رمان بوی نارنگی پارت ۱

 

 

(سامان)

 

با صدای بلند خندیدم خوردن بالشت به صورتم هوشیارم کرد از حس نسیم خنک و لذت بخشی که بویی آشنا داشت با عکس العمل عجیبش به سمتش حمله کردم

 

چشم گرد کرده با جیغ بلند و ترسیده‌ای از جا کنده شده پا به فرار گذاشت در حالی که میدانم میداند محال است طرفش که من باشم موفق شود!

 

نمیدانم با آن جثه و پنهان شدن همیشگی از نگاهم، جسارت اینکه حمله کند را از کجا آورد!

نباید مثل همیشه فرار میکرد وقتی حملاتم که همیشه هم بُــرد داشت دیده بود؟

 

قبل از دور شدنش از پشت مچ هر دو دستش را محکم گرفته کشیدم وقتی روی پاهام که لبه‌ی تخت نشسته بودم افتاد دست دور شکمش حلقه کردم تا کاملا اسیر شود

 

لذت حضورش، شیطنت در کنارش، حس ناشناخته‌ و تازه‌ای به دلم نشاند که چندیست احساسش میکنم

حسی که میدانم در زندگیم کم دارم!

 

از حرکتم ثانیه‌ای شوکه شده قفل کرد کنار گوشش پچ زدم

– کجا؟ بزنی بری؟ اونم منو! میشه(..)خانوم؟

 

صدای جیغ دوباره‌اش بلندتر شد انگار باز واقعا ترسیده بود که جیغ میزد!

چرا باز فرار می کنـد؟

نفرتش تمام نمی شــد

غیر از این است که در مدتی که کنار هم بودیم همیشه آرام بودم؟ نفهمیده آزارش نمیدهـم؟ متوجه‌ی اخلاقم نشده؟

متوجه‌ی سوتفاهی که سعی‌ام را برای رفعش کردم

شیطنتهایم را نمی بیند؟

 

حرف نمیزد فقط جیغ زده با دست و پا زدن قصد فرار داشت

حرصی از رفتارش به ضرب چرخیده روی تخت کوبیدمش دست روی سینه‌ی پرتپشش گذاشته زانو دو طرف تنش چسباندم تا فرار نکنــد

 

خیره به چشمهای براقی که بر خلاف حرکاتش نترسیده بود غریدم

 

– چی شـــده؟! چتــه؟!

 

از دیدن صورت عصبیم ناگهان با صدای بلنـدی قهقهه زد!

 

او که حتی برای حرف زدن با من به ندرت صدایش بالا رفته بود

دلم زیر و رو شده “دیوونه‌ای” نثارش کردم

 

صبوریم پر کشید با ولع و ناغافل سـر در گردنش فرو بردم!

اولین بارم بود!

اولین لمس!

اولین حسی که به اولین نفر داشتـم!

 

آن هم با پوست زبر صورتم!

روی تن زیبا و جذابی که در این لحظه فریاد میزد اگر نبوسمش حسرتش را تا ابد با خودم دارم!

با نفس داغی که دیدم او را لرزاند!

با رطوبتی که قفلش کرد!

آن هم اینطور بی خبــر!

اینطور ناگهانی!

 

خشک شدنش را حس کردم!

 

نفسی از آن بوی عجیب و آشنا گرفتم

سر انگشتانم از فرصت بهت زدگیش استفاده کرده نافرمان زیر لباسش خــزید!

 

من بودم که نمیتوانستم اشتیاق این لمس را مهار کنم؟

من بودم که در برابرش انقدر ناتوان شدم؟!

یا میترسم باز از دستش بدهم؟

 

دست ظریف و لرزانش روی سینه‌م نشست با بغض گفت

– سامان.. خواهش میکنم… نکــن!

 

صدای ملتمسش سرم را عقب کشید

با دیدن چشمهای نم گرفته‌ای که حالا میگفت

 

” ازت ترسیدم! نگرانم از اینکه با تو که با این هیکلت قدرت هر کاری رو داری تنها شدم!”

