رمان الهه ماه پارت 75

 

شدت اشک های مهربان با دیدن حال سپهر بیشتر میشود ..

انگار عادت کرده بود این مرد را همیشه قرص و محکم ببیند که حالا انتظار دیدنش آنهم در این حالت درمانده و شکسته را نداشت..

_یعنی دخترم کجاست سپهر..؟ گیر کیا افتاده..؟
وقتی من نشسته ام تو خونه ام اون کجا آواره شده..؟اصلا غذا میخوره..سرپناهی داره..؟

_مهتاب جان..

سپهر لرزان صدایش میزند و مهربان التماس میکند:

_خانوم ترو خدا ..

_میدونم زنده است..مطمئنم دخترم زنده است..
همینکه من هنوز زنده ام و نفس میکشم یعنی دخترم زنده است مگه نه سپهر ..

نگاه ترسیده اش را به برادرش میدوزد و
قلب سپهر از نگاهش آتش میگیرد..
لب میگزد و چشم بسته بغض فرو میدهد:

_زنده است جونم..زنده است..تو فقط آروم باش..

مهتاب اما نمیتوانست آرام بگیرد..حتی اگر زنده هم بود فکر به اینکه کجاست ، گیر چه کسانی افتاده و چه بلایی سر دخترک زیبایش آورده اند آرام و قرار را از او میگرفت…

_پس چرا نمیتونیم پیداش کنیم ..اگه زنده است؛ اگه حالش خوبه..چرا ناپدید شده..چرا چندماهه مارو بیخبر گذاشته..

به سینه اش میکوبد ..

_قلبم از فکر بلاهایی که ممکنه سرش اومده باشه داره میترکه..از فکر کارایی که یه عده از خدا بیخبر ممکنه باهاش کرده باشن.. با دختر عین برگ گل پاکم..

زجه میزند و با زاری روی زمین خم میشود..

سپهر با چشمانی سرخ و تار شده از اشک نزدیکش میشود و زیر بازویش را میگیرد

با قلبی خون سر خواهرش را به سینه میچسباند
غیرتش از حرف های خواهرش دردگرفته بود و رگ شقیقه اش از افکار مالیخولیایی که در سرش جولان میداد بیرون زده بود.‌.

_آروم باش قربونت برم.. دوباره حالت بد میشه..

هنوز یک هفته هم از بازگشتشان به ایران نگذشته بود..

میلاد با دوندگی های زیاد بلاخره توانسته بود اجازه ی خروجشان را بگیرد و آنها را راهی ایران کند‌..

مهراب به خاطر اوضاع خطرناکی که داشت مستقیم از فرودگاه راهی بیمارستان شده بود و مهتاب هم دست کمی از او نداشت که در هفته چند بار کارش به بیمارستان میکشید..

هق میزند:

_چطور آروم باشم..وقتی بعداز این همه وقت هنوز هیچ خبری از دخترم نیست..

سپهر بوسه ای روی موهایش میکارد:

_پیداش میکنم قربونت برم..قول میدم پیداش کنم و انتقام این روزا رو از مسببش بگیرم..

زنگ خانه که به صدا در می آید

مهربان دستی به صورتش میکشد و از آنها چشم میگیرد..

_من باز میکنم خانوم..

همزمان با خروجش سپهر رو به مهتاب میکند:

_منتظر کسی بودی..؟

پیش از آنکه مهتاب کلامی بگوید مهربان با عجله داخل میشود..

_خانوم دوستای ماهک جان پشت درن..

_اینا اینجا چیکار میکنن..؟

مهتاب بی توجه از روی زمین بلند میشود..

سپهر با گرفتن دستان خواهرش کمک میکند تا راحت تر راه برود‌…

با ورودشان به سالن نگاه مهتاب روی چهره ی گرفته و مغموم دوستان ماهک ثابت میشود..

با چشمانی خیس و ورم کرده از گریه ی زیاد به سختی لبخند بی جانی به لب مینشاند

ستاره پیش از همه متوجه او میشود..

