رمان انرمال پارت ۳۵

 

 

 

 

اینو گفتم و بعد خم شدم و کیفم رو از روی زمین برداشتم و پشت بهش به راه افتادم.

به حدی عصبی و ناراحت بودم که اگه باز هزارتا اتفاق بدتر هم واسم میفتاد برنمیگشتم به اون خونه.

دنبالم اومد و پرسید:

 

 

-خیلی بچه پررویی! زبونت زیادی درازه…تقصیر کارهم نیستیاااا…بچه پررو بارت آوردن…از این بچه ها که تاحالا تو دهنی نخوردن که حالا البته به موقعه اش خودم زبونتو کوتاه میکنم!

 

 

هرچی دلش میخواد میگفت و بعد هم به من لقم پررو میداد.

عجب دیوثی بوداااا…

به حرفهاش اهمیت ندادم و همچنان با همون صورت زخمی لب جاده به راه افتادم.

بیخیال نشد.با روحیه ی مغروری که ازش سراغ داشتم فکر کردم بعد از شنیدن اون حرفها دست از سرم برمیداره و ول میکنه و میره ولی نرفت.

از پشت سر اول لباسم رو گرفت تا نگهم داره بعد هم که موفق شد دستم رو گرفت و پرسید:

 

 

-اصلا تو الان داری کدوم جهنمی میری هااان !؟

 

 

ایستادم و با صدای بلند جواب دادم:

 

 

-هر جا جز اون خونه ی خراب شده ی خودمون…

 

 

سرش رو کج کرد و با اون ابروهای درهم گره خورده ای که صورتش رو بی نهایت تلخ و عبوس جلوه میدادن گفت:

 

 

-لابد کف خیابون …!؟

 

 

سرم رو تکون دادم و گفتم:

 

 

-آره…لازم باشه کف خیابون میخوابم اما نمیرم اونجا!

حوصله دیدن هیچکدومشون رو ندارم نه پدر خودم که حتی حاضر نشد قبل از این تصمیمش یه مشورت باهام بکنه ودرجریانم بزاره ک نه حتی مادر تو یا حتی اون مهمونهای سرخوش لعنتی!

 

 

نگاه ناملایمش روی صورتم به گردش دراومد.

خیلی بی مقدمه مچ دستم رو گرفت و همونطور که به دنبال خودش میکشید سمت ماشین گفت:

 

 

-خیلی فک میزنی! زیپو بکش!

 

 

متعجب به اونی که پرو پرو منو دنبال خودش میکشید و با اون ادبیات زننده اش باهام حرف میزد نگاه انداختم.

زور زدمو دستمو خلاص کنم اما نتونستم.

متعجب پرسیدم:

 

 

-عه عه! کجا میبری منو !

 

 

بدون اینکه توقف کنه جواب داد:

 

 

-هر جا هست بهتر از کف خیابون …

 

 

 

 

در سمت راننده رو باز کرد و با عصبانیت نشوندم رو صندلی و بعدهم محکم بستش و با دور زدن ماشین پشت فرمونش نشست.

ابروش رو داد بالا و اون یکی ابروش رو چسبوند به چشمش و یه نگاه غضب الود و ترسناک به صورتم انداخت.

کیفمو محکم زدم رو پاهای خودم و گفتم:

 

 

-آدم ربا! تو آدم ربایی کردی الان…ازت شکایت می کنم به جرم اینکار میندازمت هلفتونی تا حساب کار دستت بیا !

 

 

پوزخندی زد و گفت:

 

 

-بشین سرجان بچه کم شر و ور بگو!

 

 

اینقدر بدم میومد وقتی با این ادبیات بد و لشش میزد تو برجکم!

سرمو برگردوندم سمت شیشه که چشمم به ریخت نحثش نیفته و همزمان پرسیدم:

 

 

-داری منو کدوم گورستونی میبری !؟

 

 

حین رانندگی پرسید:

 

 

-کدوم گورستون رو میپسندی!؟

 

 

سرمو تندی چرخوندم سمتش و با غیظ و غضب و لحن خیلی خیلی تندی پرسیدم:

 

 

-یعنی میخوای بگی خونه ی مامان پوری من گورستونه !؟

 

 

نیشخندی زد و جواب داد:

 

 

-عه! پس میخواستی تشریف ببری اونجا!؟ در هر صورت خودت اول گفتی گورستون

 

 

این یه مورد رو درست میگفت واسه همین دیگه حرفی نداشتم که بزنم!

من فقط دیگه دلم نمیخواست برگردم اون خونه.

میخواستم تا وقتی که این اعصاب لعنتی آروم بشه اونجا بمونم البته اگه بشه!

 

دست از حرف زدن و غر زدن با خودم تو سرم برداشتم و باز سرمو چرخوندم سمتش و گفتم:

 

 

-یه وقت مامان فرصت طلبت واسه اینکه خودشو تو دل بابام بیشتر جا بکنه بهش بگه من یه زمااااانی واسه چند روز خر و اسکل شدم با تو دوست شدما !؟؟

من حالم بهم میخوره حتی از فکر اینکه یه نفر فکر کنه من دوست تو بودم…

خصوصاااااا پدرم!

 

 

کفری شد!

سرش رو تکون داد و گفت:

 

 

-ای بابااااا…هی هرچی ما هیچی نمیگم این دخی پرروتر میشه!

 

 

مکث کرد.سرش رو چرخوند سمتم و بعد پشت دستش رو به رخم کشید و گفت:

 

 

-لال مونی میگیری با باهمین پشت دست دندوناتو مورد عنایت قرار بدم!؟

 

 

نگاهم اول روی صورت و بعد هم روی دستش که خدب میدونم چقدر زور توش نهفته بود به گردش دراومد و بعد هم گفتم:

 

 

-در هر صورت اگه بهش بگه من تورو مقصر میدونم

 

 

یه نیم نگاه خیلی قلدرانه به صورتم انداخت و بعد هم با لحن سرد و ترسناکی گفت:

 

 

-گیریم بهش بگه و تو هم منو مقصر بدونی…مثلا بعدش میخوای چه غلطی بکنی!؟

 

 

فقط بهش خیره موندم چون هیچ حرفی یرام نیومد که درجواب این سوالش بزنم.

راست میگه!

مثلا من میخواستم بعدش چه غلطی بکنم !؟

دندون قروچه ای کردم و زیر لب زمزمه کردم:

 

“نف به اون روزی که با تو آشنا شدم”

 

 

اینو گفتم و باز ازش رو برگردوندم و نگاهمو دوختم بیرون…

3.5/5 - (13 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x