رمان الهه ماه پارت 63

 

مستقیم خود را سمت سرویس انتهای راهرو میکشاند و با باز کردن در بدون آنکه سرش را بالا بگیرد خواست با کله داخل شود که صدای فریاد مهرداد را از آن تو میشنود:

_هوووی سرتو عین الاغ انداختی پایین کجا داری میای ..کوری مگه..؟

یاسین به آنی سر بلند میکند و او فریاد میزند:

_گمشووو بیرون

یاسین چشم میدزدد و درحالیکه این پا و آن پا میکند زیر لب فحش غلیظی به او میدهد میزند:

_گندت بزنن مهرداد گند..تو هم وقت گیر آوردی؟
آخه نصفه شبی هم موقع شاشیدنته.. ؟

مهرداد از حرص کبود میشود:

_ ببند اون درو بیشعووور ..نه پس فقط وقت شاشیدن جنابعالیه..

یاسین حرصی در دستشویی را به هم میکوبد و بین پایش را محکم میگیرد..

_تف تو روحتون بیاد دیوسا که عین بختک همه جا هستین همه جااا ‌..

مثانه اش فشار زیادی را متحمل شده بود..چشمانش دو دو میزد.. تا تخلیه کامل چیزی نمانده بود که با دیدن اتاق سام بدون فکر مسیرش را به همان سمت کج میکند..

به در که میرسد بدون تعلل دستگیره را پایین میکشد و بدون نگاه به اطراف با کله خود را داخل سرویس پرت میکند..

دقایقی بعد از اتمام کارش؛ نفس زنان از دستشویی خارج میشود و درحالیکه پشت و روی دستان خیسش را زیر بغلش میکشد تا خشک شود نفسی از سر آسودگی میکشد و آهسته پچ میزند:

_آخیش ..خدا برای کافر نیاره..چشام روشن شد کم کم همه چیزو لیمویی میدیدم دیگه..

خواست در سکوت برگردد که نگاهش روی تخت دونفره وسط اتاق ثابت می ماند..

ملافه ی روی آن بهم ریخته بود و اثری از سام روی تخت نبود..

اخم هایش درهم میشود و متعجب ابرویی بالا میندازد..

_نصفه شبی کجا گذاشته رفته..؟

عقبگرد میکند و از اتاقش بیرون میزند ..

هنگام عبور از راهرو متوجه در نیمه باز اتاق دخترها میشود..

با دیدن سام در اتاق چشمانش گرد میشود..

نا خوداگاه سرجایش می ایستد..

او آنجا چه میکرد..؟

آنهم نیمه شب..؟

برای رفتن به داخل اتاق مردد بود اما حس کنجکاوی اش قوی تر عمل میکند که تردیدش را کنار میگذارد و داخل میشود..

به سامی که کلافه روی تخت ماهک نشسته بود نگاه میکند..

هنوز متوجه حضور او نشده بود..

معلوم بود حال خوبی ندارد ..

آرنجش را به زانوهایش تکیه داده و سرش را بین دستانش گرفته بود..

نزديکش میشود..

ماهک خواب بود و سام به تنهایی بالا سرش نشسته بود ..
هیچ اثری از باران در اتاق نبود‌‌‌‌‌..

_باران نیست؟

سام چشم باز میکند …

دستش را از روی سرش پایین میکشد و مردمک هایش را بالا میاورد و روی او مینشیند ..

یاسین با دیدن سفیدی غرق خون چشمانش دهانش باز می ماند..

حرفی که میخواست بزند یادش میرود که با بهت و نگرانی به صورتش اشاره میکند ..

_چشمات..؟

سام فوراً چشم میدزدد و از روی تخت بلند میشود‌‌..

چند دقیقه ای بود که خواب ماهک آرام شده بود انگار کابوس های شبانه رهایش کرده بودند..
البته فعلاً..

به طرف پنجره اتاق میرود و پرده های کیپ تا کیپ کشیده شده را کمی کنار میکشد ..

_صدای ناله هاش منو کشوند تو اتاق..
وقتی اومدم گوشه ی دیوار تو خودش جمع شده بود..کابوس میدید..

یاسین به او نزدیک تر میشود

_مگه باران پیشش نبود ..؟

سام سرش را به طرفین تکان میدهد..

_یعنی چی ..؟کجا رفته این دختر نصفه شبی..؟

_با میثم زدن بیرون..

یاسین شوکه نگاهش میکند..

_با میثم؟اون که تو اتاق ماست ..قبل از همه هم گرفت خوابید..

سام با تک خندی پر تمسخر تای ابرویی بالا میندازد..

_هنوزم تو اتاقتون خوابه..‌؟

یاسین مردد نگاهش میکند ..

لحن مطمئن سام شک به دلش میندازد..

طاقت نمی آورد برای اطمینان عقب گرد میکند و به سمت اتاق مشترکشان با پسرها میرود ..

