رمان الهه ماه پارت 54

 

 

_به همین سادگی ..؟
یعنی یه روز مونده به امتحان سوالا رو جابه جا کردی..؟

سام با اخم حواسش را به مسیر پیش رو میدهد ..

چندان هم که او فکر میکرد ساده نبود..

سوالات امتحان به تعداد کل دانشجوها تکثیر و مهروموم شده بود و برای جابه جا کردن سوالات مجبور شدند همه برگه های تکثیر شده ی قبلی را دور بریزند و از ابتدا به تعداد دانشجوها برگه تکثیر و مهر کنند..

از طرفی انجام آنهمه کار درست چند ساعت مانده به امتحان تقریباً غیر ممکن بود..
اما نتوانستند روی حرف سام حرفی بزنند..

گرچه سام هم به آنها این اطمینان را داده بود که حق الزحمه دوباره کاریشان هرچه که باشد پرداخت خواهد کرد ..

_برای چی اینکار و کردی..؟

لحن صدایش با کنجکاوی و ناراحتی درهم ادغام شده بود..

با اینکه خوب میدانست هدف سام از این کار چه بود اما دلش میخواست از زبان خودش بشنود تا مطمئن شود..

_فکر نکنم لازم باشه دلیل کارم و بهت توضیح بدم..؟

_تو دیشب بهم گفته بودی برای مرور روی فصل هشت و نه وقت بیشتری بزارم…

خنده اش میگیرد که با همان خنده ناباور سر تکان میدهد :

_و بعد سر جلسه میبینم که سوالا دقیقاً از همون دو فصله.‌..
همون دو فصلی که موقع تدریست تو کلاس
آرمین تماماً کلاست و غیبت داشت..

شنیدن نام آرمین از زبانش خونش را به جوش می آورد که چشم از مسیر گرفته و خیره به چشمانش با تمسخر لب میزند..

_آرمین..؟؟
ایشون احیاناً همونی نیستن که وسط دانشگاه هرچی از دهنش در اومد بهت گفت..؟
که به خاطر حرفایی که بهت زده بود وسط خیابون بغض کرده بودی..؟

_من فقط دلم نمیخواد که حق کسی ضایع بشه..
من به خاطر امروز عذاب وجدان دارم..
از اینکه آرمین اون درس و به خاطر من میفته و من …

_تو چی ..؟

ماهک سکوت میکند..

سام با نیشخند ادامه میدهد..

_اونی که باید عذاب وجدان داشته باشه اونه نه تو..
کلی فرصت داشت که جزوه ی جلسات و از همکلاسیاش بگیره یا از من و اساتید دیگه بخواد براش رفع اشکال کنیم ..اما اینکار و نکرد..

_ اگه تو و یاسین نبودین و بهم کمک نمی رسوندین که منم مثل آرمین الان باید..

خونش به جوش می آید و صورتش سرخ میشود که عصبی میغرد:

_انقدر خودت و با اون پسره مقایسه نکن..

از فریاد بلندش ماهک یکه میخورد…

باورش نمیشد که به خاطر انتقام از آرمین بخواهد همچین کاری بکند..

سام کلافه چشم میبندد و سرش را بر میگرداند..

بی اراده صدایش را بلند کرده بود..

انگار هرچه بیشتر میگذشت آتش درونش شعله ورتر و خشمش عمیق تر میشد..

با لحن خش داری که تمام تلاشش را کرده بود از خشونت آن بکاهد آهسته لب میزند..

_اینجور که معلومه من و یاسین اونقدرام استاد خوبی نبودیم برات..

ماهک پلک میزند منظورش از این حرف را نمیفهمید ..

سام سرد نگاهش میکند:

_عرفان سر جلسه بهت چی میگفت که نیشش تا بناگوش باز شده بود ..؟

_فقط میخواست بهم کمک کنه همین..

سام عینکش را از روی چشمانش بر میدارد و پرخشم و عاصی روی داشبورد پرت میکند..

پوزخند میزند:

_ مسخره است .. مسخره و خنده داره که از بین اون همه دانشجو یهو هوس کمک کردن به تو میزنه به سرش..

_درست میگی.. دقیقاً مثل خود تو که از بین اون همه دانشجو هوس کمک کردن به اون دختر زد به سرت..

سام با خنده ی پر حرصی به سمتش بر میگردد..
نگاه یخ زده اش وجودش را منجمد میکند ..

_چی داری میگی..؟

ماهک سرش را به سمت پنجره میچرخاند..

بلاخره گله اش را کرده و حرف دلش را زده بود..
همین کافی بود..

