رمان الهه ماه پارت 35

 

یاسین اما با امیدواری نگاهش میکند سام بلاخره به حرف هایش واکنش نشان داده بود ؛
حتی اگر آن واکنش پوزخند سرد و یخ زده اش باشد..

_امروز اومدی دنبالش..!!

صدای بمش بلند میشود جدی و محکم..

جمله اش خبری بود انگار داشت یاسین را از کاری که کرده بود مطلع میکرد…

_آره خودش بهم زنگ زد .. گفت که خسته است میخواد برگرده خونه…

_این مدت خیلی بهت وابسته شده..

سختش بود این جمله را به زبان بیاورد،اما بلاخره گفته بود..

یاسین به خنده می افتد..
با یادآوری او و شیطنت هایش آرام زمزمه میکند…

_من خیلی بیشتر ..حس میکنم اگه یه روز نبینمش دلتنگش میشم..

چیزی درون سام فرو میریزد..
سرش را بر میگرداند و نگاه جدی و نافذش روی نیم رخ خندان یاسین مینشیند..

یاسین ابرویی بالا می اندازد..
_چیه چرا اینطوری نگام میکنی..؟

سام حرفی نمیزند چیزی بیخ گلویش چسبیده بود که مانع حرف زدنش میشد..

دست یاسین روی شانه اش مینشیند ..

_هوا سرده زودتر برگرد تو و چمدونت و ببند ..فردا نمیرسی..

خواست برگردد که با حرف سام سرجایش متوقف میشود…

_ماهک..؟

به طرفش میچرخد..

_ماهک چی..؟

_نمیتونیم تنهاش بذاریم..

به اینجایش فکر نکرده بود
_ با خودمون هم نمیشه ببریمش.. ممکنه برات شایعه ساز شه ..

با کمی مکث میگوید:

_فکر کنم بهتر باشه من اینجا بمونم..

سام خنده ی پرحرصی میزند ..

پر خشم لب میزند..
_محاله..

_چرا..؟ اتفاقاً فکر خوبیه..میتونیم به پرهام بگیم که به جای من همراهت بیاد..

تیز نگاهش کرده و خشمگین میغرد..
_وقتی گفتم نه یعنی نه ..میسپارم شکوفه این دو سه روز اینجا بمونه و مراقبش باشه..

یاسین از گارد سام ابرو بالا انداخته و دستش را به حالت تسلیم بالا میبرد..

_باشه بابا ..باشه هرچی تو بگی..

با اخم از او چشم میگیرد و نفس کلافه اش را بیرون میدهد..

_ولی تو یه چیزیت هست..؟

_بیرون…میخوام تنها باشم..

_من اینهمه ساله که تو رو میشناسم.. چند وقته عجیب شدی.‌.یه چیزی هست که تو رو اینطوری کرده.. اگه نشناسمت که..

_تنهام بزار لطفاً..

یاسین سکوت میکند سر تکان داده و با مکث برمیگردد..

در همان حال زیر لب زمزمه میکند..

_من که بلاخره میفهمم تو چته..

 

ماهک بی حوصله نگاهی به یاسین می اندازد..
_گفتی تیره بسته است دیگه..؟

یاسین درحالی که از قهوه اش مینوشد کانال تلویزیون را عوض میکند ..

_آره بابا چند بار میپرسی..؟

ماهک با ذوق از جایش برمیخیزد..

_اوکی پس بزن بریم..

یاسین با چشم‌هایی گرد شده به اویی که با عجله به طرف در سالن میدود نگاه میکند..

_وایسا ببینم کجا..؟الان سام میاد پایین..

ماهک اما توجهی به او ندارد با دو وارد باغ میشود..

از جا برخواسته و به دنبالش میرود ..
_وایسا ببینم زلزله کجا میری..؟

ماهک جست و خیز کنان به طرف تاب بزرگ گوشه ی باغ میرود ..

_تو فقط حواست به اون دراکولای خونگی باشه که یه موقع زنجیر پار نکنه هوس کنه سمتم بیاد..

یاسین بی توجه به حرف هایش به او نزدیک میشود..

_هوا سرده دختر مریض میشی بیا بریم تو..

