رمان الهه ماه پارت 60

 

چشمان ماهک خیره به دهانش خشک میشود..

می ایستد..

_ ما میریم بیرون توهم لباسات و عوض کن و زوتر بیا ..
نگران سام نباش هرکجا باشه الانا پیداش میشه..

نازنین حرفش را میزند و بعد از زدن لبخندی به چهره ی مبهوتش به همراه باران از اتاق خارج میشود و دخترک را گیج و سرگردان پشت در اتاق جا میگذارد و هیچ نمیفهمد که با حرف هایش در دل و روح دخترک چه ول وله ای به پا کرده که ساعتها ذهنش را مشغول میکند ..

****

_هوی یابو جوجه ها سوخت ..

کاوه شاکی و حرصی سیخ ها را روی آتش رها میکند و از پای منقل کنار میکشد و با نگاهی به چهره ی حق به جناب یاسین غر میزند:

_من بهتر از این بلد نیستم اعتراضی هست بفرما بسم الله..

و با دست به باربیکیو اشاره میکند..

مهرداد جوجه های سیخ شده را از دست میثم میگیرد و درحالی که آنها را به ترتیب روی ذغال داغ جا به جا میکند با تاسف سر تکان میدهد:

_لازم نکرده هیچکدومتون دست بزنید..
پاشید جفتتون گمشید از جلو چشمام ..
خودم درستش میکنم شما دوتا فقط شر درست نکنید..

یاسین چشم غره ی غلیظی به کاوه میرود و وارد آلاچیق میشود..

از صبح که کاوه آن حرف ها را زده بود با یکدیگر سر لج افتاده بودند و مثل خروس جنگی دم به ثانیه به یکدیگر میپریدند‌…

_ میزو بچینید سریع تر تا جوجه ها داغه بیارمشون ..

نازنین و باران در همان حال که مشغول چیدن میز وسط آلاچیق بودند‌ جواب میثم را میدهند..

_میز آماده است..بچه ها بیاید…

سرو کله ی پسرها یکی یکی از گوشه و کنار پیدا میشود ..

مهرداد جوجه کباب ها را روی میز قرار میدهد و
سام دست در جیب جدی و پر اخم به طرف آلاچیق قدم بر میدارد..

با نگاهش یک دور اطراف را میکاود..
چشمانش به دنبال او میگردد..اما پیدایش نمیکند:

_ماهک ؟

زمزمه ی آرام و زیر لبی اش خطاب به یاسین او را متوجه میکند که فوراً به سمتش برمیگرد..

_ماهک ‌‌..؟
تا یکم پیش اینجا بود..
یخورده سردش شده بود فرستادمش تو..
وایستا الان میرم دنبالش..

دستش را مقابل یاسین میگیرد:
_تو بمون خودم میرم

یاسین سر تکان میدهد که همان لحظه با دیدن ماهک که به همراه پرهام از ویلا خارج شده بود سر جا متوقف میشود..

_مثل اینکه خودش داره میاد ..

با حرف یاسین سام نیم چرخی میزند و با دیدن آن دو که شانه به شانه به طرفشان می آمدند نگاهش یخ می شود …

پرهام اشاره ای به میز چیده شده وسط آلاچیق میکند:

_ یه دقیقه رفتم تو ویلا چه ترو فرز عمل کردین..

نگاه نافذ سام روی چهره معذب ماهک کنار پرهام می‌نشیند..

ماهک به محض ورود به آلاچیق متوجه سام میشود و قدم هایش را بی اراده به طرفش برمیدارد که با صدای پرهام بین راه متوقف میشود:

_ماهک بیا بشین اینجا ؛ کنار شومینه،گرمتره..

ماهک سر کج میکند و به او که صندلی ای برایش بیرون کشیده و منتظرش ایستاده بود نگاه میکند..

خواست درخواستش را رد کند اما هرچه کرد نتوانست..
انگار به زبانش قفل زده بودند..
در رو در بایستی بدی گیر افتاده بود ..

ناچار سمت سام برمیگردد ..

