رمان بوی نارنگی پارت ۳۲

 

 

 

 

 

 

جسارت کرده اینطور طلبکار با من حرف زده و ممکن است باز عقب‌گرد کند یک “یه دنده‌ی لجباز” خرجش کرده ساکتش کنم، حیف که حالا امانت بود

 

 

 

 

صدای تلفنم هردویمان را نجات داد، با شنیدن صدای مادر که گفت مهمان امشبِ نصیبه اوست که میخواهد بعد از کار به آنجا بروم خدا را هزار بار شکر کردم که این سرتق لجباز از بوی سیگار گفت و به یادم آورد تا لباس‌هایم را عوض کنم وگرنه باز مادر فهمیده نگران اوضاعم میشد

 

 

 

 

****

 

(ملیــح)

 

 

 

 

نفس‌های حرصی و عصبی‌ام از دست رفتار بی ملاحظه‌اش دست خودم نبود، تلاشم را کردم نگاهش نکرده به چشم‌های خبیث داخل آینه چشم ندوزم

 

 

 

 

از حرف‌های مرصاد و لحن آرام خودش وقتی برگشت و نمیدانم از کجا فهمید همه چیز را از چشم او میبینم و غیرمستقیم گفت آنطور که من فکر میکنم نیست که مقصر همه چیز او باشد از خودم شرمنده شدم

 

 

 

 

فکر کردم شاید آنقدرها هم آدم بدی نیست و واقعا سؤتفاهم بوده و شاید باید کمی آرام تر برخورد کرده کمتر نگران نگاه و رفتارش وقتی با او تنها هستم باشم مخصوصاً که احساس کردم هم خوب مراقب مرصاد است و هم شخصیتش آنقدرها هم مغرور و بی خیال نیست که به خاطر بوی سیگار معذرت‌خواهی کرده حتی دوش گرفته لباس عوض کرده گفت به خاطر مسئولیت و قولش به مرصاد گیر است و نمی گذارد بروم

 

 

 

 

ولی ساعتی نگذشته باز دیوانه شده با رفتارش و صدایی که بالا برد ثابت کرد همان مغرورِ بی شعور است که ظاهرش بهتر از باطنش بوده اعتمادی به شخصیت عجیبش نیست، نباید به برداشت خودم شک میکردم

 

 

 

دلم میخواست وقتی آنطور بی‌ملاحظه گفت

 

“تـو ماشین یه مرد خوابیدی” خفه‌اش میکردم در حالی که رفتارهایی را به یادم آورده فقط بغض کردم

 

 

 

 

اما نگاهش از جوابی که دادم تا فکر نکند عمدی بوده و مشکلی برایش پیش می‌آید و حرفی که او زد میگفت دروغ نمیگوید و واقعا نگران بوده

 

دست خودم نبود که طلبکار شدم وقتی باباطاهر با اطمینان گفته بود استراحت کنم حتما حواس سامان جانشان به من هست که امانتم و داخل ماشین تنها مانده‌ام و گفته زود برمیگردد.

 

 

 

 

اما باز با آن اخلاق عجیبش که هر بار به سمتی میرفت رفتار من را با آوردن نام مرصاد مسخره کرد که خجالت کشیده نتوانستم جوابش را آنطور که میخواستم بدهم

 

 

 

 

“”بیچاره منو مرصاد که گیر آدم نفهمی مثل تو افتادیم که هر بار فقط بی ملاحظه و طلبکاری گنده بک””

 

 

 

 

از توقف ناگهانی ماشین که او مشخصاً با سرعت و عصبی رانندگی میکرد به جلو پرت شده ترسیده “وااای” بلندی گفتم!

 

 

 

 

با اخم نگاهش کردم بی خیال به صندلی تکیه زده گفت

 

– بستن کمربندو دیگه هر کسی میدونه! بچه نیستین پس جز مسئولیت حساب نمیشد که من بخوام بگم یا براتون ببندم، نه؟

 

 

 

 

نگاه خیره و خبیثش میگفت کاملا عمدی بوده تا مسئولیتی که گفتم نمی‌تواند انجام دهد را به یادم بیاورد

 

 

 

 

نمیخواستم جوابش را بدهم تا فکر نکند آدم مهمیست اما نشد، نمیدانم چرا هرگز ندیدم سیگار بکشد و بوی سیگار را از او حس نکردم ولی امروز انقدر بوی سیگار میداد! مخصوصا ماشینش که مدل آشنایش به ماشین مرد کثیفی در گذشته عجیب برایم آزار دهنده بود و بوی سیگار در فضای بسته‌اش بدترش کرد که امروز فهمیدم برایش مهم است کسی نفهمد

 

 

 

 

آرام گفتم

 

– بله درسته

 

 

 

 

نگاهش که پیروز برق زد در حالی که پیاده میشدم مصنوعی سرفه کرده برای اینکه او هم بداند عمدیست گفتم

 

 

 

 

– اینکه ماشینتون بیشتر از لباسهاتون بوی سیگار میده هم درسته… اونم بشورید

 

 

 

 

نگاهش که مات وا رفت لبخند زدم

 

