رمان او_را پارت ۶۵🌸

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

✨﷽✨
💗#رمان او_را … 💗
#قسمت_شصت_پنجم

حدود یک ماه بود که دانشگاه شروع شده بود!
تقریبا داشتم نماز خوندن رو یاد میگرفتم،
هرچند که هنوز بهش عادت نکرده بودم و خصوصا با نمازصبح نمیتونستم کنار بیام.
واقعا حرف سجاد رو که میگفت نماز بهترین مبارزه با نفسه رو بهتر میتونستم قبول کنم تا حرف استاد معارفی که میگفت نماز عشق بازی با خداست!
تا اینکه بالاخره با استاد بحثم شد
-استاد میشه بفرمایید کجای نماز دقیقا عشق بازی با خداست!؟؟😏
-خانم سمیعی!نماز تماما عشق است…
همین که شما نماز رو شروع میکنی،
دعوت پروردگارت رو لبیک میگی و عشق‌بازی شروع میشه!😳
-میشه بگید کدوم بچه نه ساله،
یا اصلا کدوم جوون،ساعت چهار صبح حال عشق بازی با خدایی رو داره که حتی ممکنه به درستی هم نشناستش!؟؟
اونم هرروز!!😕
استاد همینجور که داشت دنبال جواب تو ذهنش میگشت،با اخم نگاهم کرد😒
-استاد عذر میخوام،ولی تا جایی که من فهمیدم، نماز عشق بازی نیست!
نماز مبارزه با نفسه.نماز یعنی من انسانم.
نماز یعنی ترجیح دستور خدا به دل خودت!😌
نماز در ابتدای امر کار شیرینی نیست!
وقتی شیرین میشه که بخاطر خدا حال هوای نفست رو بگیری و نماز رو بخونی!!
همه نگاه ها با تعجب برگشت به طرف من و گشادی چشم‌های استاد چندبرابر شد!
هیچ‌کس انتظار نداشت چنین حرفایی از من بشنوه!
سعی کردم با همون اعتماد به نفس ادامه بدم
– بهتره جای این درس ها،اول واقعیت های دنیا رو به بقیه یاد بدید
و بعد هم مبارزه با نفس!
اونجوری همه انسان‌ها خودشون با اختیار، خدا و اسلام رو انتخاب میکنن!!
پچ پچ ها فضای کلاس رو پر کرد،
استاد نگاهش رو از من برداشت و تو کلاس چرخوند
-کافیه!سکوت رو رعایت کنید.
کلاس به اتمام رسیده،میتونید تشریف ببرید!
وقتی خبر رسید که کلاس ساعت بعد تشکیل نمیشه،بدون معطلی وسایلم رو جمع کردم و از کلاس خارج شدم،حوصله تیکه پرونی بچه ها رو نداشتم!
دلم برای زهرا تنگ شده بود.
چندروزی میشد که ندیده بودمش!
شمارش رو گرفتم و منتظر شنیدن صداش شدم
-به به سلااااااممممم ترنم خودم!😉
-سلام عشششقم!چطوری خانوم!؟
-به خوبی شما،ماهم خوبییییم!
آفتاب از کدوم طرف دراومده یاد ما افتادی؟؟
-ببخشیییید،حق داری.
درگیر درس و دانشگاهم.این ترم درسام خیلی سنگین شده!
-فدای سرت گلم،منم معذرت میخوام،سرم یکم شلوغ بود این چندوقته!
-عههه!؟مشغول چی؟!
-مشغول خبرای خوب خوب!!
-مشکوک میزنیا زهراخانوم!!
اینجوری نمیشه،
پاشو بیا ببینمت!
-امممم…راستش یکم کار داشتم.
ولی…
فدای سرت.
دیدن تو مهم‌تره!😉
کلی حرف دارم باهات!
-مرررسی گلی،زود بیا که از فضولی مردم!
کجا بریم حالا!؟
-نمیدونم.پارکی،سینمایی،جایی!
استخر خوبه!؟
-استخخخخر!؟
مگه تو استخرم میری!؟
-وا!دستت درد نکنه!
مگه من چمه!؟
-خخخخخ…
ببخشید،خب من فکرمیکردم شماها فقط راه خونه تا مسجدو بلدین!😂😂
عالیه.بریم!
من یکم زودتر رفتم و سر ساعتی که باهم قرار داشتیم هم زهرا با همون لبخند همیشگی،پیداش شد!
-وای مرسی زهرا!
خیلی وقت بود بجز دانشگاه و جلسه و خونه مرجان،جایی نرفته بودم!
-چرا؟؟
-خب…نمیدونم!
همینجوری!
تو خونه بیشتر احساس راحتی میکنم!
-اصلا این کارو ادامه نده.
برو بیرون،تفریح کن.
ادم تو کنج خونه افسرده میشه!
بعدم تو خونه و خلوت،آدم بیشتر وسوسه میشه…
-یعنی تو زیاد میری بیرون؟؟
-اره خب،
من خیلی تو خونه بند نمیشم!
تا جایی که بدونم مامان و بابام ناراحت نمیشن،
وقتم رو اینور و اونور میگذرونم.
-چه خوب!
نمیدونم چرا فکر میکردم امثال شما همش میشینید تو خونه که به گناه نیفتید!
-خخخخخ،بیخیال.من اصلا از این بچه مثبت بازیا خوشم نمیاد!
جوون مجرد،تو خونه نباشه بهتره.
آدم باید از فرصت‌هاش استفاده کنه.
البته اگر تو خونه کار مفید و ضروری داشته باشم،که بیرون نمیرم.
ولی در حال حاضر بیشتر کارم بیرون خونست!
حرفمون با ورود به استخر نصفه موند.
احساس سرما کردم،تمام بدنم رو بردم زیر آب تا زودتر به دما عادت کنم.
سرم رو که بیرون آوردم،خبری از زهرا نبود!!
اطرافم دنبالش میگشتم که با صدای شیرجه ی یه نفر تو قسمت عمیق،نظرم جلب شد!
زهرا بود!☺️
به انرژی و شیطنتش خندم گرفت و از همونجا وارد قسمت عمیق استخر شدم..