در اتاق را باز میکند و با دیدن تخت خالی میثم و کاوه ای که به خاطر نبود جا روی زمین خوابیده بود با تاسف سرتکان میدهد..

آن لحظه آنقدر خواب آلود و تحت فشار بود که اصلا متوجه خالی بودن جای میثم نشود..

با دیدن کاوه خنده اش میگیرد از ترس دوباره لگد مال شدن توسط یاسین دو دستی بین پایش را گرفته و دمر دراز کشیده بود..

اتاقشان تنها دو تخت داشت که او و میثم زودتر آن را تصاحب کرده بودند و کاوه ی بخت برگشته مانده بود با تشکی در بغل ..

بماند که چقدر به جانشان سر همین قضیه غر زده بود..

خواست پیش سام بر گردد و سر راه پلیورش را هم از اتاقش بر میدارد تا برایش ببرد..

_درست میگفتی..
ناکس با دوست دخترش نصف شبی پیچوند رفت..
حداقل نکردن یه خبر بدن بهمون این طفل معصوم اینجا تنها نمونه..

سام پشت پلکش را میفشارد سر درد و خستگی به او فشار آورده بود ..

_بیا این و بپوش..بیرون هوا طوفانیه سرما میخوری..

سام در سکوت پلیور را از دستش چنگ میزند و آنرا تن میکند..

دلش میخواست با کسی حرف بزند تا کمی؛
شاید کمی هم که شده سینه اش آرام گیرد..
از خیالات درهمش بگوید..
از فکری که مثل خوره در حال جویدن مغزش بود..
از ذهن پریشان و افکار مغشوش اش..

و حالا که یاسین کنارش بود بهترین موقعیت بود برای حرف زدن ..
که خودش را از سر درگمی و فکر و خیال رها کند..

دست به سینه خیره به شاخه های نا آرام درختان در دل باد زمزمه میکند:

_امشب وقتی اومدم بالاسرش شنیدم که تو خوابش مدام یه اسم و تکرار میکرد ..

یاسین فوراً سرش را بالا میگیرد:

_چه اسمی؟

سام بی توجه به او زمزمه میکند:

_ازش کمک میخواست..

ياسين با کنجکاوی وافری نگاهش میکند:

_از کی..؟

سام تلخ خندی دردناک میزند و ادامه میدهد:
_ میگفت نرو..

یاسین کلافه و پر سوال تکرار میکند..

_از کی کمک میخواست..؟

سر تکان میدهد..

_نمیدونم..

_اسمش چی بود..؟

سام بر میگردد و با نگاهی نافذ خیره در چشمانش لب میزند:

_سپهر..

یاسین که انتظار شنیدن نام یک مرد را نداشت جا خورده نگاهش میکند

بی اراده زیرلب پچ میزند:

_اوپس پس مرد بود..

حالا دلیل بهم ریختگی سام را میفهمید..

از اینکه ماهک در خوابش از یک مرد اسم برده بود اینگونه پریشان شده بود

_اولش به خودم شک کردم که شاید اشتباه شنیدم اما با تکرار چندباره اون اسم ..

سر تکان داد..

_دیگه مطمئن شدم اشتباه نمیکنم..

اخم ملایمی روی صورت یاسین مینشیند و گیج زیر لب تکرار میکند:

_سپهر..

سام نگاهش را از پنجره بیرون میدهد ..

_یعنی تو میگی حافظه اش برگشته..؟

_بعید میدونم..

_خوب پس صاحب اون اسم..؟

_هرکی که هست مربوط میشه به گذشته اش..

ابرو های یاسین به آنی بالا میپرد ..

_متوجه منظورت نمیشم..اگه حافظه اش
برنگشته‌ پس چطور یکی از گذشته اش و تو خواب دیده..؟

_خودمم نمیدونم ..
ممکنه این یادآوری ناشی از یه شوک باشه
مثلاً دیدن یه صحنه ، یه آدم یا یه جای آشنا..
که تو ناخودآگاهش تاثیر گذاشته و اون اسم نه تو بیداری که تو عالم خواب از بخش ناهشیار ذهنش به شکل رویا خودش و نشون داده ..

یاسین متفکر و گیج زیر لب تکرار میکند:

_دیدن یه صحنه یا یه آدم آشنا..؟

ذهن سام ناخودآگاه اتفاقات صبح را مرور میکند..
حرف های ماهک دم کافه در سرش اکو میشود..

” _اون ..اون مرد..حس میکنم چهره اش خیلی آشناست.. مطمئن نیستم اما انگار .. ”

با درد چشم میبندد..
قفسه سینه اش میسوخت انگار..

چهره ی مردی که پریشان حال و سراسیمه از کافه بیرون زده بود پشت پلک هایش نقش می بندد ..

اگر آن مرد ربطی به ماهک داشته باشد..؟

4.7/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x