– ممنونم لطف کردید، شبتون بخیر

 

 

 

 

نمیدانم چرا نرفت، با اینکه در تماسی که داشت شنیدم به کسی که با او خیلی مهربان و دوستانه حرف میزد گفت زود میرود؟

 

 

 

 

به محض رسیدنم به در ، در باز شد انگار باباطاهر امشب خیلی منتظر بود

 

کلافه از دست این دیوانه داخل شده بدون آنکه نگاهش کنم یا برای داخل شدن تعارف بزنم مانند یک بیشعور در را بهم کوبیده با عبور از حیاط و ورودی ساختمان به سرعت پله ها را به سمت بالا رفتم، امشب اعصابم اجازه‌ی حرف زدن با ملاحت را نمیداد که هر بار از اتفاق‌های رستوران و برخوردم با این مدیر دیوانه می‌پرسید تا بگوید برای نصیبه مهم است پس کنار آمده به آن اتفاق و نگاهش فکر نکنم و با حضور مرصاد بمانم

 

 

 

 

امشب میخواهم برای خالی کردن خودم هم که شده برای نصیبه و باباطاهر غر بزنم که چرا برای من مرخصی نگرفته‌اند حتی اگر به خاطر برخوردم با مدیر و نحوه‌ی حرف زدنم درباره‌اش ناراحت شوند

 

 

 

 

از دیدن درِ باز سریع داخل شدم بلند سلام کرده از همانجا با طعنه شروع به حرف زدن کردم

 

 

 

 

– ســلاااام… سلام ملیح جان خسته نباشی دخترم، سالمی؟ زنده‌ای؟ خب خدا رو شکر! انگار اون گوریل دویست کیلویی امروزم نتونست سرتو بکنه زیر آب…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با سبز شدن باباطاهر جلوی چشمم که صورتش میخندید ولی اخم داشت گفتم

 

 

 

 

– بخدا اگه ازش طرفداری کنید میرم پشت سرم هم نگاه نمیکنم

 

 

 

 

نصیبه از پشت ستون مابین پذیرایی و در ورودی جلو آمده آرام انگار کسی میشنود گفت

 

 

 

 

– آروم ملیح جان! باز چی شده دخترم؟

 

 

 

 

حرصی از اینکه همیشه میگفت دخترم ولی طرف او بود گفتم

 

– تازه میگین چی شده؟ منو از سر راه آوردین که دوتایی میذارین میرین یه ذره هم فکر نمی‌کنید مرصاد هم نیست من با اون گوریل با اون اخلاق داغونش تنهایی چیکار کنم؟ چرا واسه من مرخصی نگرفتین؟ من آدم نیستم؟ فقط مادر اون بودین؟ باید کار اون بداخلاق راه بیفته و مرتب سرم داد بزنه؟ آخرم چون میرسونتم هر چـی دلش میخواد بگه! نمیشد من با شما بیام؟

 

 

 

 

نصیبه جلو آمده با لب گزیدن گفت

 

– باشه آروم! چرا انقدر حرص میخوری؟

 

 

 

 

صدایش پایین تر آمده گفت

 

– چند بار بگم انقدر به شخصیتش توهین نکن؟

 

 

 

 

حرصی گفتم

 

– نکنم که اون به اسم مدیریت به شخصیت من توهینــ…

 

 

 

 

سایه‌ای پشت سر باباطاهر و صدای زنی که گفت “اومد؟” ساکتم کرد باباطاهر از جلوی در کنار رفته گفت

 

– بله پایین منتظره

 

 

 

 

از دیدن زنی که چند سالی از نصیبه بزرگتر به نظر میرسید با چشمهای سورمه‌ای آشنا که در این لحظه یادم نمی‌آمد کجا دیدمش! خجالت زده از اینکه ندانسته زبان باز کرده فراموش کردم مهمان دارند ولی امیدوار بودم نشنیده باشد سریع سلام کردم

 

 

 

 

– سلام، خوش آمدین

 

 

 

 

جلو آمده دست دراز کرد، نگاه خندانش به یادم آورد این چشمها را کجا دیده‌ام چشمهایش دقیقا مثل چشمهای سورمه‌ای و زیبای خواهر آن مدیر بی اعصاب نبود؟

 

 

 

 

– سلام، خسته نباشی عزیزم

 

– ممنون

 

 

 

 

دستم را رها نکرده رو به نصیبه گفت

 

– سهم سامان رو میدی برم؟

 

 

 

 

نامی که به زبان آورد در سرم زنگ خورد

 

“”ســامـــان!!!””

 

 

 

 

نصیبه به سرعت به آشپزخانه رفته با کیسه ای که به نظر سنگین می آمد برگشته خندان گفت

 

– بفرما سیمین جان هم مربای آلبالو هم هویج، بهش بگو اون لقمه‌ها رو یادم نرفته براش میارم اونم صبحونه یادش نره

 

 

 

 

گیج در سکوت یه حرفهایشان گوش داده نگاه میکردم که کیسه را از نصیبه گرفته با چرخیدن به سمتم گفت

 

 

 

 

– معرفی نمیکنی نصیبه جان؟

 

 

 

 

زودتر از نصیبه گفتم

 

– من ملیحم همسایه‌ی نصیبه خانوم

 

 

 

 

باز چشمهای زیبایش خندید با فشردن دستم از در بیرون رفته گفت

 

– منم سیمینم عزیزم، مادر اون گوریل دویست کیلوییِ بد اخلاق که دم دره

 

 

 

 

خشکم زده نفسم بند آمد!