_انگار هنوز نفهمیدی ..؟
دختره سر اومدن من به کلاس خِر مراقب و چسبیده بود بعد انتظار داشتی من سوالش و بی جواب بزارم برم بالا سر دانشجوهای دیگه..؟

پر حرص سر تکان میدهد..
زیر لب زمزمه میکند..

_بچه ای هنوز.. زیادی بچه ای ..

ماهک اما حس میکرد دست خودش نیست که به آن دختر حسادت کرده است
میدانست حرف هایش غیرمنطقی است اما نمیتوانست خود را قانع کند که در سکوت تنها نظاره گر باشد و گلایه اش را به گوش او نرساند..

قلب کوچکش این روزها حسابی بی منطق شده بود..
هردوی آنها بدون آنکه بفهمند نسبت به یکدیگر حساسیت به خرج میداند..
حس مالکیتی که در رابطه با یکدیگر داشتند انکار نشدنی بود و با این حال مقابل پذیرش احساسی که به هم داشتند سخت مقاومت میکردند

○○○○○

رژ شاین را چند دور روی لب هایش میکشد و سویشرتش را تن میکند..

_هیچ معلومه شما دوتا اون بالا دارین چیکار میکنین ..؟ بابا لنگ ظهر شد … بجنبین دیگه..

با سروصدای یاسین که از طبقه پایین می آمد شتاب زده و با استرس کلاه کپ اسپرتش را روی طلایی های بافته شده اش میگذارد و از تصویر خود در آینه چشم میگیرد..

_کجا موندین پس ..بابا زیر پام چمنزار سبز شد دیگه اَه..

ماهک بر میگردد پر حرص دسته چمدانش را میگیرد و درحالی که به سختی آنرا دنبال خود میکشد زیر لب غر میزند..

_تو روحت یاسین که همیشه مایه ی سلب آرامشی..

در را باز میکند و همزمان با خروجش از اتاق سام از اتاق خودش بیرون می آید و درحالیکه خیره به صفحه ی موبایلش بود درش را پشت سر میبندد..

لعنتی به او در آن استایل میفرستد
در هر حالتی بینظر بود..

اینبار برخلاف اکثر اوقات که با تیپ رسمی ظاهر میشد ست اسپرت ورزشی مارکی به تن داشت ..

سام با حس حضور ماهک بعد از مکثی کوتاه سرش را بالا میگیرد ..

ماهک تا حواسش را معطوف به خود میبیند هول میکند و فوری نگاه خیره اش را میدزدد

با دیدن ماهک بلافاصله اخم به چهره مینشاند..

گوشی را به جیب لباسش منتقل میکند و با اخمی غلیظ به سمتش میرود..

_مگه یاسین برای بردن چمدونت نیومد بالا..؟

کنارش می ایستد و دستش را برای گرفتن چمدانش دراز میکند..

_بدش به من..

هنوز سر قضیه امتحان از او دلخور بود..

_نیاز نیست خودم میارمش..

خواست چمدانش را عقب بکشد که سام دستش را دور مچ ظریفش حلقه میکند و او را به سمت خود میکشد..

ماهک که انتظار این حرکت را از او نداشت مانند آهن ربا به سینه ی عضلانی اش سنجاق میشود ..
بوی عطر تلخ و خنک بر خواسته از زیر گلویش در بینی اش میپیچد  ..

فوراً سرش را بالا میگیرد که عسلی های سرزنش گر جذابش را از همان فاصله ی کم خیره به خود میبیند..

قلبش تپش میگیرد و مردمک هایش لرزان در آن دو گوی عسلی به گردش در می آید..

دست آزاد سام بی توجه به حال دخترک بالا می آید و روی پهلوی باریکش مینشیند..

دخترک مانند کسی که فلج شده باشد نای حرکت کردنش را از دست میدهد

گویی تمام علائم حیاتی اش را از دست داده که در همان حالت خشکش زده بود…

دستش مماس با پهلوی ظریفش آهسته پیش میرود و به آرامی روی دسته ی چمدانی که پشت سرش نگه داشته بود قرار میگیرد..

سام انگار نمیفهمید که با هر حرکت کوچکی که میکند چه بلایی سر دخترک می‌آورد..

سر آن قلب کوچک تپنده ..

صدای بمش سخت و محکم زیر گوشش بلند میشود..

_خوشم نمیاد یه حرف و چند بار تکرار کنم..

ماهک لبش را محکم روی هم میفشارد و سام با تاکید بیشتری خیره در چشمانش سر خم میکند..

_پس منو مجبور به این کار نکن..

4.7/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x