ماهک روی تاب نشسته و پاهایش را روی زمین فشار میدهد..

_انقدر غر نزن جاش منو هول بده ..

یاسین که میبیند دخترک قد یک ارزن هم به حرفهایش اهمیت نمیدهد ناچار پشت سرش قرار گرفته و کلاه لباسش را با خنده روی سرش میکشد..

_سرتق لا اقل این کلاهو بزار رو سرت سرما نخوری…

ماهک با خنده کلاه هودی اش را عقب تر میکشد..

_ببین میتونی آخر سر دوتا گوش لباسم و از جا بکنی یانه..

یاسین تاب بزرگ فلزی را عقب میکشد و به جلو هل میدهد صدای خنده های پر هیجانش باغ را پر میکند…

_آروم تر..

یاسین با شدت بیشتری تاب را هل میدهد..

_من از این آروم تر بلد نیستم بچه..

صدای خنده هایش در باغ میپیچد..

یاسین با لبخند سرش را بالا میاورد و نگاهش روی سام می افتد ..

هنوز در تراس ایستاده بود و با حالت عجیبی میخ دخترک و خنده هایش شده بود..

_میشه بگی حواست کجاست ..؟ هولم بده تاب وایستاد..

یاسین حواسش را به ماهک میدهد و تاب را کشیده با تمام توان هل میدهد..

_بگیرش که اومد..

ماهک از شدت هیجان جیغ بلندی میکشد..

یاسین به قهقه میخندد و همزمان صدای پارس های بلند تیره در باغ میپیچد..

ماهک وحشت زده از صدای سگ بی اراده و بی توجه به تاب در حال حرکت پاهایش را بالا میکشد و برای ایستادن روی تاب نیم خیز میشود که در یک آن تاب کج شده و تکان بدی میخورد ..

ماهک که انتظارش را نداشت تعادلش را از دست میدهد و به شدت به جلو پرت میشود ..

سام که از روی تراس شاهد تمام این صحنه ها بود با دیدن دخترک قلبش فرو میریزد و خواست هراسان به طرفش خیز بر دارد که با حلقه شدن دستان یاسین دور کمرش سرجایش متوقف میشود..

یاسین از پشت ماهک را به سمت خود میکشد …
ماهک از ترس چشم بسته بود و سینه ی یاسین از پشت تکیه گاه سرش شده بود.. چیزی نمانده بود که با مغز پخش زمین شود..

سام با چشمانی به خون نشسته دستانش را مشت میکند..

یاسین سر خم میکند..

_دختره ی سر به هوا .. خوبی..؟

ماهک با قلبی تپنده از ترس و دست و پایی لرزان زیر لب زمزمه میکند..

_این سگتون آخر من و به کشتن میده حالا ببین کی بهت گفتم..

یاسین سرش را جلو میکشد با خنده خیره به نیم رخ سرخ شده از سرما و گونه های قرمز دخترک میگوید ..

_نمیخوای چشماتو باز کنی نه .. ؟

_تیره که الحمدالله این اطراف نیست..؟

_نترس نیست.. زیادی جیغ جیغ کردی قاطی کرد..

لای پلکش را باز میکند..

_ به من بگو ایشون کی قاطی نمیکنه..؟

همزمان چشمانش را برای پیدا کردن تیره کوتاه در باغ میچرخاند لحظه ای سرش را بالا میگیرد که نگاهش روی یک جفت نگاه عسلی غرق به خون ثابت میشود ..

از کی روی تراس ایستاده بود که متوجه اش نشده بود ..؟

چهره ی سخت و حالت نگاهش باعث میشود ماهک معذب از یاسین فاصله بگیرد..

باد تندی شروع به وزیدن میکند ..

کلاهش از سرش می افتد و موهای طلایی اش رها شده در آسمان به پرواز در می آید..

گونه های سرخ ، آن نگاه زمردی معصوم و طلایی هایی که آشفته میان آسمان به رقص در آمده بود قطعاً شبیه یک رویا بود ..

 

یاسین با دیدن شاخه های نا آرام درختان و برگ های معلق و پراکنده شده میان زمین و هوا آرام زمزمه میکند:

_انگار داره طوفان میشه..!!