.بعد از چندبار مسابقه و بازی تو آب،

خسته به قسمت کم عمق برگشتیم.

-خب…

گفتی کلی حرف باهام داری!😉

-خدمت شما عرض کنم که کم کم باید آماده ی نی‌ناش‌ناش بشی!!

ابروم رو بالا انداختم و با تعجب نگاهش کردم!

با حالت مغرورانه ادامه داد

-لطفا یه لباس خوشگل برای خودت بخر!بالاخره ساقدوش عروس خانوم باید شیک و پیک باشه دیگه!!

یدفعه جیغ زدم و محکم بغلش کردم!!

-زهراااا…

جدی میگی؟؟

وای دیوونه!!!خیلی خوشحال شدم!!

-هیسسسس….

الان فکرمیکنن شوهرندیده‌ایم!!😂

خلاصه ترنم خانوم،آبجیت رفتنی شد!

دوباره با محبت و ذوق فراوون بغلش کردم

-زهرا نمیدونی چقدر خوشحال شدم!

وای…

خیلی ذوق دارم.

-الهی قربونت برم…

ان شاءالله به زودی قسمت خودت بشه!

-خخخخ…

من و شوهر؟

فکرکن بابام منو شوهر بده!!

خب حالا تعریف کن ببینم!

طرف کیه؟

چیکارست؟

-طرف پسر باباشه و بنده ی خدا!

میخواستی کی باشه؟؟

-اه لوس نشو دیگه!

-خیلی خب،

یه نفس عمیق بکش!!

تو بیشتر از من ذوق داری!!😂

آروم باش تا تعریف کنم.

-باشه باشه…

من آرومم.

خب حالا بگو

-برادر یکی از دوستامه.

