رمان الهه ماه پارت 73

 

دستش را میگیرد و میخواهد او را به طرف در ببرد که ماهک با یک حرکت دستش را از دستانش بیرون میکشد..

_بدون تو از اینجا بیرون نمیرم..

سام نفسش را پر حرص بیرون میفرستد..

_داری لج میکنی..

از او فاصله میگیرد و کنار سنگ مینشیند..

_کی ..؟ من یاتو..؟

سام با آن صدای بم و خشدار شده اش با لحنی عصبی و مستأصل نجوا میکند..

_ماهک ..؟

ته دلش فرو میریزد
از او نگاه میدزدد..
چطور ممکن بود که حتی در اوج عصبانیت هم نامش از زبان او اینقدر زیبا شنیده شود..

_میمونم هر وقت خواستی برگردی باهم میریم..

کلافه موهایش را چنگ میزند..

میدانست که به هیچ صراطی مستقیم نمیشود
تلفنش را بیرون میکشد تا شماره ی یاسین را بگیرد..
ماهک دستپاچه به حرف می آید..

_اگه میخوای به یاسین زنگ بزنی باید بگم بی فایده است.. چون بعد از اینکه منو رسوند خودش رفت ..

دروغ میگفت ..
یاسین بیرون منتظرش بود..
گفته بود میماند تا بعد از دیدن سام و اطمینان از خوب بودن حالش او را بر گرداند..

اخلاق سام را میشناخت و میدانست اگر او را آنجا ببیند عصبانی میشود و
برای همین حاضر نشده بود خودش پا پیش بگذارد..

سام اما بیخیال نمیشود..
نگاه سرخش را از او میگیرد و بی توجه به حرفش به محض وصل شدن تماس با فک بهم فشرده از پشت تلفن میغرد..

_کجایی؟

ماهک مضطرب نگاهش میکند ..

_برای چی آوردیش اینجا..؟

با فریاد بلندش در جا میپرد..

نفهمید یاسین چه گفت که آنگونه خشمگین شد:

_خفه شو یاسین فقط خفه شو…

ماهک مات مانده به او زل میزند..

سام تلفن را قطع میکند و نفس پر حرصش را بیرون میفرستد..

_پاشو…

گیج سر تکان میدهد:

_برای چی..؟

_مگه نگفتی بدون من هیچ جا نمیری ..

ماهک بدون هیچ حرکتی تنها در سکوت نگاهش میکند

سام به سمتش میرود دستش را میگیرد و او را به دنبال خود میکشد

از مقبره بیرون میزنند که همان لحظه پیرمرد به آنها میرسد:

_کجا بابا..؟

سام به طرف ماشینش میرود و همزمان با باز کردن درجلو او را روی صندلی مینشاند..

_کلیدا رو داری بابا یحیی ..زحمت بستن درا می افته گردن شما ..

_چه زحمتی بابا جان فقط با این عجله..

سام حرفی نمیزند و با نشستن پشت فرمان پایش را روی پدال گاز میفشارد..

ماهک نگران دستگیره را چنگ میزند :

_میشه بگی برای چی انقدر عصبانیی ..؟

_تو به یاسین اصرار کردی که بیارتت پیش من ..؟

_چرا میپرسی..؟

_جواب منو بده..

_خوب.. آره

_برای چی ..؟

_معلوم نیست ؟ نگرانت شده بودم..

سام پوزخند میزند..

_چرا باید نگران من بشی..؟

ماهک سرخ میشود:

_یعنی چی ؟ از صبح گذاشتی رفتی نه خبری ازت هست نه جواب تلفنت و میدی اگه نمیومدم هم معلوم نبود کی برگردی ..
انتظار داشتی بیخیال بشینم تو خونه ..؟
من داشتم از نگرانی پس میفتادم اونوقت تو..؟

سام نگاه از رو به رو میگیرد و چشمانش را به او میدوزد..

دخترک زیر نگاه خیره اش سرخ میشود..

سرش را به سمت پنجره میچرخاند
خیرگی چشمانش قلب آزرده ی زبان نفهمش را به تپش وا داشته بود ..

_ببخش که حضور بی موقعم ناراحتت کرده ..

انگشتانش را در هم قلاب میکند و به سختی لب میزند..
_ولی دلم میخواد از اون دختر بدونم..

انگشتان سام بی اراده دور فرمان مشت میشود..
انتظار شنیدن این حرف را نداشت..
ماهک ادامه میدهد:

_انگار خیلی دوستش داشتی که حتی با وجود اینکه چندسال از مرگش میگذره بازم اینطور عزادارشی و نتونستی فراموشش کنی..

سام حرصش را با فشار پایش روی پدال گاز خالی میکند..

_بس کن..

_چرا ازش برام نمیگی ؟
اینقدر حرف زدن راجب اون دختر برات سخته؟

صحبت از گذشته ها برایش سخت که نه عذاب بود..

یک جور شکنجه..

اقرار به اشتباهی که عزیزش را از او گرفته بود همیشه برایش دردناک بود ..

به قدری که جز خودش و خانواده ای که سالها ندیده بود کسی از دلیل اصلی مرگ خواهرش خبر نداشت..

حتی یاسینی که سالها کنارش بود و با او رفاقت میکرد..

سکوتش که طولانی میشود ماهک با لحن ملایمی صدایش میزند:

_سام..؟

کوتاه پلک میبندد …

فهمید دخترک قصد کوتاه آمدن ندارد..

