رمان بوی نارنگی پارت ۳۵

 

 

نگاهی عاقل اندر سفیه به آستین انداخته گفت

– آستین هاتون رو بزنید بالا حل میشه

 

کفری جواب دادم

– اصلا میدونی جلسه‌ی کاری یعنی چی که مثل لوتی‌های داش مشتی برم؟

 

دندان به هم سابیدنش را از همین فاصله حس کردم لبهایش را به هم فشرده حرصی از تمسخرم گفت

 

– نه نمی دونم! شما که میدونین دیگه به کسی که بهش شک دارید اعتماد نکنید و بهش کلید ندید

 

خیره نگاهش کردم صدایم بی اختیار خشمگین شد چرا دست بر نمیداشت از فرار از من؟ چرا فراموش نمیکرد؟ معنی اتفاق را نمی فهمید؟ چرا از خودم متنفرم می‌کرد؟

 

محکم و رک گفتم

– مسئولیت این اتاق و این کلید حالاحالاها با توئه تا فرارت از منو این اتاق تموم بشه و بفهمی واقعاً سؤتفاهم بود و ولش کنی! تا باور کنی انقدر که تو فکر میکنی پست نیستم

 

لب پایینش در دهان ناپدید شده پلک بست میفهمیدم بی اراده آن تصویر را برای هر دویمان آن هم در تنهایی زنده کردم

 

– ببخشید

 

جا خوردم! خودش را هم مقصر میدانست؟

 

“” نامرد با اون بد بودن دیشبت که حواسم نبود و دیر گفتی ماشین بو گرفته مادرم فهمید خودمو خفه کردم حالا یهویی جلوی چشمم اینقدر نگران تصویری نباش که یادم اومده! انقدر خوب نباش! محجوب نباش! اینطوری کبود نشو وقتی نمیدونم چرا قلبم این روزها وقت دیدنت تند تر میزنه! وقتی نمیدونم چرا از امروز صبح صورتت یه طور دیگه است و از جلوی چشمم نمیره.. ببخشیدهات بانمک تر شده! اونم وقتی هنوز درگیر حرف با منظور نصیبه موندم که میخواست یادم بیاره خوب بودنتو! میخواست بگه ببینمت!””

 

” به تو هیچ وقت، هیچ وقت نمی فروشمش”

 

“ای بابای” بیچاره‌ای از حال سردرگم بینمان گفته نالان اضافه کردم

 

– جای طعنه زدن و سکوت ببین حال و روزمو! دفعه‌ی بعد طرف من باش جای خواهرم وقتی بعدش راه حلی هم نداری! آزار من کار همیشه‌ی اون دیوونه است که ایندفعه به کمکت زد به هدف

 

نگاهش ذره ذره بالا آمده با شک و تردید خیره به سر آستین بازمانده‌ام خجول گفت

 

– بدوزینش

 

کلافه عقب عقب رفته روی مبل افتادم

– بهم میاد دوخت و دوز بلد باشم یا تو جیبم نخ سوزن باشه؟ میبینی وضعیتموها مسخره کن!

 

با وجود رنگ نگاه کدری که میدزدیدش نگاهی به هیکلم انداخت بی صدا خندیده دستش جلوی دهانش نشست

 

بی جان لب زدم

– دست بردار از آزارم! چی گیرت میاد؟

 

قدمی جلو آمد، انگار آرام شدن و نشستنم اثر داشت با سر به مچ دستم اشاره کرده گفت

 

– ببخشید.. خواهرتون کارشو خوب بلده ولی انگار شما هم خوش‌ شانسین

 

خیره‌ی صورت باز شده‌ای بودم که لبخند زیر و رویش کرده جان گرفته دیدنی تر شد، نگاهم را گیجی برداشت کرده توضیح داد

 

– من تو جیبم نخ سوزن دارم

 

ابروهایم بالا پرید هول شد از برداشتم

– نه نه.. به خاطر شما نه! صبح میومدیم روپوش نصیبه خانوم گرفت به دستگیره‌ی در درزش باز شد برداشتم تو راه واسشون بدوزم..

 

با مکث ادامه داد

– میخواین.. بدم بهتون؟ سفیده.. رنگ لباستون!

 

بی اراده بود که در سکوت خیره نگاهش می کردم

“به خاطر من باشه چی میشه که اینطوری هول کردی و نگران شدی؟”

 

 

 

شرمش از برداشتم که ترسید تصور کنم به خاطر من با خودش نخ و سوزن آورده صورت و نگاهش را زیباتر کرد، نگاهی که مشخصاً برخلاف بقیه نمیخواست به من بدوزد

 

از سکوت و نگاهم اخم کرده عقب رفت، چرا حتی دلش نمیخواست به اشتباه فکر کنم به من توجه کرده؟!

 

برای توجیه گفتم

– تا صبحم اگه سکوت کنم نمیفهمی و ادامه میدی نه؟

 

گیج پرسید

– چیو؟!

 

– بهم میخوره دوخت و دوز بلد باشم که باز حالمو مسخره میکنی میگی نخ سوزن بدم؟

 

خیالش آسوده شده لبخند زد

– ببخشید حواسم نبود، میخواین من میدوزم؟

 

” ببخشیدهات یه جور خاصی نیست؟ زیادی صادقی! انگار واقعا دلت نمیخواد ناراحتی ازت تو دلم بمونه!”