 

چشمها و دهانم بی اراده بازتر شد، مادرش بود؟! مادر مدیر؟!

 

 

 

 

نصیبه سریع جلو آمد اما او در را به سمت خود کشیده گفت

 

– زحمت نکش خودم میرم به دخترت برس انگار بداخلاقم اذیتش کرده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با صدای بسته شدن در هر دو دستم را با دم عمیق بلندی روی دهانم گذاشته به هر دو چشم دوختم

 

 

 

 

باباطاهر سری به تأسف تکان داد عقب رفته روی مبل نشست اما نصیبه جلو آمده دلخور گفت

 

– چقدر بهت گفتم انقدر به شخصیتش نپر درست نیست ببین چیکار کردی!

 

 

 

 

حیرت زده بی توجه به حرفش با صدای بمی گفتم

 

– واقعاً… واقعا مادرش بود؟! مادر… مدیر رستوران بود؟! مادر همون که…

 

 

 

 

نصیبه سرتکان داده حرصی گفت

 

– بلـــه.. بلـــه… اونکه آبرومو جلوش بردی و هر چی به زبونت اومد گفتی سیمین خانوم مادر سامان مدیر رستورانه

 

 

 

 

ناتوان و سست عقب رفته با تکیه به در همانجا وا رفته نشستم هر دو دستم بالا آمده روی صورتم نشست

 

 

 

 

– وااای… وااای… وای خدا… چرا نگفتین؟

 

– تو اصلا مهلت دادی دختر؟

 

 

 

 

هر دو دستم از شرم اتفاقی که افتاد تمام صورتم را پوشاند کم مانده بود گریه کنم قلبم تند میزد نفسم به هیجان افتاده بود

 

 

 

 

– وای خدا… خدا… خدا… آبروم رفت… رفت

 

 

 

 

دست برداشته نگران با اضطرابی که به جانم افتاده بود گیج اطرافم را نگاه کردم بی اراده بدنم را تکان میدادم! هول و ترسیده بودم.. دستم به دهانم چسبیده بود

 

 

 

 

کاش میشد به آن لحظه برگشته با یک تو دهنی ملیح را خفه کنم

 

 

 

 

– چیکار کنم؟ چیکارش کنم… ای خدا..

 

 

 

 

رو به نصیبه درمانده و مستاصل نالیدم

 

– چیکارش کنم؟

 

 

 

 

دلم میخواست میشد واقعاً زمین دهان باز کند و ببلعدم

 

– چیکارش کنم؟

 

 

 

 

دستم را گرفته بلندم کرد

 

– پاشو.. اتفاقیه که افتاد کاری هم نمیشه کرد

 

 

 

 

نتوانستم از حس بیچارگی و آبرویی که از او هم بردم خودم را نگه دارم، چقدر بدشانسم! مثلا میخواستم یک‌بار با غر زدن خودم را خالی کنم ولی همان یکبار هم که کسی درباره‌ام حرفی نزد خودم از راه نرسیده آبروی خودم و نصیبه را بردم

 

 

 

 

با بغضی که شکست از افکاری که حالا یک زن درباره‌ی من دارد و حتما به پسرش منتقل میکند گفتم

 

 

 

 

– ببخشید.. نمیخواستم اینطوری بشه.. آبروتون رفت

 

 

 

 

شکستن بغض آن هم وقتی تازه امروز دلتنگی‌ام را با مرصاد رفع کرده بودم زود آرامم کرد

 

 

 

 

نصیبه با برداشتن چادرم زمزمه وار حرف زده چادرم را تا میزد

 

– آبروی آدم برای کسایی که میشناسنش و از ذات پاکش خبر دارن به این سادگی نمیره، سیمین خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی منو میشناسه و منم اونو میشناسم، درسته از دستت کفری‌ام که انقدر بهت گفتم و گوش ندادی ولی آبروم نرفته مطمئن باش، دخترمو هم مثل من میبینه

 

 

 

 

شرمگین از صورت خندان زنی که رفت و با وجود رفتارم چقدر محترمانه برخورد کرد گفتم

 

 

 

 

– دیگه نمیتونم بیام رستوران

 

– عــــه! چـــرا؟

 

 

 

 

شرمنده از رفتاری که داشتم و تازه تذکر داده با تپش قلبی که از تصویر صورت عصبی مدیر وقتی فردا ببیندم داشتم معذب گفتم

 

 

 

 

– ببخشید ولی.. دیدین که رفتار مدیرو! فکر کنید وقتی بشنوه چی گفتم چطوری باهام رفتار میکنه! نیام بهتره

4.2/5 - (6 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x