چهره ی زیبایش که در این مدت از دوری تنها دخترش تکیده و شکسته شده بود بغضش را تشدید می‌کند که با گریه به سمتش میرود..

سهیل؛ امیر و غزاله با فاصله پشت سرش با چشمانی اشکبار به طرف مهتاب میروند ..

مهتاب دلتنگ دستانش را برای در آغوش کشیدنشان باز میکند..

دخترها بی درنگ در آغوش او فرو میروند..
گریه به هیچکدامشان امان نمیداد..

مهتاب چشم میبندد ..
انگار ماهکش را در آغوش گرفته باشد ..
دلتنگ و نفس بریده اشک میریزد..

_دخترم…

پسرها سر خم کرده میگریستند..
از بهترین دوستشان مدت ها بی خبر بودند و بی خبری درد کمی نبود..

مهتاب دست باز میکند؛
نگاهش به پسرهایی میفتد که کم از برادر نداشتند برای دخترش و با فاصله از آنها ایستاده بودند

با گریه سرتکان میدهد ..

_شما چرا نمیاین جلو..
دلم میخواد بغلتون کنم..

سهیل و امیر که انگار سخت منتظر شنیدن این جمله بودند؛ بدون آنکه اشک هایشان را پنهان کنند بی مکث جلو میروند

از دو طرف مهتاب را به آغوش میکشند و روی شانه هایش اشک میریزند..

شانه های مادری که غم فرزند او را از پا آورده بود..

سپهر با چشمانی سرخ از آنها نگاه میگیرد..
برای خواهرش نگران بود..
میدانست زیر بار این فشار دوام نمی آورد..

برمیگردد تا نگاهش را به نقطه ی دیگری بدوزد که به ناگاه روی میز ثابت میشود..

کیک تولد نسبتاً بزرگی که دوستانش با خود آورده بودند..

بغض کرده سر تکان میدهد..

تصویر دخترکش با آن لبخند زیبا روی کیک حک شده بود و نمک میپاشد به زخم روی قلبش..

دوستانش به عادت هرسال آمده بودند که دخترکش را در روز تولدش سورپرایز کنند؛
با وجود اینکه میدانستند ماهک در کنارشان نیست..

دستش را به صورتش میکشد..

به سفارش خواهرش خانه به زیبا ترین شکل ممکن دکور شده بود و همه چیز برای برگذاری یک مهمانی مهیا بود..

میهمانی ای به مناسبت تولد دخترکشان..

بغضی که راه تنفسش را بسته بود سخت فرو میدهد..

صدای زنگ موبایلش او را به خود می آورد..

نفسش را به سختی بیرون میفرستد و بدون نگاه کردن به صفحه ی موبایل مضطرب تلفنش را پاسخ میدهد..

این روزها با هربار بلند شدن صدای زنگ قلبش در سینه فرو میریخت و فکرش هزاران جا خطور میکرد ..

_الو بفرمایید..؟

صدای زمخت مردانه ای از پشت خط بلند میشود
_جناب آقای سپهر موحد..؟

سپهر با شنیدن صدای مرد چهره درهم میکشد
_خودم هستم..شما؟

توجه مهتاب به مکالمه اش جلب میشود
نگران به او زل میزند..

_عجله نکن..کم کم میفهمی..

دقایقی پشت خط سکوت میشود..

سپهر نگران چهره درهم میکشد..

صدای مرد بعد از مکثی کوتاه بلند میشود و نفسش در سینه بند می آید..

_زنگ زدم بهت بگم که از خواهرزادت خبر دارم..

سپهر خشکش میزند..

رنگ از رخش میپرد و خون در رگ هایش منجمد میشود

ناباور به دیوار مقابلش خیره میشود و ضعیف و بی رمق لب میزند ..

_ش..شما کی هستین‌‌..از کجا میدونیین ..
او.. اون.. کجاست‌..؟

مهتاب با شنیدن حرف های سپهر دنیا دور سرش میچرخد…

صدای خنده های مرد از پشت تلفن بلند میشود..

