رمان از کفر من تا دین تو پارت 68

 

خب جناب آشپزباشی که به منت منو فرهاد و راه داده بود با دیدن سروش خودش دستبوس میاد سر میز و چند پرس غذارو که به گفته خودش تموم شده بود و میچینه روی میز..
منو فرهاد نگاه “دیدی دروغ گفته ای ” رو باهم رد و بد میکنیم و از این تفاهم لبخند کمرنگی میزنیم که نگاه تیز رئیس شکارش میکنه.
_راستی شما الان اینجا چیکار میکنین! مگه تایم نهار رد نشده؟

بیا برا یه لقمه نون به همه باید جواب پس بدیم.. قبل من فرهاد با من من به رئیسش توضیح میده.
_بله شما درست میگید ولی چون امروز خیلی سرم شلوغ بود نتونستم زودتر برا نهار برسم.
_خب دم تو و خانم احدی بهم وصله؟ یا بدون هم غذا از گلوتون پایین نمیره!

سروش زیر زیرکی میخنده و تکه ای از نون سنگگ و میزنه تو ماست موسیرش..
دستم و میزنم زیر چونم و پوکر فیس رئیس خان و نگاه میکنم.
_چیه؟.. هر دوباهم ول کردین اومدین پایین! من و سروشم که نیستیم طبقه و اتاق و مدیریت مونده به امون خدا؟

فرهاد با خجالت نیم خیز میشه و در جواب میگه..
_بله شما درست میفرمایید الان میرم بالا.
نگاهم و از روی غذاهای روی میز میگیرم و قبل از بلند شدن کاملش صندلی رو عقب میدم می ایستم.
_شما بشین من میرم بالا زیاد گرسنه نیستم.

سروش که انگار نون و ماستش پریده تو گلوش تک سرفه ای میکنه و به هامرز میگه..
_بچه رو چیکار داری؟ بزار غذاش و بخوره دیگه! از جای دیگه سوختی تلافیش و سر شکم که در نیار این همینجوریش دماغش و بگیری نفسش در میره چه برسه گشنه هم بمونه، بی جون میشه میفته رو دست خودتا.. از ما گفتن بود.

همین مونده بود سروش واسه من دل بسوزونه! خدایا به کجا چنین شتابان؟!
پسره ی زیر آب زن معلوم نیست کدوم طرفی یه بار به میخ میکوبه یه بار به نعل..
هنوز قدمی از میز فاصله نگرفتم که صدای محکمش گوشم و پر میکنه.
_بشین…

با لبخندی برمیگردم طرفش و خیلی ملایم و نرم میگم تا گیر نده.
_جناب رئیس مشکل دیر اومدن من بود که با رفتنم داره حل میشه و ببخشید دیگه همچين موردی تکرار نمیشه.
_وای مامانم اینا بگیر منو.. کی میره این همه نازوووو..

آخرش من این سروش و از وسط پارش میکنم.

 

#آس..هامرز

خدایا منشی زن میگیرم با سروش و مهندسا تیک میزنه.. مرد میارم یه جور دیگه و با کس دیگه..
آخرش باید وسط شرکت عین حسینیه ها چادر بکشم زنونه مردونه کنم.
_بخور داداش قوت داشته باشی رفتی خونه حسابش و برسی.
زیر لب خفه شویی نثار سروش میکنم.. خود این بشر ام الفساده، پاکسازی رو باید از این نمونه نادر شروع کنم.

فرهاد که دید کلاه پسه و نه اخلاق درست و حسابی دارم نه اعصاب آرومی سه سوت ته ظرفش و در آورد و خودش و گم و گور کرد رفت.
اما پری همچنان داره با اخم های درهم نوک میزنه به غذاش و تره هم برای نگاه های چپ چپ من خورد نمیکنه.
_دیشب دوقلوها اومده بودن عمارت؟
_آره..چطور؟
سروش دور دهنش و با دستمال پاک میکنه و بطری دلسترش و برمیداره.
_باباشون زنگ زده بود.

