رمان انرمال پارت ۳۷

 

 

 

 

کیفمو از روی دوشم پایین آوردم و قدم زنان جلو رفتم.

خبری از خودش توی هال کوچیک خونه ی فسقلیشون نبود!

چند قدمی جلو رفتم و

نزدیک به در اتاقش ایستادم.

پشت به من نیمه لخت کنار کمد ایستاه بود و تو سبد لباسهاش دنبال یه چیزی میگشت که تن خودش بکنه.

تلفنش که زنگ خورد دست دراز کرد و از روی انبوه لباسهای روی هم انباشته شده اش برداشتش و مشغول صحبت شد:

 

 

“هاااان چیه؟….اومدم خونه…..ولم کن سر جدتت شقی! به عشق و حالت برس تو دیگه نیازی نی به فکر من باشی اصلا نه که تاحالاش بودی……آاااا…ارواح جدت …..نه خیر شقی خانم…تو اگه تا الان مجرد موندی واسه خاطر منه به قول تو قلچماق نبود واسه خاطر این بود مورد مناسبش گیرت نیومده بود که الحمدالله بابای این دختره ی مشنگ بود انگاری”

 

 

عه عه! مرتیکه! یه من میگفت مشنگ !؟

دندون قروچه ای کردم و با پا یه لگد به در اتاقش زدم.

درحالی که گوشی رو همچنان کنار گوشش نگه داشته بود سرش رو چرخوند سمتم و غضب الود بهم نگاه کرد و پرسید:

 

 

-دهه! واسه چی عینهو خر لگ میزنی به در !؟

 

 

چشمهاشو واسش تو کاسه چرخوندم و گفتم:

 

 

-مشنگ خودتی دیلاق! بار آخرت باشه به من میگی مشنگ…

 

 

پررو پررو تو چشمهام‌نگاه کرد و گفت:

 

 

-وقتی مشنگی بهت نگم؟ بگم‌قشنگ !؟

 

 

واسه چندثانیه یادم رفت این موضوع واسه اون اهمیت نداره و تهدید کنان گفتم:

 

 

-از خونه ات میرمااااا….

 

 

خیلی ریلکس گفت:

 

 

-به دررک..

 

 

هین کنان لب گزیدم و اون با بیتفاوتی دوباره مشغول صحبت شد…

 

 

 

 

 

 

مرتیکه ی ….

عه عه!

 

 

دریغ از یه ذره عقل و شعور و شخصیت.

عصبی گفتم:

 

 

“من دیگه یک دقیقه هم تو خونه ی آدم بی تربیتی و وحشی ای مثل تو نمی مونم”

 

 

دستامو مشت کردم و خواستم بچرخم و حتی چندقدم به سمت در برداشتم اما بعدش ناخودگاه ایستادم!

ایستادم چون یادم اومد من اصلا جایی رو ندارم که برم تازه تو این ساختمون قدیمی هم خدا میدونه چندتا جن و روح وجود داشته باشه.

جن و روح هایب که منتظرن من پامو از اینجا بزارم بیرون تا نفله ام بکنن .

به ناچار دوباره چرخیدم و همون چند قدمی هم که به سمت در برداشته بودم رو برگشتم.

من هیچ جا نمیتونستم برم جز همین خونه ی لعنتی!

کیفمو انداختم رو کاناپه و دستمو روش فشار دادم.

یعنی من باید امشب اینجا می موندم و روی این کاناپه میخوابیدم !؟

پووووووف….

آرمین درحالی که همچنان تلفنی با مادرش صحبت میکرد از اتاق اومد بیرون.

 

 

“گفتم که فردا مسابقه دارم نمیتونم…اینقدر زنگ نزن اهههه…”

 

 

تماس رو قطع کرد و تلفنش رو پرت کرد توهوا و از شانس بد من درست رو سر من فرود اومد.

مغزم سرم باهاش سوت کشید.

کف دستمو روش کشیدم و غرولند کنان گفتم:

 

 

-اووووی چه غلطی میکنی! سرم شکست!

 

 

رفت تو آشپزخونه و حین باز کردن در یخچال واسه چند لحظه سرش رو برگردوند سمتم و خیلی لش پرسید:

 

 

-لازمه بگم به کجام !؟

 

 

با نفرت گفتم:

 

 

-بی تربیت !

 

 

گوشیشو انداختم کنار و شالمو از سر کشیدم و انگشتامو چندبار خیلی آروم روی موهام کشیدم تا مطمئن بشم سرم خونی نشده و بعد مشغول درآوردن لباسهام شدم.

اول مانتوم رو درآوردم و یعد هم شلوارمو…

از توی کوله ام مسواکمو بیرون آوردم و بلند شدم و همزمان نگاهی به آرمین انداختم.