خشمگین و درمانده پایش را روی پدال گاز میفشارد:

ماهک با دیدن سرعت گرفتن ماشین در
جاده ی بارانی بی اراده دستگیره را چنگ میزند و خودش را به صندلی میفشارد

سام آرنجش را به در ماشین تکیه میدهد..
انگشت وسط و اشاره اش را به شقیقه اش میفشارد و با درد و عجز لب میزند:

_تمومش کن ماهک..
اصرار نکن ..
نخواه..
مجبورم نکن چیزایی رو به زبون بیارم که برام عین درده..
نخواه از چیزایی حرف بزنم که برام خود مرگه..

ماهک شوکه به او نگاه میکند و سام با عجز خیره در چشمانش زمزمه میکند:

_میشه ..؟
میتونی..؟
میتونی فقط همین یه بار و کوتاه بیای..؟

لحن خواهشی و متلمسش زبان دخترک را بند میاورد..

باورش نمیشد کسی که مقابلش بود و اینگونه عاجزانه از او خواهش میکرد همان پسر تخس و مغروری است که همیشه عادت داشت امر کند و حرفش را با توپ و تشر به کرسی بنشاند..

چهره اش به قدری درمانده بود که ناخودآگاه ساکت شود..

 

نگاهش به جاده میفتد..

ماشین هر لحظه بیشتر از قبل سرعت میگرفت..

چشمانش به انگشتان سام میفتد که از شدت فشار دور فرمان سفید شده بود..

_خواهش میکنم آرومتر ..

سام اما توجهی نمیکند..انگار در حال خود نبود..

به قدری سرعت گرفته بود که رفته رفته ماشین از کنترلش خارج میشد ..
ماهک وحشت میکند..
هراسان نامش را صدا میزند:

_سااااام..

با صدای ترسیده ی ماهک به خود می آید..
کوتاه برمیگردد اما پیش از آنکه بخواهد به خود بجنبد ماشین از مسیر اصلی منحرف میشود ..

ماهک وحشت زده جیغ میکشد..
یک خودرو مقابلشان سبز میشود..

سام فرمان را میچرخاند..
نور ماشین درچشمانشان میزند
ماهک ترسیده چشم میبندد ؛ صدای بوق ممتد خودرو در گوش هایشان میپیچد و ثانیه ای بعد با ترمز وحشتناک ماشین به  شدت به جلو پرتاب میشود ..

قلبش فرو میریزد در دل فاتحه ی خود را میخواند و…

درست یک ثانیه پیش از آنکه سرش به شدت شیشه برخورد کند؛ سام هراسان خود را سمت او میکشد و با قرار دادن دستش روی سر او
به عنوان یک محافظ عمل میکند و مانع برخورد مستقیم سرش به شیشه میشود..

پشت دست سام به شدت به شیشه برخورد میکند..

شدت ضربه ی وارد شده به استخوان های دستش به قدری زیاد بود که درد بدی در کل تنش میپیچد..

استخوان هایش تیر میکشد و درد نفسش را بند می آورد.

ماهک بی خبر از همه جا چشمانش را روی هم میفشارد..

_ماهک..

دقایقی طول میکشد تا به خود بیاید.‌..
با صدای دلواپس سام نفس بریده چشم باز میکند..

نگاه سام آشفته و نگران روی او میچرخد و
قلبش مثل گنجشک در سینه میکوبد..

طول میکشد تا مغزش اتفاقات را حلاجی کند..

سام با دیدن حالت گیج و چهره ی رنگ پریده اش به خود لعنت میفرستد..

با بی احتیاطی و حواس پرتی نزدیک بود به او صدمه بزند ..

بی توجه به دردی که داشت وضعیتش را به دقت برسی میکند و بعد از اطمینان از خوب بودن حالش با وضعیتی آشفته و حالی خراب از ماشین پیاده میشود..

با صدای کوبیده شدن در ماشین ماهک بر میگردد و با نگاهش او را دنبال میکند

تکیه زده به ماشین ایستاده بود و پنجه میان موهای خیس و خوش حالتش میکشید..

نفسش را با نگرانی بیرون میفرستد..

باران همچنان میبارید و او در این سرما بدون هیچ پوشش مناسبی تنها با یک پیراهن نازک مشکی که آنهم به خاطر خیس بودن کاملا به تنش چسبیده بود بیرون چه میکرد .‌.؟

خواست پیاده شود و او را به زور هم که شده در ماشین بکشد اما از طرفی کلافگی و بی قراری که در رفتارش می دید او را از این کار منع میکرد..

مردد دستش را روی دستگیره میفشارد و درنهایت پس از کلی کلنجار با دل و عقلش از ماشین پیاده میشود..

آهسته به طرفش میرود..
صدای قدم هایش در گوشش مینشیند انگار که آرام پلک باز میکند..

ماهک گلایه آمیز لب میزند :
_نمیبینی که بارون میباره..

سام دست در جیب فرو میبرد و نفس عمیق و پر دردی میکشد..

_برگرد تو ماشین..

توجهی نمیکند..
قطرات باران همراه با باد به صورتش میخورد..
نوک بینی اش از شدت سرما بی حس میشود ..

_سردت نیست..؟

لب هایش را روی هم میفشارد و خونسرد لب میزند..

_برام مهم نیست..

ماهک حرص میزند:

_ مهم نیست..؟
حتی اگه دوباره مریض شی؟
یه نگاه به خودت کردی؟
لباسات خیسن..

سام خشمگین چشم میبندد؛ فکش را روی هم میفشارد:

_گفتم برگرد تو ماشین

ماهک پوزخند میزند:

_فکر کردی با این کارات اون دختر زنده میشه..؟

چهره ی سام درهم میشود..
به آنی به سمتش بر میگردد و با پریشان ترین حالتی که در این چند وقت از خود سراغ داشت عمیق نگاهش میکند..

چشمان سرخ و نگاه شماتت بارش بغض به گلوی دخترک مینشاند..

 

4.8/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x