رمان از کفر من تا دین تو پارت 69

 

 

گوشیم زنگ میخوره و فرهاد پشت خطه.. تازه متوجه ساعت و مکان میشم یک ساعته هنوز توی این سالن غذاخوری کوفتی نشستیم و داریم بحث میکنیم و به نتیجه دلخواهی که میخواستم نرسیدم تازه به ابهاماتم هم اضافه شده.

_بله؟… باشه داریم میایم.

 

گوشی رو قطع میکنم و میخوام بلند بشم که سروش دستم و میگیره..

_من فکر نمیکنم دختر بدی باشه یا به منظور خاص و از پیش تعیین شده ای اومده باشه عمارت..

پوزخندی میزنم و دستتم و میکشم و پرتابل کنار دستم و برمیدارم بلند میشم.

_فکر کردی دختر خوشگلا با چشم های سگی نمیتونن جاسوس کوچولو باشن؟ یا رو پیشونیشون نوشته طفل معصوم!

 

هم پای من بلند میشه..

_اگر بهش شک داشتی چرا قراردادش و تمدید کردی! چرا بغل گوشت نگهش داشتی.؟ چرا آوردیش کارخونه جلو چشمت!

 

صندلی رو عقب میکشم و سرد و خشک جواب چراهاش و میدم ..

_به همون دلیلی که نمیخوام یه باره دورم بزنن و یه وقت به خودم بیام ببینم روی آب خوابیدم.. میگن دوستت و کنارت نگه دار دشمنت و نزدیکتر.

 

ابرویی بالا میندازه و با کنایه میگه..

_الان با یه تیر دو نشون زدی؟ دوست و دشمن، من و اون دختره رو معادل کردی؟

_تو چی فکر میکنی؟

سری تاب میده و از سالن خارج میشیم آسانسور و ترجیح میدم و دکمه رو میزنم.

_فقط به اندازه همون قرارداد لعنتی که باهاش بستی نگهش دار تا اون موقع مشخص میشه دوسته یا دشمن.

 

داخل آسانسور میشم و سروش دکمه رو میزنه ..

_بازم جلز و ولز تورو در قبالش درک نمیکنم حالا گناهکار یا بیگناه تو که ادای دینت و داری انجام میدی دهن قرصت و برام باز نکردی وجدان دردت سر دختره مربوط به کدوم دیوسی بوده.؟

در ثانی بعد قراردادش دیگه به تو مربوط نیست چیکارش میکنم پس همونجور که دهنت و بستی چشم و گوشتم ببند.

 

جلسه بعدظهر تا غروب طول کشید و با خارج شدنمون فرهاد سریع جمع کرد و با اجازه ای گفت و از کارخونه زد بیرون و تازه یادم افتاد به راننده نگفتم پری رو ببره عمارت..

سری به اتاقش میزنم که جمع شده تو خودش به پهلو روی میز معاینه باریک خوابیده.

 

دست به جیب روی سرش می ایستم و یاد حرفم به سروش میافتم..

” فکر کردی دختر خوشگلا با چشم های سگی نمیتونن جاسوس کوچولو باشن؟ یا رو پیشونیشون نوشته طفل معصوم!”

 

 

ناخوداگاه طره ای موی ریخته روی گونه اش رو با نوک انگشت کنار میزنم و پوست نرم و سفیدش انگشتمو قلقک میده و هوس لمس بیشتر و به جونم میندازه.

بلاخره که خود واقعیش و نشون میده و اونوقته که دیگه خلاصی از دستم نداره. به خاطر خودش هم شده امیدوارم به اندازه قیافه اش بی گناه باشه چون…

 

نفس عمیقی کشیده و با اخم های درهم نیم متری عقب میکشم..

تازگی ها داره خودداریم در مقابلش کم میشه و این اصلا خوب نیست..شاید مدتی نداشتن پارتنر یا سکس باعث شده به لمس و بوش حساس بشم و نزدیکی بهش هورمون هام و بالا پایین کنه!

 

صداش میکنم تا بیدار بشه و تشریفمون و ببریم. ولی طبق تجربه میدونم خوابش نیمه سنگینه، به اجبار شونش و تکونی میدم که خمار پلکاش و باز میکنه و خیره میشه بهم..