امیدوارانه منتظر بود تا او حرفی بزند و مخالفتش را با نظر پرهام اعلام کند اما نگاه نافذ و سنگینش که همراه با سکوت کش آمد فهمید که انگار اینبار قصد هیچگونه مداخله ای ندارد..

پرهام همچنان مُصر ایستاده و منتظر نگاهش میکرد..

نگاه خیره ی بچه ها را روی خود حس میکند و معذب میشود
ناچار تردیدش را کنار میگذارد و قدم هایش را به طرف پرهام کج میکند..

همزمان با نشستنش پرهام هم کنارش جای میگیرد..

قسمتی که نشسته بود به واسطه ی شومینه ای که کنارشان قرار داشت حسابی گرم بود اما برایش مهم نبود..

حاضر بود سرما را تحمل کند اما کنار سام باشد…

میلش به غذا را به کل از دست میدهد و تنها با غذایش مشغول بازی میشود..

حواسش به حرف هایی که بچه ها میزدند نبود.‌.

به شوخی و خنده هایشان هم..

حتی حواسش به توجه های محسوس و زیر پوستی پرهام هم نبود..

اینکه مدام بشقاب غذای دست نخورده اش را خالی و با جوجه های گرم و تازه جایگزین میکرد..

لیوانش را پر و ظرف سالاد و مخلفات را در دسترسش قرار میداد..

انگار هیچ یک از این ها را نمیدید..

دلیل ناراحتی اش چه بود ..؟

چرا اینگونه بغض داشت..؟

چرا نمیتوانست سرش را بالا بگیرد و خیلی عادی به چشمان سام نگاه کند..؟

کاملاً عادی و بدون دلخوری..؟

چرا از نگاه کردن به چشمانش فراری بود؟

مگر نه اینکه سام تنها یک حامی بود برای او..

مگر نه اینکه او لطف کرده و سرپرستی اش را به عهده گرفته بود تا در بی کسی و تنهایی اش آواره نباشد ..؟

مگر او تنها پناهش نبود ..‌

پس چرا حالا از او انتظارات بیهوده داشت..؟

چرا با سکوتش در برابر پرهام تا این حد ناراحت و دلشکسته شده بود..؟

چرا انتظار داشت جوابش در برابر درخواست پرهام برای نشستن کنارش یک نه قاطع و محکم باشد..؟

مثل اکثر مواقع ..

مثل قبل ترها که همیشه مثل یک ناجی و حامی کنارش بود و حمایتش میکرد..

حمایتی که ماهک با آن خو گرفته و به آن عادت کرده بود و حالا به یکباره در نبودش انگار با مغز زمین خورده بود ..

به قدری در افکارخود غرق بود که ذره ای لب به غذا نزد و حتی نفهمید چه موقع میز جمع شد..

پسرها به سرعت بعد از صرف غذا بساط چای آتیشی و قهوه را به راه انداختند ..

برخلاف همیشه و اکثر دورهمی هایشان اینبار قلیان در بساطشان جایی نداشت ..

و دلیلش تنها حضور سام در کنارشان بود و بس..

سام به شدت از قلیان متنفر بود و آنها هم به احترام او در جمع هایی که کنارشان حضور داشت چنین چیزهایی را به میان نمی آوردند..

صدای پچ پچ آرامی ماهک را به خود می آورد..

نگاه گرفته اش را بالا میگیرد و به مهرداد و میثمی میدهد که آهسته با هم مشغول حرف زدن بودند .. اما این وضعیت زیاد طولانی نمیشود چون هردو به یکباره از جا برخواسته و از آلاچیق بیرون میزنند

یاسین با چشم دنبالشان میکند:
_کجا رفتین میخواستیم بازی کنیم..؟

_مشغول شید الان میایم…

یاسین مشکوک نگاهشان میکند
زمان زیاد ی طول نمیکشد که هردو با گیتار و تنبک و کاخن داخل آلاچیق میشوند..

بچه ها با دیدنشان به وجد می آیند..

نازنین هیجان زده جیغ میکشد:

_واای چه کار خوبی کردین اینا رو با خودتون آوردین..

_بابا ایولا دارین الان بعد این غذا عجیب یه آهنگ مشت میچسبید ..

