رمان انرمال پارت ۳۴

 

 

 

همینجور داشتم قدم‌برمیداشتم که یه ماشین از پشت بهم‌نزدیک شد و سرعتش رو کم کرد.

توجهی نکردم و تو ذهنم به این فکر کردم که خب اینم یه ماشین مثل بقیه ی ماشینهای دیگه اما وقتی نزدیک شد انگار اینطور نبود.

سرعتشون رو کمتر کردن و اونی که کنار پنجره نشسته بود با با پایین دادن شیشه گفت:

 

 

-بفرما بالا …

 

 

سرم به سمت اون صدای خمار و لش کشیده شد.

جوری گفته بود بیا بالا که در لحظه گمون کردم آشناس ولی نبود.

من اصلا نمیشناختمشون وهمین عدم‌شناخت بهم فهمون دوتا مزاحم خیابونی ان!

اخم تندی حواله شون کردم و بدون اینکه جوابی بهشون بدم به مسیر و راهم ادامه دادن اما انگار خوب موقعه ای خوب شکاری گیرشون اومده بود که بیخیال نشدن و بازهم دنبالم اومدن.

عین میمون خودش رو از پنجره آویزون کرد و گفت:

 

 

-ناز میکنی؟ نازتم خریداریم هِلوووو….

 

 

خودم به اندازه ی کافی بی اعصاب و ناراحت و دپرس بودم و حالا اذیت و آزار و مزاحمتهای اوناهم شده بود قوز بالای قوز.

سعی کردم به خودم‌مسلط بشم و مسیرمو ادامه بدم اما حرفهای بعدیشون عین سوهان رو اعصاب بودن.

اونی که پشت فرمون نشسته بود خیلی ریلکس گفت:

 

 

-نرخیه…از این‌نرخیاس نبود که این‌موقع شب تو خیابون ول نمی چرخید…یه رقم بگو بیاد بالا شبو بیکار نباشیم…

 

 

دوستش خندید و گفت:

 

 

-نرخت چنده؟صد؟دویست؟دویست و پنجاه؟یه تومن؟دوتمن؟

 

 

اینو که گفت آتیش گرفتم.

ایستادم و به لگد به ماشینشون که باهام فاصله ای نداشت زدم و گفتم:

 

 

-گمشو آشغال عوضی!

 

 

چون اینو گفتم درماشین رو باز کرد و پیاده شد.

راستش خیلی ترسیدم و واسه همین عقب رفتم اما اومد سمتم و گفت:

 

 

-با زبون خوش سوار میشی یا خودم سوارت کنم

 

 

ازدهنش که بدجور بوی گند الکل میداد متوجه شدم که افتادم توی دردسر.

اون هم یه دردسر بزرگ…

عقب رفتم و با ترس گفتم:

 

 

-گمشو عوضی….

 

 

اومد سمتم و با گرفتن کیفم کشیدم سمت خودش.جیغ کشیدم و سعی کردم خودمو سفت نگه دارم که بیشتر از این به سمتش کشیده نشم و این کشمکش حاصلش شد محکم افتادن من روی آسفالت اونم با صورت….

 

 

 

این کشمکش حاصلش شد محکم افتادن من روی آسفالت اونم با صورت.

سوزش بدی رو روی پیشونی خودم احساس کردم ولی اون سوزش دردش کمتراز ترس و وحشتی که حاصل گیر افتادن دست دو تا عوضی الکلی نبود.

اومد سمتم و بازوم رو گرفت و خواست بلندم کنه که جیغ کشیدم و گفتم:

 

 

-ولم کن حیووووون….

 

 

قبل از اینکه موفق بشه دستمو بگیره و از روی زمین بلندم بکنه،صدای ترمز ماشینی به گوشم رسید و به فاصله ی چنددقیقه بعد یه نفر بدو بدو اومد سمتمون و داد زد:

 

 

-هوووی بی شرف داری چه گوهی میخوری …

 

 

این صدا آشنا بود اما من همچنان روی زمین ولو بودم و با درد زیر لب می نالیدم و این درحالی بود که مدام از پشت سر صدای مشت کوبیدن و آخ و ناله میشنیدم.

اونی که مثل یه ناجی رسیده بود با اون دونفر درگیر شد و ته این درگیری هم این بود که اون دو تا عوضی که آش و لاش شده بودن فرار رو به قرار ترجیح دادن.

کف دستهام رو ، روی آسفالت گذاشتم و سعی کردم بلند بشم اما دستی قوی بازوم رو گرفت و مثل پر کاه از بلندم کرد و تو همین حین گفت:

 

 

-ای  تو روحت که این موقع شب تک و تنها از خونه میزنی بیرون..بی صاحبهاش هم همچین کاری نمیکنن!

 

 

آرمین بود!

همون!

خودش بود که اونجوری دونفر آدمو فیتیله پیچ کرد.

بزن بهادر بود دیگه و جز همین بزن بزن هیچ خاصیت و ویژگی مهم دیگه ای نداشت.

دست کم از نظر من نداشت.

بی توجه به شماتتهاش پشت دستمو به لبم فشار داون و وقتی پایینش آوردم چند قطره خون رو پوست دستم به چشمم خورد.

اهمیت نداشت.

با تشر داد زد:

 

 

-تو اینجا چه غلطب میکنی!؟ کدوم دختری این وقت شب از خونه میزنه بیرون؟

سگای ولگرد هم الان یه گوشه کز کردن نَچان بعد تو سرخود از خونه پیزنی بیرون که دوتا بی ناموس بزننت و کشون کشون ببرن که سوارت کنن !؟

 

 

بی توجه به همه ی اون حرفها و شماتتهاش بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

 

 

-به تو مربط نیست!

 

 

اینو گفتم و بعد خم شدم و کیفم رو از روی زمین برداشتم

3.8/5 - (15 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Heli
Heli
1 ماه قبل

منننن تاااغ فردااا چجورییی صبرررر کنممممم

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x