 

خندیدم

 

بارها احساس کرده بودم دلیل فرارش از تنهایی با من نه فقط آن سوتفاهم که متفاوت بودن ظاهرم نسبت به مردهای اطرافش بود که داد میزند قدرتم چند برابر اسـت وقتی هیکلم را چنان ساخته‌ام که کسی حریفم نشود!

 

ابروهای پر و موج گرفته از نگرانی و گونه‌های سرخش اشتهایم را به اوج رساند

نمی شد…

نمی توانستم…

فقط همین یکبار…

فقط برای اینکه بتوانم باز صبر کنم…

دوباره آزارش ندهم…

و او بداند همان آدمم…

 

پوست گردنش را به دندان گرفتم تا حالا که کار به اینجا رسید عطشم را کم کنم اما با جیغ بلند و ضربه‌ای که به سینه‌ام زد با آن جثه که چند برابر او بودم ناگهان به عقـب پرت شــدم….

 

 

 

پیچیدن درد شدیدی در لگنـم صدای آخــم را بلند کرد

چشم باز کرده سر چرخاندم….

مبهوت بودم از شوکی که به تنم وارد شد…

 

با ناله‌ای بلند، تنی که عجیب داغ و گر گرفته بود را جا به جا کرده گیج نشستم

سرم تیر میکشید نفسم از هیجان زیاد و درد بند آمده بود!

تن برهنه‌ام خیس از عرق بود!

اتفاقی که افتاد را باور نمیکردم!

 

خواب میدیـدم؟!؟!

آن هم چنین خوابی؟!

 

با نور کم مهتاب که از پنجره‌ی باز، اتاقم را در نیمه شب روشن کرده بود نگاهی به حال و روزم انداختم!

هیجان زده و آشفته از ناکامــی‌!!

بخاطر بیداری ناگهانی با تپش قلبی تند روی زمین کنار تخت نشسته نفس نفس میزدم

 

نسیم جان بخشی از پنجره تن عرق کرده‌ام را خنک میکرد نسیمی که انگار در خواب هم حسش کردم و بوی آشنایی به مشامم رساند که باعث از خود بی خود شدنم شـد

 

باورم نمیشد برای اولین بار در زندگیم در این سن از تخت افتاده باشـم!

آن هم انقدر عجیب و اسفبار!

با یک خواب؟!

خوابی که اوضاع تنم را بهم ریخته زیر و رو کرد!

خوابی که از بیداری‌اش عصبـی‌ام!

از اینکه چرا تمام نشد؟

چرا بیدار شدم؟

چرا دلم ادامه‌اش را میخواست؟!

 

 

نالان و کلافه بلند شده تا کنار پنجره رفتم تصاویر خوابم عجیب پر رنگ و جاندار بود!

 

تا بحال چنین خوابی ندیده بودم! چنین حالی نداشتم!

حال و روز بدنم عجیب کلافم کرد! حالی که هرگز به خودم اجازه ندادم داشته باشم تا به روشی نادرست تخلیه‌اش نکنم!

همیشه هیجاناتم را با ورزش کردن، کار کردن، لذت بودن کنار خانواده و هر روش درست دیگری تخلیه می کردم تا فراموش کرده کار دست خودم ندهم!

 

دستهایم را بالا گرفته نگاهی به انگشتانم انداخته کفری چشم بستـــم

سر انگشتانم هنوز از لمس آن پوست لطیف نبض داشت پهنای باریک کمرش را زیر دستی که دورش حلقه کردم حس میکنم انگار خیلی کوچک بود!

 

دستهایم را زیر بغل کشیده حبسشان کردم

لب گزیدم!

چرا هنوز گرمی آن پوست را زیر لب و دندانهایم حس میکنم؟

 

دندانهایم حرصی بهم قفل شده ” لعنتی‌ای” نثار خودم کردم

نمی شد….! باز سازی میخواست….! شاید واقعا میشناختمش!

 

سعی کردم هر چه در خواب دیدم را ثبت کنـم!

با اینکه دوباره یادآوری کردنش حالم را بهم میریخت حال منی که هنوز گاهی شبها برای خواهران و مادرم نگرانی‌های گذشته را دارم و هرگز به این حال نیفتاده‌ام اما انقدر تازه و زنده بود که نمیتوانم از آن بگذرم یا باور کنم فقط یه خواب بوده!