یه چند وقتی هست که میان و میرن.

-چندوقته میان و میرن ،اونوقت تو الان داری به من میگی؟؟

نامرررررد!😒

-نه خب…

خیلی جدی نبود که بخوام بگم.

-پس چجوری جدی شد؟؟

-خب آخه اولش فکرنمیکردم بخوام بهش بله بگم!

فکر نمیکردم مورد مناسبی باشه.

آخه اصلا مذهبی نیست!!

-ها؟پس چجوریه؟؟

چرا خب الان قبولش کردی؟

-اولش گفتم خودش ببینه به هم نمیخوریم،میذاره میره!

منم که همیشه دوست داشتم شوهرم یه پسر حسابی با خدا باشه!

اما همچین خاستگاری نمیومد برام!

هرکی بالاخره یه عیبی داشت.

حتی اون مذهبیاشم،اونی که من میخواستم نبودن!

مثل ماست وارفتم!

همیشه انتظار داشتم زهرا زن یه پسر مثل سجاد بشه!

-خب چرا به این بله دادی پس؟؟😳

-با یه مشاوری صحبت کردم،باعث شد نظرم عوض شه!

واقعا حرفاش درست بود…

خیلی پشیمونم که چندسال تو تخیل و توهم زندگی کردم و الکی خاستگارام رو رد کردم!!

-بگو دیگه…

جون به لبم کردی زهرا!!

-خخخخ…باشه دیگه!

خب میدونی…

من همیشه دوست داشتم یکی بیاد که منو رشدم بده،یه زندگی خیلی خوب باهم داشته باشیم،هم فکر باشیم،

اصلا از اینا باشه که انگار دو دقیقه دیگه قراره شهید شن!!😅

اما اشتباه میکردم!

خدایی که من رو آفریده،مطمئنا بیشتر از من به فکر رشد منه.

حالا چه فرقی داره طرف من کی باشه؟؟

هرکی که باشه،خدا با همون فرد امتحانم میکنه و زمینه رشدم رو فراهم میکنه!

من قرار نیست وارد یه زندگی بی عیب و نقص بشم،

چون اولا این زندگی و این فرد اصلا وجود نداره،

دوما تو چنین زندگی بی عیب و نقصی،جای رشد و ترقی نیست،

سوما از کجا معلوم من لایق این زندگی و این همسر باشم؟؟منی که خودم پر از عیب و نقصم،چجوری دنبال یه فرد کاملم؟

خلاصه من وارد هر زندگی که بشم بالاخره باید سختی بکشم تا رشد کنم!

-یعنی چشم بسته و بی چون و چرا بله گفتی؟؟؟😳

-نه حالا!اینطوریام که نیست!

مگه کشکه؟؟😄

خب چون داداش دوستم بود،میدونستم تو خانوادشون هم حرمت پدر حفظ میشه،هم باباشون هوای مامانشون رو داره.

بنظرم بچه ای که تو چنین خانواده‌ای بزرگ شه،هم معنی عشق رو میفهمه و هم احترام!

بعدم ظاهرش به دلم نشست،هرچند لباس یقه دیپلمات و چندسانت ریش و تسبیح تو دست نداشت،

اما موقر و متین بود!همین؟؟

-خب آره دیگه!

دیگه چی میخوای؟؟

-خب کارش،پولش،سربازیش و…!؟

-خیلی از این لحاظ کامل نیست،

ولی چون بچه ی با جربزه ایه،چندوقتی نامزد میمونیم تا بتونه یه پولی دست و پا کنه.

توکل بر خدا!

چندلحظه ای ماتم برد و با خنده ی زهرا به خودم اومدم.

-حالا فعلا خیلی به مغزت فشار نیار،

من خودم کلی طول کشید تا اینا رو هضم کنم!

چیزی تا آخر سانس نمونده،من هنوز از شنا سیر نشدم!بیا بریم…

 

ادامه دارد…

3.5/5 - (2 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.