رمان الهه ماه پارت 61

 

میثم دستپاچه و هیجان زده قبل از آنکه سام بخواهد از تصمیمش برگردد گیتار را در دستانش قرار میدهد..

_بابا ایول داری به مولا…

همگی به اتفاق دورش حلقه میزنند..
پسرها هم هر کدام سازی به دست میگیرند و کنار سام مینشینند تا در نواختن با او همراهی کنند ..

سام گیتار را با ژست خاصی روی پایش قرار میدهد و انگشتان بلند و کشیده اش را آرام با مهارت هرچه تمام تر روی سیم های گیتار به رقص در می آورد..

ماهک محو حرکات ماهرانه ی انگشتانش روی سیم های گیتار میشود و آوای دلنشینی که فضای اطرافشان را پر میکند ..

رقص انگشتانش روی سیم بی نظیر بود و شگفت انگیز تر از آن؛ صدایش بود ..

صدای بم و گیرایی که گویی سحر داشت
که آنگونه همه را مسخ خود کرده بود..

 

_کابوسیم که خواب خوش تعبیر میشه
پروانه ای که توی پیله اش پیر میشه
یه زندگی درد کشیدمو شمردم
من زندگی کردنو هم از یاد بردم

یه عمره که خوب با خود من تا نکردم
اونی که باید بشمو پیدا نکردم
تو خلوتم هی از خودم شکست خوردم
هر سال شب تولدم دوباره مردم

هرگز نخواستم یه سوال ساده باشم
یا اتفاقی پیش پا افتاده باشم
واسه همین دور خودم دیوار چیدم
نقشه ی تنهاییمو خودم کشیدم

 

موهایش روی پیشانی ریخته بود و با دردی از عمق وجودش میخواند..
صدایش درد داشت..
درد عمیقی که باشنیدن صدایش به راحتی حس میشد

_چجور بخندم با یه قلب متلاشی
سخته که مرد روزای سخت باشی
ای کاش دنیا به دلم امون میداد
منو کمی بهتر به من نشون میداد

کاشکی کمتر خودمو فهمیده بودم
حقیقتو جوری که هست ندیده بودم
مثل وصیت میشه هر چیزی که میگم
انگار که ساکن یه دنیای دیگم

هرگز نخواستم یه سوال ساده باشم
یا اتفاقی پیش پا افتاده باشم
واسه همین دور خودم دیوار چیدم
نقشه ی تنهاییمو خودم کشیدم

دخترک مسخ صدایش شده بود‌..
اخم دلنشینی که به چهره داشت و موهای بلوطی رنگی که چند تار از آن جلوی چشمانش را گرفته بود..
همه و همه برای شیفته کردنش کافی بود و
کاش میفهمید دردش را ..!!
کاش..!!

همه در حس و حال آهنگ فرو رفته بودند..
سام با صدایش انگار هرآنچه در وجودش بود را به آنها منتقل میکرد..

رقص انگشتانش رفته رفته روی سیم آرام میشود تا کاملاً می ایستد ..

آهنگ تمام میشود..

اما آنها انگار هنوز در همان حس و حال بودند..

سام بیش از آن تاب ماندن نداشت ..

قبل از آنکه به خود بیایند گیتارش را روی زمین میگذارد و به سرعت از آلاچیق بیرون میزند..

یاسین با ناراحتی برخواست تا دنبالش برود که مهران با گرفتن دستش مانع میشود..

_تنهاش بزار..

یاسین کلافه سرجایش متوقف میشود ..

کاوه با لودگی دستانش را رو به آسمان بلند میکند..

_خدایا زودتر برسون اونی رو که قراره دیوار تنهایی این بچه رو بشکنه.. که دلمون خون شد..

پرهام درحالیکه دست به سینه ایستاد بود با تحسین لب میزند..

_صداش با همه ی غمی که داره اما عجیب حال خوب کنه‌..

تعریف و تمجید بچه ها در نبودش حسابی به راه بود و ماهک تنها کسی بود که در این بین ساکت مانده بود و هیچ حرفی نمیزد..

در آن لحظه تنها آهنگ صدای سام بود که در سرش میچرخید و نگاهی که خشک شده بود به جای خالی اش..