 

گیج نگاهی به تخت انداختم! انگار دقیقا در همین لحظه در حال وقوع بود!

صدای ضعیفش را میشنیدم

لرز دستش را روی سینه‌ام حس میکردم…

اندام بیش از حد کوچکش که میگفت انگار یک دختر بچه بود را زیر دستم حس می کردم

 

دختری کنارم بود!

دختری کوچک که خواستنش بدنم را که همیشه خوب می توانستم کنترل کنم چنان به هیجان انداخت که توجهی به صدای ملتمسش نکرده بخاطر خودم خودخواهانه اسیرش کردم!

 

دختری که انگار از من حساب میبرد و در خواب خوب میشناختمش!

عکس العمل و حرکاتش را از بر بودم!

 

چرا به یاد نمی آورم نامش را چه صدا زدم؟

چرا صورتش محو بـود؟

 

از تمام صورتش فقط دو چشم سیاه و تری که حالا حس میکنم غیر عادی بود با خط باریک و تیره‌ای درست زیر مژه هایش در خاطرم مانده با گونه‌هایی که سرخ تر از هر گلبرگی عجیب وسوسه کننده و خواستنی بود و جمله‌ی…

 

– ای کاش بوسیده بودمش!

 

را بی اختیار به زبانم جاری کرده دستم را کلافه میان موهایم کشاند

اگر آن سرخی را بوسیده بودم آرامتر میشدم؟!

 

موهای پرش که سیاهی‌اش تمام اطرافش را گرفته بود از جلوی چشمم گذشت موهایی که وقتی پشت به من بود نرم به صورتم خورده پوست تنم از آن حساس شد!

 

انگار در خواب یک پری دیدم!

 

کلافه دست روی صورتم کشیده برای نفس کشیدن در هوای آزادی که به آرام گرفتن تنی که توان زیر دوش کشیدنش را نداشتم کمک کند با تن زدن تیشرتم و برداشتن پاکت سیگار و فندکم از اتاق بیرون زدم تا در حیاط قدم زده فکر کنـم

 

من این دختر رو میشناختم خوب میشناختم!

 

 

در را آرام باز کرده پا داخل سالن گذاشتم صدای پچ پچ آشنایی به سمت مبلها و انتهای سالن إل شکل که از راهروی اتاقم دید نداشت کشاندم

 

خواهرم سارا را چشم بسته خوابیده روی مبل در حالی که سرش روی پای امیررضا همسرش بود و از زمزمه‌هایش لبخند میزد دیدم

 

از زمان به دنیا آمدن سه قلوهایش شبهای حضورش در این “خانه‌” که از کرج به تهران منتقلش کردم تا خانواده‌ام برای دیدارها راحت‌تر باشند این دو نفر را بارها در این پذیرایی دیده‌ام!

وقتی میدانم احتمالا پسرها و دخترشان شب را یا در اتاق سحر و پرهام به سر میبرند یا اتاق مادر و ممکن است ناگهانی بالای سرشان سبز شوند و یا به بهانه‌ی اینجا بودن خواهان آزادی بیشتری بوده تمام تختشان را تصاحب میکنند و نمی گذارند هیچ کدام بخوابند و اگر رضایتشان جلب نشود کار به شکایت کردن به من و مادر که مثلا صاحب خانه‌ایم و آنها میهمان میرسد

 

سارا همیشه به همین شکل خستگی روزهایش را از دست فرزندانش با نوازش دستهای مهربان همسرش که روی موهایش میچرخد و زبانی که به گفته‌ی خودش همیشه برای اون مهر دارد در میکند

 

هنوز هم نفهمیده‌ام او که آن روزها گاهی حتی از من و برادرمان ساسان میگریخت چطور با اینهمه احساسی که هنوز هم در رفتارش به تازگی روز اول دیده میشود با امیررضا که گاهی خودمان باید وساطتش را میکردیم تا حتی حاضر شود او را ببیند کنار آمد انقدر که تمام ناراحتی‌هایش فقط با حضور امیررضا تمام شده دنیا را گلستان میبیند! چیزی که تمام خانواده چندین سال است بارها به چشم دیده‌ایم!

