رمان الهه ماه پارت 62

 

مستقیم سراغ کابینت ها میرود تا شاید بتواند دارویی پیدا کند و از آن سر درد لعنتی اش نجات یابد اما هرچه بیشتر میگشت کم تر چیزی پیدا میکرد ..

حرصی در کابینت را رها میکند و انگشت اشاره اش را دورانی روی شقیقه اش ماساژ میدهد ..

به طرف یخچال میرود بدون نگاه کردن به محتویات داخل آن پارچ را بیرون میکشد و لیوانی که از روی سینک برداشته بود را از آب یخ پر میکند..

تکیه زده به کابینت می ایستد و آب را یک نفس سر میکشد..

از سرمای زیاد آب سرش تیر کشید..

نفس زنان بر میگردد و لیوان را روی سینک میکوبد ..

دو دستش را لبه ی سینک میگذارد و با درد سرش را خم میکند..

شدت دردی که در سرش پیچیده بود هر لحظه بیشتر میشد..

ناچار از آشپزخانه بیرون میزند..

وارد راهرو میشود و همینکه خواست در اتاقش را باز کند صدایی او را سرجایش متوقف میکند..

با اخم سرش را بالا میگیرد و بر میگردد..

صدا از اتاق دخترها می آمد..

صدای ماهک بود…

ناله های ریز و ضعیفش را به خوبی میشناخت ..

نفهمید چه شد مسیرش را کج کرد و بدون آنکه اهمیتی به  حضور باران در اتاق و اینکه شاید ظاهر مناسبی نداشته باشد بدهد دستگیره را یک ضرب پایین میکشد و سراسیمه وارد اتاق میشود..

 

از چیزی که میبیند همان جا ماتش میبرد ..

هیچ توجهی به اطرافش نداشت ..

سر دردش حالا دیگر بی اهمیت ترین چیزی بود که وجود داشت ..

حتی متوجه عدم حضور باران در اتاق هم نشد..

چشمانش فقط روی او می چرخید ..

دخترکی که لرزان کنج اتاق روی زمین چنبره زده بود و زیر لب ناله میکرد..

نفهمید چه شد..

دستش از روی دستگیره سرخورد و
قدم هایش به سرعت به طرفش کشیده شدند..

مقابلش زانو میزند..

دستش را دو طرف صورتش میگیرد و زیر لب نامش را صدا می‌زند..

صورتش خیس عرق بود و چشمان بسته اش نشان از خواب بودنش میداد..

کابوس میدید انگار ..

پیوسته اصواتی نامفهوم و ضعیف زیر لب زمزمه میکرد.‌.

سعی کرد با نوازش آرام صورتش او را بیدار کند..

_ماهک..؟

صورتش داغ بود و موهای طلایی اش به صورتش چسبیده ..

صدای سام در عالم خواب اخم ریزی به پیشانی اش می نشاند..

اما آنقدری غرق در کابوسش بود که به راحتی هوشیار نشود ..

قطره اشکی از گوشه ی پلکش سر میخورد..
زیر لب بی جان نامی را زمزمه میکند…

با اخم ملایمی به حرکت لب های دخترک نگاه میکند..

سعی داشت با لب خوانی بفهمد که او چه میگوید..

یک اسم..؟

کلافه سر تکان میدهد..

حتماً اشتباه متوجه شده بود ..

با این تصور افکار درهمش را پس میزند ؛

کمی خم میشود..

یک دستش را پشت گردن و دست دیگرش را زیر پاهایش قرار میدهد و دخترک جمع شده گوشه ی دیوار را با یک حرکت از روی زمین بلند کرده و به آغوش خود میکشد..

ماهک با ناله ی ضعیفی سرش را کج میکند..

صورتش که روی سینه ی برهنه اش قرار میگیرد قلبش بنای تپیدن میگیرد..

بدنش داغ داغ بود و برخورد جسم سرد دخترک با بالا تنه ی برهنه اش حالش را دگرگون کرده بود ..

نفس عمیقی از عطر خوشی که زیر بینی اش پیچیده بود میکشد و گام های محکمش را به سمت تخت بر میدارد..

دخترک با قرار گرفتن در آغوش سام آرام شده بود ونفس هایش منظم..

درست برخلاف او..