اعصابم خورد میشه و قاشق و چنگال و میندازم توی بشقاب..
_چی میگفت.؟
شونه ای بالا میندازه و بعد اینکه قلپی از قوطیش و میخوره میگه.
_انگار بچه ها تا رسیدن سر اومدن اینجا با صوفی بحث کردن بعد از خونه زدن بیرون اومدن عمارت.

پوف..
_دیگه عالم و آدم میدونن زنی که فقط چند سال با بچه هات فاصله سنی داره رو نمیتونی توی یه خونه کنارهم نگه داری.
_میگی چیکار کنه؟ واسه هر کدوم خونه جدا بگیره؟!.. اونوقت به نظرت کی ضرر میکنه؟ اون فتنه یا این بچه ها؟
همونطور که مثه یه مار خوش خط و خال خودش و انداخت تو زندگیش بچه هاروهم ناک اوت میکنه.

برای بار هزارم میگم..
_هر جفتشون برن به جهنم.. گفتم بزار بچه ها بیان با من زندگی کنن اما سر لج افتاده..
هم خدارو میخواد هم خرمارو.. تو برو به عشق و حالت برس داداش من، به این طفل معصوما چیکار داری؟
سروش شونه ای بالا میندازه و پوزخندی میزنه ..
_نه خیلی هم از تو خوشش میاد؟.. فعلا که میدونی نمیشه حرفش و زد، جونش بند این دوتا بچه ست..
دلم براشون تنگ شده چند ماهه ندیدمشون.. حالشون خوب بود؟

نیشخندی میزنم و نگاهم و میدم طرف پریماه که خاموش و ساکت داره به حرف هامون گوش میده.
_کره خرا کم مونده بود خاکم کنن عین باباشون خر زورن…کلی هم به بانوی عمارت ارادت داشتن.
چشم هاش و بالا میاره و به نیشخند منو قهقهه سروش چپ چپی میره و چنگال پر از کاهوش و با حرص میکنه تو دهنش.

با ترش رویی و جدیت با چنگالم میزنم لبه ی ظرف غذاش و میگم..
_نوک نزن بهش.. این و بخور نه اون علفارو..
سروش پشت بند من، حرفم و تصدیق میکنه..
_ کسی به فکر رژیم مژیمه که یه پره گوشت اضافه داشته باشه نه توکه چهار پاره استخونی.!

انگار از دست ما خسته شده که فقط آهی کشیده و مقنعه بیچاره رو فراتر از حد توانش روی سینه هاش پایین میکشه.
چرا فکر میکنه با این کار میتونه حجمشون و بپوشونه!؟
البته که دوپاره استخون نبود.. مسلما اونی که من تو استخر و تخت خواب دیدم و سروش ندیده، یه اندام جذاب و تو پر خوش دست ورزشکاری بود که مطمئنا یه مقدارش بخصوص قد بلندش اگه خدادادی بود برا بقیه ش زحمت زیادی کشیده شده و طی زمان فرم سفت زیبایی گرفته بودن.

با یادآوری پوست یه دست سفید و برهنه پشتش نوک انگشت هام به گز گز افتاد و صبح روز بعدش که حسابی از کارم شاکی و وحشی شد.
این دختر با رفتار و سکناتش مثل یه هزار تو، تورو گمراه میکرد. انگار هرچی بیشتر دست و پا میزنی بیشتر تورو درگیر خودش میکنه.

وقتی خوشحال از یافتن جواب فکر میکنی پایان راه و میبینی، تازه متوجه میشی هنوز توی همون پیچ و خما سرگردونی و مسیر هنوز پیش روته و جوابی برای سرگردونیت پیدا نکردی.!

هر بار بهش نگاه میکنم یه مسئله حل نشده رو پیش روم میبینم و این من و در عین حال که حس هام و قلقلک میده عصبیم هم میکنه چرا یه دختر خدمتکار باید فکرم و مشغول کنه؟!
دختری که رفتار های دوگانه ای داشت گاهی دلسوز و آروم در حد توانش کمک میکرد، اما وقتی از خط قرمزش گذر میکردی مثل یه گریه چنگت میزد و جلوت هرچند کم قدرت اما قد علم میکرد.