ماهک بدون آنکه چشم از سام بردارد نامفهوم زیر لب هومی زمزمه میکند..

در نظرش سام عجیب ترین نگاه ها را داشت..
گاهی خوفناک ..گاهی مرموز..گاهی خشمگین و گاهی هم مثل حالا مبهم و گیج کننده..
نگاه امشبش حسابی برایش مبهم بود ..

نگاهی که به یک معمای حل نشده می ماند.

یاسین نمیگذارد ذهنش بیش از آن مشغول باشد مقابلش رفته دستش را میگیرد و او را پایین میکشد ..

_سرده کلاهتو بزار رو سرت.. پاشو بریم تو..
ماهک اعتنایی به حرفش نمیکند..

بدون سر کردن کلاه با کمک او از تاب پایین می آید..

_تو چرا حرف گوش نمیدی..؟

ماهک توجهی به یاسین ندارد..
بی اراده دوباره به تراس چشم میدوزد ..
آنجانبود..تراس خالی و درش نیمه باز بود

پرده ی نازک اتاق میان تراس در دستان باد به پرواز در آمده بود ..
جای خالیش به او دهن کجی میکرد..

رفته بود..

رفته بود جوری که انگار از همان ابتدا در نظرش خیالی بیش نبود..
****

سه روز از رفتنشان میگذشت..سه روزی که روزها برایش طولانی و کشدار شده بود و شب هایش بلند و تمام نشدنی ..

در این مدت شکوفه در خانه کنارش می ماند..

با آنها تلفنی در ارتباط بود البته فقط با یکی از آنها ..

یاسین..!!

یاسین روزانه چندین بار با او تماس میگرفت و دائم احوالش را چک میکرد..

اما دریغ از یک تماس هرچند کوتاه از او..

در تمام این سه روز هر بار که تلفنش به صدا در می آمد با فکر به این که ممکن است او پشت خط باشد با اشتیاق به سمت گوشی اش پرواز میکرد و هربار با دیدن شماره ی یاسین پوزخندی به خیالات خامش میزد..

در روف گاردن نشسته بود و چندین کتاب مقابلش باز و او حواسش از عالم و آدم پرت..
روزها کارش همین بود ..

کتاب و دفترش را جمع میکرد و هلک و هلک خود را به طبقه ی آخر خانه میرساند و چهار زانو روی نیمکت های آن می‌نشست و بی توجه به حجم کتاب باز شده مقابلش به زمین و آسمان زل میزد و فکر میکرد …

هر از گاهی هم شکوفه با خوراکی به او ملحق میشد ،‌ کمی کنارش می‌نشست ، برایش از هر دری حرف میزد و ماهک با لذت به او گوش میداد..

حالا هم که برای کاری بیرون رفته بود و در خانه نبود که برایش حرف بزند حوصله اش بیش از پیش سر رفته بود..

گوشی اش را به دست میگیرد و وارد صفحه ی اینستاگرامش میشود ..

برای هزارمین بار در این سه روز پیجش را چک میکند.. اما دریغ از پست یا استوری جدید  …

از صفحه اش بیرون می آید و قصد دارد اینستاگرام را ببندد که چشمش به نوار سرخ رنگ گرد پروفایل یاسین می افتد‌…

سریع بازش میکند ..
یک استوری کوتاه چندثانیه ای..

یک ویدئوی کوتاه از سالن کنسرت و سام و گروهی چند نفره که روی سن بودند و هیاهو و جیغ و داد تماشاچیان…استوری تمام میشود..

ماهک هندزفری اش را به گوش زده و بار دیگر به آن نگاه میکند..

نفهمید چقدر زمان گذشته و او چندبار آن استوری را از نو پلی کرده است…

تنها میدانست که گوش دادن به صدایش حتی از میان آنهمه جیغ و داد گوش خراش هم برایش لذت بخش است …

مشغول دیدن استوری بود که گوشی در دستانش شروع به لرزیدن میکند ..

او که در حس فرو رفته بود با دیدن نام یاسین هول میشود و باحالتی دستپاچه سریع تماس را وصل میکند ..

4.3/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x