رمان الهه ماه پارت 58

 

نگاه جدی سام روی چشمان سردرگم دخترک مینشیند ..

در حالی که با ریزبینی چهره اش را میکاوید با جدیت تمام لب میزند:

_ قهوه ات سرد شد ..

ماهک از افکارش فاصله میگیرد ..
صدای رسا و محکمش به تنهایی قادر بود او را از تمام فکر و خیالات رها کند ..

مطیع و حرف گوش کن قهوه اش را در دست میگیرد و آنرا به لبانش نزدیک میکند..

سام خیره به او محکم و تاکیدی لب میزند..

_اول کیک..

ماهک قهوه را از مقابل دهانش پایین میکشد و چشمان گرد شده اش را از آینه جلوی ماشین به او میدوزد..

_برای چی ..؟چه فرقی میکنه ..؟

سام راهنما زده و خیابان را دور میزند و یاسین که تا آن لحظه در سکوت تنها نظاره گر و شنونده مکالمه آنها بود مداخله می کند:

_منظورشون اینه شما با شکم خالی قهوه نخوری..
واسه سلامت خودت میگه ، توصیه اش و جدی بگیر چون سام کسیه که تاحالا واسه هیچ بنی بشری از این توصیه ها نکرده..

دل دخترک با حرف یاسین گرم میشود و نیم نگاه نافذ سام روی چهره ی خونسرد یاسین میچرخد

یاسین بی توجه به آنها نگاهش را از شیشه ی ماشین به خیابان میدوزد و درحالیکه قهوه اش را مزه میکند با جدی ترین حالت ممکن زمزمه وار ادامه میدهد :

_تو اولین نفری براش.. و البته فکر میکنم آخرین نفر..

نه سام نه ماهک هیچکدام متوجه پچ پچ آرام و زیر لبی اش نمیشوند..

زمزمه اش به قدری آرام بود که کسی غیر خودش صدایش را نشنود..

سام را میشناخت ..

بهتر از خودش حتی..

احوالاتش این روزها هیچ شباهتی به آن سام گذشته و همیشگی نداشت..

و یاسین این را خیلی خوب میفهمید..

با حرکت آرام ماشین روی سنگ ریزه ها آرام لای پلکش را باز میکند..

_پاشو دختر خوب رسیدیم.‌.

با صدای یاسین هشیار میشود ..

کش و قوسی به بدنش میدهد و صاف مینشیند..

_به این زودی ..؟

سام ماشین را مقابل ویلا متوقف میکند ..

کمربندش را باز میکند و یاسین بلافاصله از ماشین پیاده میشود..

هوای خنک و تازه صبح هرچند سرد او را به وجد می آورد..

_آخیش ..نفس عمیق ..

ماهک به عقب بر میگردد ..

ماشین بچه ها ردیف و پشت هم یکی یکی داخل ویلا میشدند..

یاسین خم میشود و در سمت او را باز میکند ..

_پاشو بیا بیرون دختر خوب ..بیا ببین بعد بارون چه هوایی شده اینجا.‌‌‌..

ماهک با خنده پیاده میشود ..

به محض بیرون آمدنش از ماشین سوز هوای سرد پس از باران لرز به تنش مینشاند اما آنقدری از دیدن اطرافش به وجد آمده بود که سرما برایش کوچک ترین اهمیتی نداشته باشد ..

بچه ها ماشین هایشان را پارک کرده و پیاده میشدند..

سر و صدای حرف زدن ها و خنده هایشان باغ را پر کرده بود..

ماهک نگاهش را دور تا دور محوطه ی سرسبز و درندشت ویلا میچرخاند..

_خیلی خوشگله اینجا ..

همان لحظه دستی از پشت پالتوی گرم و زخیمی را روی شانه هایش قرار میدهد..

لبخند میزند ..ندیده هم میدانست کار اوست.‌.

بوی عطرش که زیر بینی اش پیچیده بود او را به راحتی متوجه حضورش میکرد..

دلش گرم میشود و قلبش تپش میگیرد..

اینکه در هر حالتی حواسش تمام و کمال به او بود برایش بی اندازه دلنشین بود و خوشایند..

_هوا یجوری سرد شد یهو که حس میکنم اگه قرار بود برف بباره بازم اینقدر سرد نبود..

لحن شاکی مهرداد درحالی که از سرما در خود جمع شده بود توجه همه را به خود جلب میکند
و کاوه ای که به تایید حرفش به سرعت به طرف ویلا پا تند میکند..

_ راست میگه بهتره زودتر بریم تو تا قندیل نبستیم ..

بچه ها بعد از برداشتن چمدان هایشان به طرف ویلا میروند

ماهک اما منتظر بود تا با سام همراه شود که
در یک آن صدای پارس های پی در پی و آشنایی در فضا میپیچد …

شوکه به عقب بر میگردد..