سام در تمام مدت در سکوت و با اخمی که گره کور خورده بود تنگ پیشانی اش نگاهشان میکرد..

مهرداد با لبخند به طرف سام میرود :

_فقط مونده یه خواننده‌ که بهمون افتخار بده و با صدای گرمش رفقاش و به یه کنسرت مجانی مهمون کنه..

زیرچشمی نگاهش میکند تا عکس العملش را ببیند ..

__مگه نه سام..؟

سام کوتاه چشم میبندد از پچ پچ هایشان باید میفهمید که برنامه ها دارند..

اما او اصلا در شرایط خوبی نبود..
ذهنش آشفته و فکرش درگیر اتفاقات صبح و کافه و تیره ایی بود که مجبور شد بخاطر ماهک او را از ویلا خارج کند و به سرایدار بسپرد تا در طول اقامتشان در ویلا از او در خانه خودش نگهداری کند..

_منتظر چی هستی پسر بیا دیگه..؟

سام سر تکان میدهد و در جواب مهران جدی لب میزند:

_الان نه ..الان اصلا وقتش نیست..

_چرا نه مگه الان چشه..؟

سام کلافه از او نگاه میگیرد و بی حوصله زیر لب پچ میزند:

_اصلا زمان مناسبی رو انتخاب نکردی واسه این برنامت..
سپس با مکث کوتاهی از جا بر میخیزد

ذهنش مغشوش بود و حالش نابسامان و این سرخوشی و هیاهوی بچه ها به کلافگی و اعصاب خوردی اش بیشتر دامن میزد..

هیچ حال خوشی نداشت و افکاری که در سرش بود مثل هیزمی بود زیر آتش بی‌قراری اش..

با مخالفتش همگی وا میروند ..

عقب گرد کرد تا جمعشان را ترک کند اما مهران کوتاه نیامد..

با دو گام بلند خود را به او رساند و مقابلش ایستاد..

بازویش را میگیرد و جدی به چشمانش زل میزند:

_چته تو..؟ بابا همش یه آهنگ ..
اینکه دیگه اینقدر مقاومت کردن نداره..

_بابا نگفتیم که از آلبوم جدیدت بخونی ..
یکی از همون آهنگای قبلیت..

نازنین کاوه را کنار میزند و پا درمیانی میکند:

_بزار شنیدن صدات حالمون و خوب کنه ..

پوزخند دردناکی کنج لبش جا خوش میکند..

جای شکرش باقی بود که با اینهمه دردی که دل و قلبش را متلاشی کرده بود هنوز شنیدن صدایش برایشان حال خوب کن بود..

صدای اعتراض بچه ها بلند میشود و او بی تاب پلک میبندد ..

سرش را سمت شانه مایل میکند و چشمانش را به نگاه زمردی دخترک میدوزد..

مشتاق دیدنشان بود..
میل داشت نظر او را بداند و
برق داخل نگاه دخترک دیدنی بود..
میشد اشتیاقش را از چشمانش خواند..

هیچ حرفی نمیزد و چشمانش مانند آینه ای شفاف هرچه که درونش بود را به وضوح نشان میداد..

دخترکی که این روز ها بیش از از اندازه در مرکز توجه همه قرار میگرفت و نمیدانست این موضوع چرا تا این حد باعث آزاراش میشد ..

_یاسین لااقل تو بهش یه چیزی بگو..

یاسین بی خیال دست در جیب میکند و جواب مهرداد را میدهد :

_ خیال باطل .. تا خودش نخواد محاله ..
حتی اگه سنگ از آسمون بباره ..

باران جیغ جیغ کنان پا بر زمين کوبید:

_بابا بخون دیگه..؟

سام بدون توجه به آنها خیره در چشمان سبز رنگ دخترک دستش را سمت میثم دراز میکند..

میثم بدون هیچ واکنشی گیج به دستش زل میزند

با تعللش سام از نگاه کردن به چشمان ماهک دست میکشد و با اکراه سرش را بر میگرداند؛
جدی و سرد لب میزند:

_گیتار..

میثم همچنان شوکه بود که صدای دست و جیغ بچه ها در آلاچیق میپیچد..

 

4.3/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x