سارا با امیررضا رویاهایش را زندگی کرد خواهرم حتی با حضورش آرامتر نفس میکشد! و این یعنی برای آرامش زندگی‌اش تا ابد به امیررضا مدیونیم

 

سنگینی نگاه میخ شده‌ام از افکاری که داشتم و لبخند میزدم نگاه امیررضا را بالا کشید راه کج کرده با دستی که آرام تکان دادم تا سارا نفهمـد، چشم باز نکند، نبیند ،خجالت نکشد و خلوتشان را بهم نزند به سمت حیاط رفتم

 

امیررضا اخم کرده به تاسف سری به طرفین تکان داد

معنی‌اش را میدانستم!

سالهاست بخاطر نگرانی‌هایی که با وجود ازدواج خواهرانم هنوز گاهی نسبت به حالشان دارم هر زمان بدون همسرانشان مهمان این خانه‌ باشند اگر دیر رسیده ندیده باشمشان به آنها سر میزنم حتی نیمه شب در خواب!

 

این را همه میدانند که امیررضا با نیمه شب دیدنم با نگاه پر اخمش یاد آوری‌اش کرد تا لبخند منظور دارم را از دیدنشان در آن حال جبران کند!

 

نفهمید دیدنشان برای کنکاش خوابی که دیدم آرام ترم کرد و قصدم رفتن به اتاق سحری که امشب به خاطر بیمارستان بودن همسرش پرهام تنهاست نبود

 

***

 

در را باز کرده عصبی از دست خراب کاری ظاهری کمند وارد سالن رستوران شده بی توجه به اطراف کفری به سمت اتاقم رفته فقط جواب سلامها را با تکان سر دادم

 

باورم نمیشد کمند دختر کمالی وکیلی با آن همه فهم و درایت باشد!

دیوانه سر صبح تماس گرفته بود تا به هتل بروم و قبل از رسیدن طرف قرار داد، کارهایی را که به او سپرده بودم و همه را بهم ریخته بود خودم جمع و جور کنم و در نهایت از رفتارش فهمیدم نقشـه بوده تا خودش شخصا برای مهمانی تولد امشبش دعوتم کند!

 

اگر کمالی برایم قابل احترام و جای پدر نبود ساعتی پیش برای همیشه از خجالت دخترش در آمده بودم تا دفعه‌ی آخرش باشد که اینطور وقتم را میگیرد

 

در حال غر زدن در اتاقم را باز کرده وارد شدم

 

– یکی نیست بگه اگه من ببین بودم که تا حالا تو رو دیده بودم! از نفهمی خودته دختر که نمیبینی نسبت به امثال تو کوری دائم دارم!

 

صدای خنده‌ی بلندی سرم را بالا کشید

مرصاد را نشسته پشت میزم دیده اخم کردم هنوز اینجا بود؟ ساعت که میگفت نباید باشد!

 

– ساعت چنده؟ تو چرا هنوز اینجایـی؟

 

 

خنده‌اش را جمع کرده گفت

– شرمنده که هستم و دیدم به فنا رفتی!

 

داد زدم

– شرمنده و درد! بهت نگفتم تو کار باهات شوخی ندارم؟

 

اخم کرد از پشت میز بلند شده جلو آمد

– دقیقا مشکلم شوخیهاته! یه خانوم محترمی که بخاطر زور زیاد تو به خون من تشنه است و دو ساعت پیش با اینجا تماس گرفت و پیدات نکرد، زده ترکوندتت بعد جناب دیر اومدی و من واسه هیچی موندم رو هـوا! شوخیه که میزنی و باز طلبکاری!

 

– با اینجا هم تماس گرفتــه؟!

 

به جواب حیرتم سر تکان داده طعنه زد

– بله! از خجالت حضور منـم در اومد

 

حرصی بودم اما بی اختیار لبهایم گوش تا گوش باز شد از روز اول که مرصاد را به زور کنار خودم نگه داشتم میدانستم کمند بخاطر اینکه کمتر به حضورش نیاز دارم و نمیتواند هر زمان که میخواهد مثل قبل اطرافم سبز شود دل خوشی از مرصاد نخواهد داشت اما بابت نگه داشتن مرصاد حتی با نامردی و به زور کاملا از خودم راضی هستم!