خیره به چهره ی اخم کرده و صورت رنگ پریده اش کمی خم میشود و او را آهسته روی تخت قرار میدهد
و همین که خواست کمی فاصله بگیرد تا رویش را بپوشاند دستان ماهک دور گردنش حلقه میشود..

ناچار در همان حالت خشکش میزند..

فاصله ی شان با هم به قدری کم بود که نفس های داغ دخترک را به وضوح روی گردنش حس میکرد..

چشم میبندد..

سعی کرد توجهی به کوبش بی امان قلبش نداشته باشد..

ماهک مانند کودکی بهانه گیر که از دوری والدینشان مضطرب و پریشان شده اند در عالم خواب بی قرار زمزمه میکند..

_نرو ..

پیشانی اش از موقعيتی که در آن گیر افتاده بود خط می افتد
ماهک با ناله ادامه میدهد:
_سپهر ..‌‌

آرام زمزمه میکند و سام با شنیدن اسم ماتش میبرد..

به گوش هایش شک میکند به خودش هم ..

فکر کرد شاید اشتباه شنیده ..

شاید که نه حتماً اشتباه شنیده بود ..

یک اسم مردانه آن هم از زبان دختری که حافظه اش را از دست داده ..؟

دستش را روی دست ظریف دخترک میگذارد و میخواهد از دور گردنش باز کند که قطره اشکی دیگر از میان پلک هایش راه خود را پیدا میکند و او با بغض لرزان لب میزند..

_نرو سپهر.. نرو..

با تکرار دوباره ی همان اسم از زبان دخترک رنگ از رخش میپرد..

هجوم یک جسم سخت را در سینه اش حس میکند و نفس کشیدن چرا تا این حد برایش مشکل شده بود..

ماهک ترسیده و با عجز در خواب آن مرد را صدا میزد و سام در سکوتی مبهم ؛ تنها به تقلاهایش نگاه میکرد ..

حجم سختی در گلویش مانع عمیق نفس کشیدنش میشد که نفس هایش را پاره پاره بیرون میفرستد و تنها یک چیز در سرش چرخ میخورد..

سپهر..

مردی که دخترک در عالم خواب و بی خبری نامش را بارها زیر لب تکرار کرده بود..

با حس فشار زیاد و غیرقابل تحملی در زیر شکمش به آنی در جایش نیم خیز میشود و گیج و خواب آلود غر میزند..

_آخه الان..؟الانی که داشتم خواب حوری و پری میدیدم باید شاشیدنم بیاد..؟

میل شدیدی که به تخلیه آنی محتویات مثانه اش داشت او را وادار به نشستن میکند..

فوراً از روی تخت برمیخیزد و چشم بسته به طرف سرویس میرود ..

کورمال کورمال در تاریکی قدم بر میدارد
که قرار گرفتن پایش روی یک جسم نرم همزمان میشود با بلند شدن صدای فریاد نکره ی کاوه ..

یاسین از داد کاوه به آنی در جا میپرد و تعادلش را از دست میدهد و قبل از آنکه بتواند پایش را جای ثابتی قرار دهد با تکان محکم کاوه با سر روی او سقوط میکند و فریاد بلند کاوه به زوزه ای سوزناک بدل میشود..

یاسین درحالیکه دراز روی او افتاده بود از صدای گوش خراشش چشم میبندد و دستش را به گوشش میگیرد…

_اِی درد..مخم سوت کشید ..

کاوه که از درد کبود شده بود به شدت یاسین را از روی خود کنار میزند و دستش را بین پایش میگیرد..

_آی خداااا مردم..

_برو گمشو بابا…رو زمین چه غلطی میکنی تو با اون صدای نکره ات‌‌.. شاشیدم روت احمق ..

_خدا لعنتت کنه من برم گمشم زدی صافش کردی..

_چیو..؟

کاوه با درد به بین پایش اشاره میکند و در خود جمع میشود..

_اینو..

یاسین بدجنس ابرو بالا می اندازد و مسخره میخندد..

_اصلاً چیزی هم اونجا هست که بخواد صاف شه؟

کاوه به آنی سر بلند میکند و با چشم هایی از حدقه بیرون زده به تهدید سر تکان میدهد..

_به خدا میکشمت..

یاسین که به شدت در مضیقه و فشار بود فوراً از روی کاوه بلند میشود و در حالیکه دولا دولا راه میرفت خود را از اتاق بیرون پرت میکند و در همان حال جوابش را میدهد:

_گمشو بابا..

3.9/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x