نمیدونم با دیدنم روی سرش چه فکری با خودش کرد که یهو نیم خیز میشه و بی تعادل کله میکنه رو به زمین، گفتم الانه که مغزش بپاشه.

 

ناخوداگاه سریع دست میندازم دور سینه ها و تنش که با وجود وزن سبکش، ولی قدرت جذابه کار خودش و میکنه و هردومون رو میکشه پایین..

انسان خیلی جون شیرینه و پری خانم هم از این قائده مستثنی نیست پس دست و پا زنون چنگ میندازه بهم تا بتونه خودش و نگه داره و دست هاش یکی دور گردنم و دیگری توی موهام که با کششی دلچسب همراهه قفل میشه.

 

خب پوزیشن بسیار جذاب و دوست داشتنی رو ترتیب میدیم نیمه صورتش دقیقا روی دهانمه و دست هام دورش تابیدن، لنگامونم خب معلومه کجا سیر میکنن..!

اگر یکم دیگه زانوش بالاتر میخورد مطمئنا از مردی می افتادم.

 

تقریبا روی نصف تنم دراز کشیده و چه وسوسه انگیز، برعکس اون که هنوز با خواب آلودگی و شوک ناشی از افتادن درگیره من تمام هوش و حواس هام میزون کار میکنه.

سینه و نفسمون از شدت حادثه و سقوط، به تندی مماس باهم بالا و پایین میشن.

 

لب هام دقیقا همونجایی رو لمس میکنن که قبل اون انگشت هام موهاشو کرده بود.

دست خودم نیست که بوسه ی ریز و نامحسوسی روی گونش میکارم و انگار با نفس های تندم که مستقیم روی صورتش پخش میشه هوشیار شده و با جک کردن دست هاش سعی میکنه تن ولو شده اش رو بلند کنه ولی خب تا من نخوام فکر نکنم بتونه جایی بره.!

 

 

سمی

الان چی شد؟! شوکه صورتم و از دهانش فاصله میدم و تازه میفهمم چه وضعیت ناگواری روهم داریم..!

منی که هنوز تحت تاثیر خواب، که نمیشه گفت بیشتر کابوسی ام که دیدم و پشتم از صحنه های به شدت واقعیش میلرزه خفه و نفس بریده لب میزنم..

_ولم کن..

 

چشم هاش برقی میزنه و لب از لب که باز میکنه مشامم از بوی قهوه تلخ پر میشه.. دقیقا تو حلق همیم.

_ولت میکردم که الان پخش زمین بودی.. از یه سقوط صددرصدی و پوکیدن مغزت در ازای ضربه به تن خودم جلوگیری کردم.

_ها.؟!

_چی زدی؟

_نه.. هیچی..

_معلومه داری پرت و پلا میگی!

 

دوباره سعی میکنم تکونی به خودم بدم بلکه بتونم بلند بشم و برعکس لحن سردش، چشم هاش و اعضا و جوارحش می‌گفت همچین بدشم نیومده از این پوزیشن زوری!

محیط کم کم برام واضح میشه و اینجا کارخونه ست؟ اینجا رو چه به خواب! با فشار بیشتری به بدنش، بالا تنه ام رو بلند میکنم و زانو رو میکشم بالا که سریع پام و که نمیدونم کجاست بین لنگای بلندش قفل میکنه و یهو انگار جاهامون عوض میشه و میچسبم به کف زمین.

_داشتی مقطوع نسلم میکردیا..

 

چشم روی هم میبندم و چرا انقدر بی‌حیا هستن اینا.. هر روز داره از محدوده من بیشتر میگذره و فکر کرده با کی طرفه؟. یکی از اون معشوقه های زیر خوابش!

از بین دندون هام غریدم..

_الان… چرا… از روم… بلند نمیشی؟..

_فک کن جام راحته.. تو مشکلی داری؟

_اوه.. نه مهم راحت بودن شماست گور بابای ناراضی!

 

پوزخند خودپسندی توی صورتم میزنه که خونم و به جوش میاره..