 

پسری که از همان روز اول به نگاه یک رنگ و خالصش وقتی دنبال کار بود ایمان داشتم پسری که روز به روز بیشتر ثابت کرد اشتباه نکردم و قابل اعتماد و شریف است

 

پسری شهرستانی که میدانستم آدم درستی‌ست اما ممکن است نماند! مشکلاتش زیاد بود و این از حواس پرتی روزهای اولش که مثل این روزها انقدر با هم ندار نبودیم و مرتب به عذر خواهی‌اش میرسید نمایان بود!

 

با لبخند و تمسخر جلو رفته جایش را گرفته گفتم

– اگه بدونی وقتی ازت حرف میزنه و از کارت ایراد میگیره که بگه بیرونت کنم و به درد نمیخوری چه دودی از گوشهاش میزنه بیرون!

 

دندان چفت کرده از یادآوری زورم که اینجا نگهش داشته بود حرص زد

 

– عوضــی… بگو خودم به زور بندش کردم که هر بار تماس میگیره یقه‌ی منو نگیره بگه…(صدا نازک کرده کشیده گفت) آقا سامان نیسـتـــــن؟! اِوا باز شما اونجـایی مزاحم!

 

سعی کردم نخندم با اینکه نشـد!

بارها به او تذکر داده بودم کمالی برای من آدم مهم و قابل احترامی‌ست

 

– عــــه! خجالت بکش

 

بی خیال گفت

– خجالتو تو باید بکشـی! چرا نمیری بگیریش ولمون کنه؟ باباش هم که برات سر و دست میشکنه گند اخلاق چی میخوای از این بهتر؟ میدونی چند ساعته واسه بله ندادنت معطل موندم؟

 

به تمسخرش جواب نداده بی اعتنا گفتم

– خب حالا چرا حرصتو سر یکی دیگه خالی میکنی؟ اونم ناموس مردم بیشعــور؟

 

– نه که تو حرصت از ناموس نمونه‌ی مردمو نرسیده سر من خالی نکردی؟

 

خندیدم

– من فرق دارم تو واسم کار میکنی میتونم هر کاری میخـوام بکنم شده همین وسط کبابت کنم سرو کنم روی میز واسه مشتری!

 

– زوری بودنشو هم بگو شاید تو گلوت گیر کردم خفه شدی دلم خنک شد بی وجدان!

 

از حرصش قهقهه زدم

– هر چــی… برام کار میکنی پس مودب باش اونم درباره کسی که میدونه زیر آبشو زدی جاشو گرفتی حالا حتی به زور من!

 

قدمی جلو گذاشته درست روبرویم آن طرف میز ایستاد

 

– سامــان؟

 

وقتی او که هر روز بیشتر با من خودمانی شده، مگر درباره‌ی یک مورد جدی نمیشد اینطور مؤدب و ملتمس صدا میزد میدانستم چه میخواهد!

 

ولی هم حالا وقتش نبود با این شلوغی! هم هنوز باور نکرده چقدر از کار دفعه‌ی قبلش شوکه شدم و تا نفهمم و باور نکنم تکرارش نمیکند دست از سرش بر نمیدارم!

 

 

 

اخم کرده جـدی گفتم

– اصلا حرفش هم نزن مرصاد که نمیشه! میبینی که چه خبره؟ ببین ساعت چند رسیدم؟

 

با همان لحن ملتمس گفت

– ناموس مردم که هست! چند روز میاد کمکت منم زود میرم برمیگــ….

 

– گفتم نه یعنی نــــه! تازه کار اونو مگه ندیدی؟ مگه مثل توئه؟ از دست همونه که وضعم اینه و کارم رسیده به زوری نگه داشتن تو که به ریشم میخندی!

 

خندید یعنی سعی دارد گولـم بزند نمیداند در این چند سال رفتارش را از برم و دقیق میشناسمش؟! او که هر چقدر سعی کردم درباره‌اش جدی باشم نتوانستم مگر در همین مورد که نقطه ضعفش بود!