_گفتم که عجله نکن ..وقت برای اینکه منو بشناسی زیاد هست..
فعلا بهتره تمرکزت روی پیدا شدن گمشده ات باشه تا شناختن من..

_گفتین ازش خبر دارین..ناپدید شدنش کار شماست مگه نه؟ خواهرزاده ام کجاست..؟

با فریادش روح از تن مهتاب میپرد …

دیگر مطمئن شده بود که مکالمه مربوط به دخترش است..

مرد با خنده  ناچ ناچی میکند..

_نوچ نوچ نوچ ..من فقط خواستم کمکت کنم تا از نگرانی در بیای..این رسم ادب و تشکر نیست..

_تو کی هستی..؟

_ آدرس جایی که خواهرزاده ات و میتونی پیدا کنی تا شب برات پیامک میکنم..امیدوارم هرچه زودتر ببینیش و از نگرانی دربیای..

_جواب منو بده گفتم تو کی هستی..؟

سوالش بی جواب میماند و صدای بوق ممتدی که در تلفن میپیچد همزمان میشود با
با شنیدن صدای جیغ و فریاد بلندی درخانه..

وحشت زده به عقب برمیگردد و با دیدن مهتاب که بیهوش روی زمین افتاده بود تلفنش از زیرگوشش سقوط میکند و با صدای بدی روی زمین می افتد..

صدای گریه ی بچه ها درخانه میپیچد و ناله های مهربان اوج میگیرد..

_وای خداا..خانوم..خانوم چشماتون رو باز کنید..خانوم ترو خدا..

مهربان با گریه سربلند میکند و با دیدن سپهر بهت زده جیغ میکشد

_آقا.. آقا..خواهش میکنم بیاین خانوم حالش خوب نیست..

سپهر هراسان جلو میرود ..
بچه هارا کنار میزند و با درآغوش کشیدن جسم بی جان خواهرش شتاب زده به سمت در میدود..

_یکیتون بره ماشین و بیاره…سریع..

سهیل و امیر دست و پایشان را گم میکنند

_ماشین من دم دره الان میرم میارمش..

سهیل با گفتن این حرف نگران و مضطرب جلوتر از آن ها از خانه خارج میشود ..

سپهر خواهرش را محکم تر به سینه میچسباند و همزمان با بیرون رفتن از خانه در دل دعا میکند که اتفاق بدی برایش نیفتد ..

از صدای جیغ های خودش در خواب چشم باز میکند و با گریه نفس زنان از خواب میپرد..

سینه اش شتابان بالا و پایین میشد..
دستش را هرسان روی ملافه مشت میکند و با گریه روی تخت مینشیند ..

صورتش خیس بود ؛
نفس هایش تند بود و قلبش بیمارگون و مریض در سینه میکوبید..

ترسیده بود..زیاد..
کابوس هایش او را ترسانده بود‌..
این چندمین بار بود که در یک شب به واسطه ی کابوس هایش از خواب میپرید..

باز هم همان خواب های همیشگی به سراغش آمده بود..

با این تفاوت که کابوس هایش بیش از آن که ریشه در رویاهای خیالی و آشفته داشته باشند بیشتر شبیه واقعیت بودند..
گویی صحنه هایی واقعی را در خواب هایش تجربه میکرد..
همین هم او را وحشت زده کرده بود..

ترسیده بالشتش را در آغوش میگیرد با گریه پاهایش را روی تخت جمع میکند‌..

اتاقش کاملا روشن بود..
مدتی بود که هنگام خواب چراغ های اتاقش را روشن میگذاشت تا تاریکی اتاق او رانترساند و کابوس هایش به واسطه ی آن کمتر شود اما انگار هیچ تاثیری نداشت..

لب خشک شده اش را با زبان تر میکند..
قلبش بی قرار بود و حالش آشفته..
در عین خستگی خواب از سرش پریده بود و نمیتوانست چشم روی هم بگذارد..

دریک تصمیم آنی همانطور که بالشتش را محکم در بغل گرفته بود پاهای برهنه اش را روی پارکتهای کف اتاق قرار میدهد و از تخت پایین میرود..

 

4.7/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x