با حرفی که سروش پیش میکشه حواسم و جمعش میکنم و ظرف غذا رو کنار میزنم. همین مونده سر کار هم حواسم و این موضوع بدم.
_شنیدی صولتی ها هم برای مناقصه پیشنهاد دادن؟
_مگه تو نساجی هم کسی رو دارن.؟
_انگاری فربد شون اومده رو کار..

قبل هر جوابی صدای بلند برخورد قاشق چنگال نگاهمون و به طرف پری کشوند.
با بدنی سیخ شده و صورتی مات خیره ماست و با دیدن نگاهمون دهان باز مونده اش رو بسته و دستپاچه عذر خواهی میکنه و بی حواس بدون کلام دیگه ای از جا بلند میشه و میره طرف خروجی.

بر عکس من که با چشم های ریز و متفکر دارم رفتار نامعقولش و بررسی میکنم سروش خیلی عادی ازش رد میشه و ادامه حرفش و میگه..
_ این دختره هم انگار جنی میشه! آره داشتم میگفتم.. انگار فربد تازه از آمریکا برگشته و داره کسب و کار خودش و راه میندازه اونم جدا از خانواده، این مناقصه هم میشه یه سکوی پرتاب برای شروع کارش.

بی حواس سری تکون میدم و بی ربط میگم..
_این دختر.. یه جوریه.. نرمال نیست.
ری اکشن اول سروش تعجبه و کم کم فکری و با چشم های ریز شده میپرسه..
_چرا ذهنت و مشغول کرده! چی دیدی ازش؟ البته جز بعضی وقتایی که با نگاهش میخواد آدم و بکشه.

لب هام و میکشم تو دهنم و قوطی دلستر و تو دستم بازی میدم.
_تناقض رفتاریش زیاده.. کاراش.. صحبت هاش و حرکاتش، همه و همه باعث سوءظن میشه.

برخلاف اینکه فکر میکردم الان سروش میزنه به در بیخیالی و مسخره کردن حرف هام، اما با قیافه ای جدی و ذهنی که انگار درگیره گفت..
_برای همین با اینکه بهت گفتم ردش کن تو عمارت نگهش داشتی؟ یا کشوندیش کارخونه!
تویی که ناهیدو با یک مسئله کوچیک اخراج کردی رفت اما در مقابل رفتارها و صحبت های این دختر جور دیگه ای عکس العمل نشون میدی و تا حدودی ملایمت خرجش میکنی..
نمیگم تحویلش میگیری ولی مثل باقی دوروبری هات مثه سگ پاچه شو نمیگیری!
طوری که حتی خاتون هم متوجه شده و نگران بود.

تک خنده ای میزنم و با لبخند معناداری روبه چهره جدیش میگم..
_دیگه پیش خودتون به چه نتایجی رسیدین؟ نکنه فک کردی عاشق چشم ابروش شدم! میخوام صبح تا شب ور دلم باشه چون دلتنگش میشم؟

هرچند نمیشد منکر چهره زیبا و چشم های جذابش شد و امان از چشم هاش که با هر بار نگاه به اون دختر تداعی معصومیت چهره مهربون اون خدابیامرز برام تداعی میشد.
ولی آیا این امتیازها میتونست حسی مثل علاقه رو توی طرف مقابل ایجاد کنه!؟

سروشی که سالی یه بار اینجور جدی میشه، خودش و جلو میکشه با لحن تندی میگه..
_اینی که حتی بلد نیست برای توی وسواسی و فراری از فست فود یه غذای ساده خونگی درست کنه یا زبون تیز و درازش که با هر بار نارضایتیش به کار میندازه و هیچی از مطیع بودن نمیدونه..!؟
اینا بسه یا بازم از دلایل کافیم برای مشکوک شدن به عملکردت نسبت به اون دختر بگم؟