قبل اینکه به فحش ببندمش و بکوبم تو سرو صورت جذابش و از ریخت بندازمش، بر خلاف حرفی که زد کنار میکشه و سنگینی بدن گنده شو از روم بلند میکنه.

رو ترش میکنم و چشم غره ای بهش میرم و از جا بلند میشم.

مانتوم خاکی شده و خدارو شکر لباس فرم سفیدم و عوض کرده وگرنه به فنا رفته بود و مانتو آبی نفتی خودمو تنم کرده بودم که زیاد کثیفی رو نشون نمیداد.

 

با گفتن پنج دقیقه دیگه بیرون باش از اتاق میزنه بیرون.

همونطور که مانتوم رو میتکوندم از پشت سر اداش و در میارم. دلیل نزدیکی هاش و سربه سر گذاشتنام و نمیتونم درک کنم.

این بشر بیشتر اوقات جوری رفتار میکرد که به سایه خودشم میگفت دنبالم نیا بو میدی.

 

 

بازم مثل بیشتر وقت های برگشت توی ماشین سکوت مطلقه و طبق معمول من خیره به خیابون و آدماشم و با ذهنی مغشوش از گذشته و آینده، اونم یا با لب تاپش مشغوله یا چشم هاش و روهم گذاشته ادای خوابیدن یا استراحت و در میاره.

 

دلم برای بازار گردی و خرید تنگ شده.. هرچند پولی نداشته باشم تا خرج چیزی کنم. اما گشتن بین آدم ها و احساس زنده بودن که هزینه ای نداشت.

کمی که میگذره گوشیش زنگ میخوره.. زیر چشمی نگاهش میکنم که با قیافه ای خنثی خیره شماره ست، تأملش به قدری که مشخصه قصد جواب دادن نداره تا اینکه قطع میشه..

 

اما چند ثانیه بعد دوباره صداش به گوش میرسه و اینبار جوابش و میده هرچند به نظرم جواب ندادنش میتونست مهربانی بیشتری رو نشون بده..

از حرفاش متوجه گفتگوش با فردی به اسم افخم میشم.

_بله..خودمم افخم.. هماهنگ میکنم اگر تونستم میام.

 

تق و تمام.. عجب گفتگوی دلپذیری بود!؟و مشخصا هرچقدر کمیت نداشت اما کیفتش باعث دردگیری فکریش شد که چند ثانیه بعد با عماد تماس میگیره.

_عماد ببین افخم برا آخر هفته داره چه غلطی میکنه که همه رو دورهم جمع کرده.!.

و بازهم تق..

 

کلا تو عمرش چیزی به اسم سلام و احوالپرسی به گوشش خورده؟!

_چیه؟..

اگر حواسش به چشم چرونی من نمی‌بود باید تعجب میکردم.

_هیچی..

پلک هاش و دوباره روی هم میزاره..

_خوبه.. بهتره سرت به کار خودت باشه.

_از اونجایی که با نیم متر فاصله نمیتونم خودم و به کری بزنم و گوشامم سالمه نشنیدن و ندیدن حرف ها و کاراتون یکم غیرممکنه.

 

خب نمیشه دقیق گفت ولی توی تاریکی اتاقک ماشین که با نور ضعیف تیر چراغ برق خیابون روشن میشد، انحنایی گوشه لب هاش پیدی اومد که با چرخیدن سرش رو به شیشه از دستش دادم.

_صندلی های ماشین به نظر از میز معاینه راحت تر باشن چرا امتحانشون نمیکنی؟

 

رو میکنم به خیابون و سرعت ماشین کم شده و توی ترافیک موندیم.

نگاهم به جمعیتی که هرکدوم تک به تک یه دنیا حرف تو نگاهشون دارن میدم و زمزمه میکنم..

_چه فرقی میکنه سرت و کجا زمین بزاری تو پر قو هم بخوابی تا وقتی یه ذهن بی دغدغه و آرامش روحی و روانی نداشته باشی، صبح با تنی لهیده و خسته تر از شب قبل با پوست کلفتی دوباره چشم هات و باز میکنی و ادامه راه مضخرفی که داری رو پیش میگیری.

 

 

4.4/5 - (20 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x