انگار باورش نمیشد این صدا را بعد از مدت ها شنیده باشد..

با چشمانی پر سوال به سام نگاه میکند..

_تیره است..؟ این..این صدای تیره است‌..؟

چهره ی حیرت زده دخترک برای سام زیادی شیرین و دلنشین بود که دستانش را در جیب شلوارش فرو میکند و در کمال خونسردی خیره به او سر تکان میدهد..

_تیره است..

_ولی آخه چطور …؟
مگه ..مگه نگفتی پزشکش گفته بهتره تا بهبودی کامل تو کلینیک بستری باشه..

_با پزشکش حرف زدم..
فکر کردم سکوت و آب و هوای اینجا میتونه تاثیر بهتری تو روند بهبودش داشته باشه..

همان لحظه یاسین به همراه تیره از پشت ساختمان بیرون می آید و درحالی که غش غش میخندد به آنها نزدیک میشود..

_هی پسر.. ببین کی اینجاست..؟

تیره با دیدن سام از روی دلتنگی پارس بلندی میکند..

تقلای زیادش برای رفتن به سمت سام باعث رها شدن قلاده از دست یاسین میشود..

_چه خبرته بابا آروم تر..

ماهک با دیدن تیره که هر لحظه به آنها نزدیک تر میشد بی اختیار به سام نزدیک میشود..

دست خودش نبود این ترسی که با هر بار دیدن آن حیوان داشت ..

خودش هم از آن فوبیای لعنتی و مزاحم که کاملاً غیر ارادی بود حالش به هم میخورد..

ماهک بهتر دید آنجا نباشد تا با جیغ و داد و کولی بازی اش مزاحم دیدار سام با سگ محبوبش شود..

روی پاشنه میچرخد و همین که خواست به عقب برگردد با حلقه شدن دست سام دور مچش سرجایش ثابت می ماند..

چند ثانیه طول میکشد تا ماهک به خود بیاید ..

سرش را بر میگرداند و مردمک های لرزانش روی چهره سخت و زیادی جذاب او میچرخد..

تیره به آنها رسیده بود ..

با کمی فاصله مقابل پای سام ایستاده و زبانش را بیرون آورده بود ..

نگاه ماهک ترسان و مضطرب روی تیره مینشیند ..

همان لحظه تیره پارس بلندی میکند و ماهک ناخودآگاه درجا میپرد..

کم مانده بود از ترس به گریه بیفتد..

_خواهش میکنم بزار من برم..

دست سام بی اراده پیچک وار دور بدن نحیفش میپیچد..

لرزش بدنش را حس کرده بود..

_نترس ..

ماهک ناله میکند و ترسیده خود را به سینه ی عضلانی اش میچسباند:

_نمیتونم ..‌دست خودم نیست این سگ از من خوشش نمیاد..

سام قدمی به سمت تیره برمیدارد که ماهک جیغ میزند..

_نه تروخدا

سام مکث میکند صدای گیرایش با آن لحن بم و محکم زیر گوشش بلند میشود‌‌‌..

_ به من اعتماد کن..

ماهک مستاصل چشم میبندد..

اعتماد کند ..؟

به او..؟

مگر اعتماد نکرده بود ..؟

غیر از او دیگر چه کسی را داشت ..؟

در حال حاضر او تنها کسش بود..

تنها دارایی اش در این زندگی.

مگر میتوانست به تنها پناهش در این زندگی بی اعتماد باشد؟

غیر او که بود که بخواهد با هربار اضطراب و وحشت در آغوشش مچاله شود ..؟

سام که سکوتش را پای رضایت گذاشته بود
او را با خود همراه میکند..

روی دو زانو مقابل تیره مینشیند و با دست آزاد مشغول نوازشش میشود..

تیره چشم میبندد..

حیوان مسخ از حضور صاحبش حتی پارس هم نمیکرد..

تنها در آرامش و سکوتی مطلق چشم بسته بود و زوزه های ضعیفی میکشید..

تیره از حضور سام غرق لذت بود..

گویی نوازش های سام را با تمام وجود حس میکرد که اینگونه آرام گرفته و بی حرکت مانده بود..

ماهک از دیدن واکنش حیوان به لمس دستان سام حیرت زده بود‌‌..

انگار دیگر اثری از آن سگ مشکی و وحشی با آن هیبت درشت و ترسناک نبود و یک توله ی بامزه و معصوم جایش را گرفته بود..

سام نیم نگاهی به چهره ی ناباور ماهک می اندازد..

_نمیخوای امتحانش کنی..؟

ماهک با تردید خیره ی آن دو گوی عسلی میشود ..

دروغ چرا..

دیدن حیوان با این معصومیت کمتر دیده شده ترغیبش کرده بود که‌ پا روی اضطراب و ترسش بگذارد و بخواهد که او را هرچند کوچک و ناچیز لمس کند..

4.5/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x