اتاقم.. حالا یه امروز و دارم با آرامش میگذرونم چه ناشکر شدم!
تو یکی از این طی مسافت ها از یکی از مهندسا شنیدم قراره تو مزایده شرکت کنن اینه که یکم اوضاع بهم ریخته.

تا موقع نهار نمیتونم کسی رو ببینم و یه باره با دیدن جمعی از دوستان سوپرایز میشم.

از اونجایی که نود درصد نهارهارو با فرهاد باهم میخوردیم نه به منظور خاصی یه عادت ساده و روتین شده بود حداقل از طرف من، اونم امروز سرش شلوغ و منم خیکم پر آب بود میلی نداشتم، اینه که وقتی رسیدیم غذاخوری بیشتر شبیه عصرونه بود تا نهار..
فرهاد ذوق زده از همراهی من رفتیم سالن غذاخوری .. طفلی فکر میکرد به خاطر اون نرفتم برا نهار..

تقریبا خالی بود و همه رفته بودن به زور قبولمون کرد تا یه لقمه نون بهمون بده .. خودم و به روشویی کوچیکی که انتهای سالن داشت رسوندم و دست و رویی آب زدم و با برگشتم جمع زیبایی رو دور هم نشسته پشت میز دیدم.
_گفتم به این پدر سگ دیوس نمیشه اعتماد کرد.. گفتی بزار خودش و ثابت کنه.. بیا تحویل بگیر همچین خیلی تپل میلیاردی کرد تو پاچمون عوض اثبات.!

یک متری میز میزنم رو استپ و میخوام قید نهار و بزنم و راهم و کج کنم برگردم اتاقم ..
چی میشد یه نهار و با آرامش صرف میکردیم؟! نه خداییش! اینجور که از اولش معلومه همین جور قراره دُرُ و گوهر بباره.

سروش که روبه روی منه و تا حالا داشت نطق میکرد چشمش بهم میفته و عبوس میگه..
_چیه؟ چرا خشکت زده! اینجا منتظر جنتلمن نباش برات صندلی عقب بکشه.

همونطور که میرم طرف صندلی کناری فرهاد که توی جمع از همه بیخطرتر به نظر میاد و مثه موشی تو قفس گربه های وحشی گیر افتاده زمزمه میکنم..
_با وجود تو ادب رعایت بشه جنتلمن پیشکش..

لبخند لرزون فرهاد بهم با شنیدن حرفم خشک میشه و نگاهش و به سروش میده که داره چپ چپ نگاهم میکنه.
امروز همه از دنده چپ بلند شدن.!
و اما رئیس جان که از همون فاصله هم میتونستم از پشت سر تشخیصش بدم ادامه سروش و میره..
_فکر کردی انقد ببو گلابی ام همه چیزو بدم دست اون مرتیکه برینه به هیکلم؟
_هیییس بانوی عمارت تو جمع نشسته ..

اینبار چشم غره جفتمون رو به سروشه و فرهادی که هی داره تو جمعمون کوچیکتر و جمع تر میشه.
_سروش برو ببین اگه چیزی نمیاره از بیرون سفارش بدیم..
_چرا من برم؟
_چون.. من.. میگم… و چون… تو… اصرار… داشتی..این جلسه کوفتی رو بندازی صلاة ظهر وگرنه من به چپم هم نبود کنسل بشه.

هر کلمه رو با غیض به سمت سروش پرتاب میکنه و کم مونده میزو صندلی رو گاز بزنه طوری که سروش در دم بلند میشه در حال رفتن میگه..
_صد رحمت به هاپو…فقط زبونت برا من درازه بانوی عمارت؟

 

3.9/5 - (24 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x