رمان الهه ماه پارت 77

 

با تن صدایی ناباور صدایش میزند..

_سام؟

سام بی توجه به او چشم میبندد و ساعدش را روی پلک های خسته اش قرار میدهد..

_هوم..؟

ماهک در سکوت نگاهش میکند..

چه میگفت ..؟
او بود که مزاحم خواب و استراحتش شده بود ..
نمیشد که او را از خوابیدن روی تخت خودش منع کند ..

_خیلی دلم میخواد بدونم چی تو اون سر کوچولت میگذره که سکوت کردی ..؟

_هیــ..هیچی

_نکنه انتظار داشتی رو کاناپه بخوابم ..؟

ماهک چشم گرد میکند فکرش را میخواند..؟
تند و دستپاچه لب میزند:

_آره .. یعنی نه ..چیز خوب..
منظورم اینه که….

از حماقت خودش حرصش میگیرد
از دستپاچگی اش هم همینطور که چهره
درهم میکشد و کف دستش را به قصد کوبیدن به پیشانی اش بالا می آورد که همان لحظه
سام آرنجش را از روی صورتش پایین میکشد…

ماهک در همان حالت خشکش میزند..

نگاه سام روی چهره گیج و هول شده ی دخترک میچرخد و دستی که در هوا معلق مانده بود..

گوشه ی چشمانش چین میخورد و در یک تصمیم آنی به پهلو میشود ..

ماهک با چشمانی گرد شده سرش را عقب میکشد..

سام مچش را چنگ میزند و حین اینکه به آرامی دستش را پایین میکشد نجوا میکند:

_از تنها موندن با من میترسی..؟

ماهک به فاصله ی کم میانشان نگاه میکند..
به گرمای انگشتانی که دور مچش حلقه شده بود و به قلبی که کم مانده بود از سینه اش بیرون بزند..

از او بترسد..؟
احساسش به او میتوانست شامل هرچیزی باشد به جز حس ترس…

شاید بیشتر از خودش میترسید..
از آرامشی که کنار او داشت..
از ضربان تند شده ی قلبش و
از آتشی که تمام جانش را در بر گرفته بود

چشم میبندد؛
برای اینکه راحت تر بتواند حرف دلش را به زبان بیاورد..

_به نظرت میشه آدم از تنها کسی که تو هرشرایطی بهش پناه میبره بترسه..؟

چشمانش بسته بود و نمیدید که با همین یک جمله چه آتشی در قلب سام به پاکرده است..

سام لبخند میزند..
محو..
به اندازه ی صدم ثانیه و
خیلی زود فروکش میکند
به گونه ای که انگار از ابتدا نبوده..

انگشتانش بی اراده پیش روی میکند و
با لمس آرامی، طلایی هایش را از روی صورتش کنار میزند..

_میخوای از ترسات برام بگی ..از کابوسات..؟

سر ماهک به سمتش میچرخد
خیره در چشمانش غمگین لب میزند..

_میشه نگم..؟

سام بغض صدایش را حس میکند..

اخم مهمان چهره اش میشود و
نگاهش خیره و عمیق محو چشمان خیس دخترک ..

انگشتانش از تارموهایش جدا شده، پایین تر میرود و با لمس گونه اش ماهک بی قرار چشم میبندد..

_کابوسام خیلی وحشتناکن..
اونقدر ترسناک‌ و واقعی که انگار دارم لحظه به لحظه اش رو زندگی میکنم ..

گلویش میسوزدو چیزی سفت و سخت به حنجره اش فشار می آورد..

_به قدری که هربار تو خوابم از ترس تا دم مرگ میرم و وقتی بیدار میشم که با بدنی له و از نفس افتاده حیرون و ترسیده تو خودم جمع شدم و تازه میفهمم همه ی اون چیزی که تجربه کردم یه خواب بوده..

بغضش میشکند و چشمانش دوباره بارانی میشود‌‌..

سام با درد نگاهش میکند ..

بی طاقت دستش را دور تن نحیف و لرزانش حلقه میکند و بدنش را به سمت خود میکشد..