همان جای خالی ای که تا دقایقی پیش سام آنجا مشغول گیتار زدن بود و سوالی که مثل خوره در حال جویدن مغزش بود ..

سام چه چیزی در گذشته داشت که اینگونه عذابش میداد؟

***

باران جلوی آینه می ایستد و با دقت مشغول قرینه کشیدن خط چشمش میشود ..

ماهک نگاهی به عقربه های ساعت میکند که نیمه شب را نشان میداد:

_به نظرت الان واقعاً کشیدن خط چشم اینقدر واجبه ..ساعت دوازده شبه..

باران برای جواب دادن به او لحظه ای مکث میکند و قلم را از روی چشمش عقب میکشد‌ تا مبادا حین حرف زدن دستش رد کند و خط چشمش خراب شود ..

_واجبه مخصوصاً وقتی که قراره یواشکی با دوست پسرت دیدار کنی ..
که اونموقع به نظرم از واجبم واجب تره..

ماهک بی حوصله چشم در حدقه میچرخاند و باران دوباره به سمت آینه بر میگردد و کارش را ادامه میدهد که با لرزش دست و کج شدن خط چشم جیغ آرامی میکشد ..

_اَه خراب شد لعنتی …‌

دستمال مرطوب را بر میدارد و حرصی پشت پلکش میکشد..

ماهک خیره به او با تاسف سر تکان میدهد:

_اون میثم بدبخت تو این تاریکی خودت و به زور میتونه ببینه چه برسه صاف و صوف بودن و قرینه بودن خط چشمت و..

باران در حالی که با وسواس مشغول پاک کردن خط چشم و سیاهی پشت پلکش بود غر میزند:

_دیر شد تاکید کرده بود سر ساعت برم بیرون..
تا بقیه بیدار نشدن بر گردیم..

_به نظرم خط چشم و بیخیال شو..باور کن همینطوری خوشگلی تازه نصفه شبم هست..اصلا چیزی دیده نمیشه..

باران بر میگردد و با تردید نگاهش میکند ..
_راس میگی..؟

ماهک پاهایش را از لبه ی تخت آویزان میکند و دستانش را تکیه گاه بدنش قرار میدهد..

_اوهوم..

باران لبخند گرمی میزند..

بیخیال خط چشم شده و بعد از چند دور کشیدن رژ روی لب هایش در حالی که پالتو اش را به تن میکند به طرف ماهک رفته و خم میشود و بوسه محکمی از گونه اش میگیرد..

_خیلی ماهی..

ماهک بامزه اخم میکند و کف دستش را محکم روی گونه اش میکشد..

_رژ زده بودی..

باران به قهقه میخندد و با شیطنت چشمکی میزند:

_بیست و چهار ساعته است نترس..

ماهک هم به خنده می افتد..

ویلایی که در آن اقامت داشتند پنج اتاق داشت
و از همان ابتدا قرار بود که دخترها باهم در یک اتاق باشند..

اما مهران به شدت با این قضیه مخالف بود و در پی اعتراض های زیاد بلاخره موفق شد حرفش را به کرسی بنشاند و یک اتاق مجزا مخصوص خودش و نازنین بگیرد..
ماهک و باران هم بدون نازنین با هم در یک اتاق می ماندند..

بماند که پسرها چقدر سر همین قضیه به جان مهران غر زده بودند..

به غیر از سامی که اتاق مجزا و مخصوص به خود را داشت بقیه پسرها هر دو سه نفر باهم در یک اتاق می ماندند..

با صدای وزش باد و بهم خوردن پنجره ها
ماهک مضطرب نگاهش را به بیرون میدوزد:

_طوفان شده..؟

باران مسیر نگاهش را دنبال میکند :

_آره انگار..اینم از شانس منه..تا خواستم با دوست پسرم خلوت کنم از زمین و آسمون داره برام میباره..

ماهک مضطرب بر میگردد..

باران متوجه ترس و اضطراب درون چشمانش میشود که دستانش را میگیرد..

_مطمئنی تنهایی نمیترسی..باور کن اگه یه درصد بگی نرو ..

ماهک نمیگذارد که حرفش را کامل کند خیره به چشمانش لبخند میزند..

_میثم منتظره ..زودتر برو تا بقیه بیدار نشدن‌..