یه لیوان شیر خورد و بعد هم آروغی زد و از آشپزخونه اومد بیرون!

با چندش نگاهش کردم و دست بردم زیر پیرهنم و از اونجایی که اصلا عادت نداشتم با سوتین بخوابم قفلش رو وا کردم و پرتش کردم توهوا …

اصلا تو این خونه یه اتمسفری حاکم بود که آدم هی علاقه به پرت کردن و تو هوا انداختن وسایل داشت.

خورد تو صورت آرمین…

اون بند باریکش رو گرفت و چرخید سمت من و گفت:

 

 

-هوووو! این چه وضعشه!؟

 

 

درحالی که قدم زنان به سمت سرویس بهداشتی می رفتم، سرم رو برگردوندم سمتش و یه لبخند ژوکوند تحویلش دادم و بعد هم واسه اینکه حرصش رو دربیارم گفتم:

 

 

! میخوای اسم اونجاو بیارم !؟یا خودت میدونی؟

 

 

با حرص دندوناشو روی هم سابید و بعد سویتنمو گوله کرد و با عصبانیت کوبوندش رو کاناپه و رفت سمت اتاقش و همزمان غرولند کنان گفت:

 

“مشنگ….”

 

 

محلش ندادم و رفتم توی سرویس بهداشتی….

 

 

 

وقتی داشتم مسواک رو توی دهنم میچرخوندم که احساس کردم در سرویس رو یه نفر باز کرده.

مکث کردم.

سرمو به سمت در چرخوندم و متعجب نگاهش کردم.

من خودم بستمش اما الان باز شد و این اگه یه شوخی بود واقعا بدترین مزاح ممکن بود برای من!

در لحظه شدم نمادی از غیظ و غضب.

شک نداشتم کار آرمین هست و میخواد منو بترسونه.

مسواک رو از دهن کفیم بیرون آوردم و با گرفتن دستگیره درو به سمت خودم کشیدم و گفتم:

 

 

-خیلی بی شعور تشریف داری که…

 

 

ساکت شدم و جمله ام رو ناتموم رها کردم.

اصلا آرمینی در کار نبود.

مگه میشد !؟

رفتم جلوتر…سرم رو کج کردم و نگاهی به سمت اتاقش انداختم.

چون در اتاقش باز بود دیدم که کنار تختش ایستاده و داره با شارژر گوشیش که ظاهرا میخواست به پریز برق وصلش بکنه ور میره.

اگه اون نبود پس کی درو وا کرد !؟

نمیشد هم که گفت تو عرض چندثانیه اینکارو کرده و بعدهم فورا خودش رو رسونده اونجا!

نه این فرضیه احمقانه بود!

سعی کردم این موضوع هر چند ترسناک رو نادیده بگیرم و به مسواک زدنم ادامه بدم.

برگشتم داخل و دوباره در رو بستم و به مسواک زدنم ادامه دادم اما درست چند ثانیه بعد،در ناخوداگه دوباره باز شد.

وحشت زده بهش خیره شدم.

آب دهنمو قورت دادم.

آبی که کف خمیر دندون هم قاطیش بود و بعد هم باهمون دهن کفی زمزمه کردم:

 

 

“نکنه کار جن و روح باشه؟”

 

 

جیغ کشیدم و از سرویس اومدم بیرون و دویدم سمت اتاق آرمین و تند تند پرسیدم:

 

 

-یه نفر هی در سرویس رو باز میکنه.هی من میبندمش هی اون بازش میکنه!

 

 

با انزجار گفت:

 

 

-اه اه چندش! حالمو بهم زدی نکبت لااقل اول اون دهن کفیتو بشور بعد زر بزن!

 

 

من از چی حرف میزدم و اون از چی!

پشت دستمو رو لبهام کشیدم و گفتم:

 

 

-میگم یه کسی یا یه چیزی هی در سرویس رو بازو بسته میکنه!

به جون مادرم راست میگم!

 

 

ازم رو برگردوند و خیلی ریلکس دوباره با شارژر ظاهرا خراب گوشیش وررفت و همزمان گفت:

 

 

-نترس…چیزی نیست! جنه و روحهای سرگردان ساختمونن! ما به حضورشون عادت داریم تو هم عادت کن!

 

 

چشمهام بعد از شنیدن حرفهاش،لحظه به لحظه گشادتر و ورقلمبیده تر از قبل شدن.

کلماتش هی جلو چشمهام رژه میرفتن!

 

“نترس…چیزی نیست….جن و روح های سرگردان….”

 

 

گفت جن !؟ جن…روح…!؟

بی هوا جیغ کشیدم و با پرت کردن مسواک توی هوا دویدم سمتش و یا یه پرش در حد کریس رونالدو خودمو پرت کردم تو آغوشش و دست و پاهامو دور بدنش حلقه کردم…

3.5/5 - (13 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x