_هربار تو خوابم چندنفر که تو سیاهی غرقن دنبالمن…
چهره اشون معلوم نیست اما در نظرم خیلی وحشتناکن..
نفس نفس میزنم..
میدوم ..
میخوام فرار کنم از دستشون اما ..
انگار هرچی بیشتر تلاش میکنم هرچی بیشتر میدوم جای اینکه ازشون دور شم
بهشون نزدیک تر میشم..

با گریه لب میزند:
پاهام خونیه ؛ لباسام خونی..
وسط یه خیابون بی انتها..

از نفس میفتم..
کف زمین میشینم و آدمایی که دائم اسمم و صدا میزنن..
نمیبینمشون..
صورتاشون معلوم نیست اما صدام میزنن و انگار انگار میشناسمشون..

چسبیده به سینه ی سام اشک میریزد و لرزان خودش را جمع میکند..

سردش شده بود..
دندان هایش بهم میخورد..
سام متوجه لرزش غیر عادی بدنش میشود..
حلقه دستانش را دور بدنش تنگ تر میکند و او را محکم تر به سینه میفشارد..

_هیش..کافیه دیگه ..آروم باش..

ماهک اما آرام نمیشود هذیان وار ادامه میدهد:

_صداهاشون هر لحظه کمرنگ تر میشه..
دور و دور تر..
صداهایی که برام آشناست انگار بارها و بارها شنیدمش اما.. اما..نمیدونم کین..؟

سام آشفته از لرزش صدا و بدنش بی قرار سرش را به سینه میچسباند و بوسه ای روی موهایش میکارد..

_باشه عزیزم..بسه دیگه..بسه‌‌.. تمومش کن..

ماهک اما گریه هایش اوج میگیرد و هق میزند:

_زجه میزدم.. التماس میکردم که دور نشن..
که تنهام نزارن..
رهام نکنن اما بی فایده بود..
دور میشن هربار و من میمونم و یه دنیا تنهایی و تاریکی..

اشک میریخت و نمیدانست که با اشک هایش چگونه قلبش را یکپارچه خون میکند..

گفته بود از کابوسش بگوید
تا با حرف زدن کمی هم که شده خودش را خالی کند و حالا با دیدن گریه ها و بی قراری هایش از گفته اش پشیمان شده بود..

ماهک ترسیده و بی پناه مانند گربه ای کوچک و لرزان سرش را در سینه اش پنهان میکند و سعی میکند هق هقش را خفه کند..

_هیش..تموم شد دیگه ..تموم شد..

موهایش را نوازش میکند و با درد چشم میبندد..
دخترک از گریه زیاد از نفس افتاده بود..

ماهک بی رمق سرش را روی بازوی عضلانی اش جا به جا میکند ..
آرامشی که از وجود او گرفته بود انکار نشدنی بود..

آرام تر که میشود خواست از آغوشش بیرون بیاید که سام مانع میشود..

سر بلند میکند و چشمان سرخش را سوالی به چهره گرفته و جدی اش میدوزد که بازوهایش
محکم تر دور او میپیچد و نجوای آرامش زیر گوشش قلبش را به تکاپو می اندازد…

_هنوزم داری میلرزی ..

نفس های داغش که به گوشش میخورد لرزان چشم میبندد و..

قلبش حق داشت که درون سینه اینگونه بیقراری میکرد…

ماهک فاصله نمیگرد میان آغوشش میماند و تمام وجودش درگیر حرکت آرام انگشتان کشیده اش میان تارموهایش میشود..

مردمک های خیسش روی گردنش میلغزد..
وسوسه ی لمس پوست گردنش در جانش مینشیند و او برای جلوگیری از این کار لرزان سر در گریبانش فرو میبرد..

عطرش را نفس میکشد آنقدر عمیق که مطمئن بود سام متوجه تنفس غیر عادی اش میشود و آرامشی که تمامش را در بر میگیرد غیر قابل انکار است..

چشمانش سنگین میشود …
گرمای آغوشش وجودش را گرم میکند و انگار یک چیزهایی این وسط تغییر کرده بود ..

حس هایشان به هم؛
تمایل و کششی که بهم داشتند و
آرامشی که هربار از وجود یکدیگر میگرفتند‌‌..