_به خدا اگه اصرار میثم نبود که دوستاش نفهمن به نازنین میگفتم تا من برگردم بیاد بالا پیشت تا تنها نباشی..ولی خودت که بهتر میدونی میثم حوصله تیکه کنایه شنیدن از پسرا رو نداره..

_میدونم عزیزم..منم الان اونقدری خستم که سرم به بالش نرسیده بیهوش شدم.. لازم نیست نگران من باشی فقط زودتر برو..

باران با تردید و دودلی نگاهش میکند:

_مطمئنی ..؟ واقعاً برم؟ یعنی تنهایی نمیترسی؟

ماهک نمایشی چشمانش را در حدقه میچرخاند و پوف کلافه ای میکشد:

_نع..برو ديگه..

_گفتی مطمئنی..

ماهک که میبیند باران انگار قصد کوتاه آمدن ندارد بی حوصله از روی تخت بلند میشود..
پشت سرش می ایستد ؛ دو دستش را روی کمرش قرار میدهد و با فشار او را به سمت در هول میدهد:

_تو رو باید به زور بفرستمت..وگرنه تا خود صبح میخوای وایستی اینجا و حرف بزنی..

باران میخندد:

_باشه بابا خودم رفتم نمیخواد بیرونم کنی

_هیس دختر میخوای پسرا بیدار شن ..

باران لب میگزد و ماهک در اتاق را باز میکند و با یک فشار نسبتاً محکم او را بیرون هول میدهد ..

باران تلو تلو خوران تعادلش را حفظ میکند و چهره ی مبهوتش را به ماهکی که با یک دست دستگیره و با دست دیگر چهارچوب در را گرفته بود میدهد ..

_ماهک..؟

ماهک با لبخند دندان نمایی آهسته پچ میزند..
_ شب گردی خوش بگذره بهتون ..

باران دهان باز میکند تا چیزی بگوید که اجازه نمی دهد و در را محکم روی صورتش میبندد ..

با بسته شدن در و تنها شدنش در اتاق بلافاصله ترس در جانش رسوخ میکند‌..

نفس عمیقی میکشد و همینکه خواست برگردد
با چیزی که مقابلش میبیند زبانش بند می آید :

_وای خدا..

دستش را به قلبش میگیرد کم مانده بود سکته کند..

نگاهش روی اشکال ترسناک و عجیبی که روی دیوار افتاده بود مینشیند ..

طوفان شاخ و برگ درخت ها را تکان میداد و سایه ی درختان باغ روی دیوار تصاویر وهم انگیز و وحشتناکی ساخته بود ..

در تاریک و روشن اتاق نگاهش را یک دور میچرخاند..

به طرف پنجره قدم بر میدارد..
روی پنجه پا بلند میشود و پرده های بلند و سراسری اتاق را میکشد..

اینطوری دیگر هر لحظه با دیدن در و دیوار اتاق قلبش نمی ریخت..

روی تخت دراز میکشد و سرش را زیر لحاف مخفی میکند..

سعی کرد توجهی به سر و صداهایی که از بیرون اتاق شنیده میشد نداشته باشد..

فکر کرد بهتر است حواس خود را به گونه ای پرت کند..

پلک هایش را محکم روی هم میفشارد و ناخودآگاه آهنگی زیر لب مزمه میکند..

همان آهنگی که سام با صدای جادویی اش ساعاتی پیش خوانده بود ..

انگار زمزمه ی زیرلبی اش تاثیر داشت که پلک هایش رفته رفته سنگین شد و دیگر چیزی نفهمید ..

****

خسته از کلنجار های ذهنی اش نفس عمیقی میکشد و روی تخت نیم خیز میشود..

سردرد امانش را بریده بود..

کلافه بالا تنه ی برهنه اش را به تاج تخت تکیه میدهد و انگشت شصت و اشاره اش را بی حال پشت پلکش میفشارد‌..

شب از نیمه گذشته بود و همچنان خواب از چشمانش فراری ..

چشمش میسوخت و برای ذره ای خواب التماس میکرد..

سر درد لعنتی اش هم مزید بر علت بود که نتواند چشم روی هم بگذارد..

خسته از درد بی امان سرش از تخت پایین می آید و بدون آنکه لباسی تن کند راهی آشپزخانه میشود..

4.2/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x