 

– خب امروز که کارش عمدی بود تا بری و کنارش باشی! من که نباشم میشه مثل قبلش دیگه فقط کمکت می کنه خرابکاری نمی کنه چون هستی!

 

با سکوت و نگاه خیره‌ام فکر کرد رام شدم پرسید

– بــرم؟ دو سه روزه میام!

 

میدانستم اینبار برود با بلایی که سرش آوردم و حسرت ساعتی استراحت را به دلش گذاشتم زودتر از دو هفته بعد بر نمی گردد حتی ترس برنگشتنش را داشتم!

مرصاد به جز درباره‌ی کار آدم تلافی کردن بود!

 

آخرین رفتنش را خوب به خاطر دارم!

 

خانواده‌اش بودند، دلتنگ بود و چون می دانست بخاطر نیازم و اعتمادم به او سخت مرخصی می دهم با حربه‌ی دلتنگی به زور سه روز مرخصی گرفت، سه روزش شد ده روز و وقتی برگشت فکر کرد فراموش میکنم و باز میتواند برود که نیشش تا دو روز از حرکتی که زده بود بسته نمیشد

 

اما حالا شش ماه بیشتر است که حتی اجازه‌ی مرخصی ساعتی به او نداده‌ آنقدر از کار زیاد کلافه‌اش کردم تا یادش بماند دیگر هرگز گولم نزند

 

پوزخند زده گفتم

– دو سـه روز؟

 

تمسخرم را نگرفت لبخند زده خوشحال گفت

– آره قول میدم ایندفعه سر سه روز، صبح اول وقت اینجا باشم، امروزم همه‌ی کارها رو جمع میکنم تا وقتی نیستم تو گیر نباشی خوبه؟بـرم؟

 

دمی گرفته بی خیال سری تکان دادم

– حله برو! فقط آدرسی که توی پرونده‌‌ی استخدامت از خونه‌ی پدریت تو شهرستانتون دادی دقیقه دیگه؟

 

ذوق زده از راضی کردنم پرسیــد

– آره چطــور؟!

 

– هیچی واسه شکایت باید آدرس دقیق محل سکونت فعلیتو بدم که راحت بیان بگیرنت

 

– شکایـــت!

 

سر تکان داده جدی با خشـــم از یادآوری کارش گفتم

– آره، شکایت! اگه ایندفعه بدون اینکه خبر داشته باشـم قدم از قدم برداری مرصاد یه راست میرم آگاهی ازت شکایت میکنم

 

وا رفت

– دارم بهت میگم که! خودت الان گفتی برو؟

 

– فکر کردی انقدر ابله‌ام که باز بهت اعتماد کنم؟

 

عصبانی گفت

– ازم سفته داری نامـرد اونم به ناحق! نمیتونم فرار کنم که؟ فقط میخوام برم خانواده…..

 

من هم داد زدم

– برام مهم نیست کجا میخوای بری! سفته ها رو هم اگه نداشتم دفعه‌ی آخر برنمیگشی فکر کردی یادم رفته وقتی رفتی تا باز برگردی توی همین اتاق، گوشیتو خاموش کردی؟ یادم رفته تا چند روز به حال و روز گیجم وسط اون همه کار وقتی نبودی می خندیدی؟

 

کلافه دست به کمر شده گفت

– گفتم بهت که! گوشیم خراب شد

 

– گوشیت خراب شد یا تن خودت می خارید بهم بگی میتونی فلنگو ببندی و دستمو بزاری تو پوست گردو؟

 

شرارت آن روزهایش را به یاد آورده نالان اعتراف کرد

– خب حالا! حرصیم کرده بود اون سفته رو کردنت آدم حسابـی خواستم یکم استراحت کنم

 

 

4.4/5 - (8 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
رحی
رحی
1 ماه قبل

شروع جالبی داششت. طوری که شاید کل رمان رو دنبال کنم که فقط به اون تیکه برسم. ادبی و خوش ذوق مینویسید ولی گاهی وقت ها ساختار نوشتن پیچیده میشه و درکش رو برای خواننده سختت میکنه. انگار که زور زدید و لقمه رو دور دهن چرخوندید. ولی در کل قلم زیبایی دارید.

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x