چشم هایش رفته رفته روی هم میفتد ..

عطری که از زیر گردنش متساعد میشد مسخش میکند و ..
انگار یک چیزهایی این وسط تغییر کرده بود..

****

چشمانش را که باز میکند با دیدن اتاقی که در آن بود کوتاه پلک می‌بندد..
شب گذشته و اتفاقاتش را به خاطر می آورد و با مرورشان لب هایش طرح لبخندی به خود میگیرد..
راحت ترین خوابش را در تمام این مدت؛
دیشب تجربه کرده بود..

حتی فکر به اینکه شب قبل میان نوازش دستان او به خواب رفته بود هم کفایت میکرد برای اینکه قلبش پرهیجان تر از هر وقتی به سینه بکوبد..

سرش را برای دیدنش بر میگرداند و با دیدن جای خالی اش روی تخت چشمانش گرد میشود..

با وجود تمام بیخوابی های شب گذشته که او باعثش بود چطور میتوانست باز هم اینگونه سحرخیز باشد..

بی خبر از همه جا خواست روی تخت نیم خیز شود که همان لحظه در شیشه ای کلوزت روم بازشده؛ او را میبند که وارد اتاق میشود..

با دیدنش دست و پایش را گم میکند؛سرش را محکم روی بالشت میفشارد و هول شده چشم میبندد..

قلبش تند میزند ؛ دقایقی در همان حالت میماند و وقتی خبری نمیشود به آرامی لای پلکش را باز میکند و او را میبیند که پشت به او ایستاده و مشغول است..

از غفلتش استفاده کرده سر تا پایش را از نظر میگذراند..
بالاتنه اش همچنان برهنه بود و به جای شلوار گرمکنش شلوار شیک مشکی رنگی به پا داشت که حسابی فیت تنش بود و کفش های چرم تیره که از تمیزی برق میزد..

در حال آنالیز ظاهرش بود که صدای قدم هایش در اتاق میپیچد و کمی بعد مقابل آینه می ایستد..

پیراهن سرمه ای تیره اش را تن میزند و با اخمی که پیشانی اش را خط انداخته بود مشغول بستن دکمه هایش میشود ..

ماهک به خیال اینکه سام متوجه او نیست با شیفتگی ریز به ریز حرکاتش را دنبال میکند که یک آن سام چشم از تصویر خود در آینه میگیرد و
نگاه شیفته ی دخترک را از داخل آینه شکار میکند..

ماهک با چشمانی گرد شده ماتش میبرد و سام درحالی که یک دستی مشغول بستن دکمه های سر آستینش است با اخم بامزه ای به سمتش میچرخد:

_صبحت بخیر‌‌‌‌ کوچولو…

از فکر به اینکه مچش را حین دید زدنش گرفته صورتش سرخ میشود  ..

خجالت زده روی تخت مینشیند و درحالیکه موهایش را پشت گوش میفرستد آهسته لب میزند‌‌..

_سلام…

سام به سختی از او نگاه میگیرد ؛ برای برداشتن ساعتش به سمت ویترین شیشه ای گوشه ی اتاق میرود و از میان چند ده ساعتی که کنار هم چیده شده بود درنهایت یکی از آنهارا انتخاب میکند ..

_دیشب راحت خوابیدی.‌‌.؟

ماهک خیره به او که مشغول بستن ساعت گرانقیمتش دور مچ خوش تراشش بود پاهایش را جمع میکند و چهار زانو روی تخت مینشیند..

_اهوم ..

سام لبخندی که میرفت روی لبش بنشیند را به سختی مهار میکند و درحالیکه یک دستش را در جیب شلوارش فرومیکند با آن استایل بی نظیری که قند را در دل دخترک آب میکرد به سمتش برمیگردد ..

_یعنی دیگه کابوس ندیدی ..؟

ماهک در جواب به نشانه ی نفی ابرو بالا می اندازد..

سام قدمی نزدیک تر میشود و خیره به او با آن موهای آشفته که دورش را گرفته بود و آن چشمان پف کرده با حرصی شیرین لب میزند :

_قصد نداری از اون تخت دل بکنی ..؟

 

4.7/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x