از کجا به کجا رسیدیم! عملا داشتیم سرش بحث میکردیم و نمیدونم سروش قصد داشت چی رو بهم ثابت کنه؟
اینکه دختره با بقیه برام فرق داره!
_مغزت و به کار بنداز سروش… بفهم، این آدم بیشتر از یه خدمتکار ساده ست..
کسی که جراحتی رو بخیه میکنه که وقتی دکتر میبینه میگه کار یه آدم حرفه ای بوده!
یا اعتماد به نفس و طرز حرف زدنش، راه رفتنش؟ اندام ورزشکاریش و نمیبینی؟ کوری! حرکات فرزش و چطور؟
دیگه چه جوری باید یه تابلو دستش بگیره.. آی ایها الناس به نظرتون من یه خدمتکارم؟

سروش نگرانتر و عصبی تر از قبل دستی به صورتش میکشه و کلافه میپرسه..
_حرف آخرت و اولش بزن.. منظورت چیه؟

تکیه ام رو میدم به پشتی صندلی و دست به سینه نگاه حالات سروش میکنم.
_تو چته؟!.. اول تو بگو چه خبره من اخرش و میرم برات.. چی تو مغزت میگذره!
چرا به پروپاش میپیچی اگر بهش نظر داشتی یه بحث دیگه بود ولی من دیدم مخ بقیه رو که چشمت و گرفته باشن چطور میزنی روی این دختره از اینجور مانورا نداری!؟
پس بگو قضیه چیه سروش؟ من انقدرا هم احمق نیستم نفهمم دورو برم چی میگذره..

اشاره ام رو به راه رفته دختره میدم و با خط و نشون چشم روی صورت کلافه اش ریز میکنم..
_یه ریگی به کفش شما دوتا هست اگر رفیق چندین ساله ام نبودی و مثل چشم هام بهت اعتماد نداشتم، میگفتم با هم دست به یکی کردین دارین دورم میزنین ولی…

پوزخندی میزنه و عقب میکشه و میگه..
_ای والا.. تو دیگه کی هستی! دست مریضاد .. همین الانش گفتی دیگه چه جوری قرار بود تو روم بیاری؟
بی حوصله میگم..
_مغلطه نکن.. حرف اصلی رو بزن.
پوفی میکشه و در آخر میگه..
_فک کن بهش بدهکارم.ولی فقط دهنم و بستم چون کار دیگه ای از دستم براش بر نمیاد.

به تاسف سری تکون داده و لبی تاب میدم..
_که اینطور! چطور نرسیده و ندیده از هم حساب کتاب کشیدین بیرون؟ نکنه بابا بزرگاتون باهم بده بستون داشتن!
ناراحت لب زد..
_چرا فکر میکنی دارم دروغ میگم اونم به تو؟ من هرچی داشتم و نداشتم حداقل پیش تو که رو بوده.

خودم و میکشم جلو روی میز و آهسته و محکم خیره به چشم هاش میگم..
_پس رک و راست بگو این دختر کیه؟ تو عمارت من چی میخواد و تو کجای داستانشی تا خودم یه داستان مفصل براش نساختم.

چند ثانیه ای در سکوت نگاهم میکنه چی رو داره سبک سنگین میکنه رو نمیدونم؟
چی تو فکرش میگذره! اینکه ندونم اطرافم چه خبره اذیتم میکنه و شخصیت مجهول داستان بیشتر از همه.
_ من نمیشناسمش فقط میدونم محتاج جا و مکان بوده که سر از خونت در آورده.
_نمیشناسی؟ پس چطور بهش بدهکاری!
_فکر کن کسی که عامل آوارگیش شده رو میشناسم و عذاب وجدان کارش منو گرفته.

جالب شد..

 

4.4/5 - (22 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
شیوا
21 روز قبل

سلام چرا این رمان مرتب بارگزاری نمیشه لطفا پارت جدید بگذارید یا اینکه اگر فایل کاملش رو دارید یا آدرس سایتی چیزی هست راهنمایی بفرمایید ممنونم

قاصدک .
مدیر
پاسخ به  شیوا
21 روز قبل

سلام خوب یه روز در میونه ددیگه

شیوا
20 روز قبل

سلام مجدد ولی امروز 3 روز هست که پارتی نگذاشتید قاصدک جون
ممنون از وقتی که میگذارید

قاصدک .
مدیر
پاسخ به  شیوا
20 روز قبل

چشم میزارم

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x