 

از جا برخاستم تا حرفش را پس نگرفته سریع به کارم برسم و خودم را از این حال نجات دهم

– نیکی و پرسش اونم از طرف تو!

 

وا رفت معذب گفت

– چیکار کردم مگه؟ بخدا خواهرتون…

 

لب هایم با لذت از دیدن نگاهش گوش تا گوش باز شده با شرارت گفتم

 

– تا دیروز مشکل فقط خواهر مرصاد بودنت بود و شهادت غیرمنصفانه! از امروز شراکت خبیثانه برای نشون دادن نفرتت هم بهش اضافه کن

 

شرمگین نگاه گرفت بی توجه سراغ دکمه‌ای رفتم که روی میز گذاشته بودم

 

– سوزنتو نخ کن تا دکمه رو پیدا میکنم عجله دارم شاید یکم شرارتتو جبران کنی

 

از صدای “نچ” کلافه‌ام از گشتن بیهوده پرسید

– نیست؟

 

گیج وسایل روی میز را زیر و رو میکردم

– همین جا بود!

 

جلو آمده کنار میز روی زمین نشست

– شاید افتاده؟

 

میخ سرامیک‌های کف کنارش روی پنجه پا نشستم

– بگرد زود پیداش کنیم عجله دارم

 

نشسته روی زمین حرکت میکردیم کلافه گفتم

– اونطرف زیر مبل‌هارو ببین من زیر میزو میگردم

 

سرم را خم کرده زیر میز را نگاه میکردم به جای دور شدن و گشتن زیر مبل ها نزدیک شده صدایش را شنیدم

 

– پیدا کردم

 

به سرعت صندلی را هل داده سر بالا کشیده چرخیدم سرم محکم به لبه‌ی میز خورده صدایم بلند شد

 

– آخ… لامصب!

 

زانویم محکم به زانوی ملیح خورده هول خودش را عقب کشیده روی زمین افتاد

 

– آآی… چیکار میکنید!

 

در حال ماساژ سرم سریع به سمتش چرخیدم خندان از وضعیت آشفته‌ی امروز و یادآوری برخورد روز اولش به سمتش خم شدم

 

– ببخشید.. ندیدمت پاشو

 

خیره به دست دراز شده‌ام برای کمک که خودم هم در تحیر حرکتم ماندم وقتی تمام تلاشم را میکردم در محیط کار کسی با من صمیمی نشود اخم کرده عقب رفت

 

“” چرا انقدر با تو راحتم دختر؟! داری همه چی رو بهم میریزی! “”

 

– چـــی شــــده؟!

 

از صدای متعجب نصیبه سر چرخاندم ملیح که پشت میز دیده نمیشد سریع ایستاده لباسش را تکاند

 

نصیبه جواب نگرفته جدی با اخم نگاهی به هر دویمان انداخت! انگار که وسط خیابان در مکانی عمومی مچمان را در حالی گرفته که حرکت ناشایستی کرده‌ایم معنا دار گفت

 

– گفتم زود برگــردی؟

 

 

 

دلم میخواست از آن نگاه جدی‌اش که میگفت “حسابتو میرسم” قهقهه بزنم آن هم وقتی هنوز جمله‌ی با منظور صبحش در سرم زنگ‌ میخورد

 

ملیح معذب از من فاصله گرفته کفری گفت

– بهشون گفتم ولی انگار من باید جور همکاری شما با خواهرشون رو بکشم! شما نگفتیم بهشون کلید بدم؟

 

نگاه گیجم را به نصیبه دوخته پرسیدم

– میدونستیــن؟!

 

منظور دار ابرو بالا داده کشیده گفت

– بلـــــــه.. بهم گفت چه نقشه‌ای داره منم دیدم خودت که کاری نمیکنی سیمین هم که منتظر معجزه است، بذار حداقل یکی که جسارتشو داره یه کاری بکنه

 

سری به تاسف تکان داده اضافه کرد

– انگار بازم جورشو دختر خودم کشیده!

 

با چشم به پشت میزش اشاره کرده شیطنت کرد

– حالا چیکار میکردین؟

 

صورتم از حیرت باز شده زبانم به خاطر لب گزیدن و عقب رفتن ملیح که کاملاً واضح فرار کرد همراهی کرد

 

– چرا یه جوری میگین انگار گیرش انداختم؟ همکاری کردن شما منو به این حال انداخته ها!

 

خیره در سکوت اما با لبخندی با هزار معنا نگاهم کرد با گرفتن دست ملیح به سمت در رفت

 

– خودت میدونی و حال و روزت کاری به دختر من نداشته باش وقتی میدونی به تو نمی‌فروشمش!

 

مبهوت از برخورد عجیبش که انگار مزاحم دخترش شده‌ام ملیح را مخاطب قرار داده برای اینکه جواب آن “چیکار میکردی؟” که گفت را بدهم با گرفتن آستینم گفتم

 

– نخ و سوزنتو که ندادی و ندوختی لااقل دکمه رو پس بده ملیح خانوم! نگفتی پیدا شد؟

 

هر دو ایستاده چرخیدند برخلاف صورت شرمگین و عصبی ملیح صورت نصیبه واضح میخندید

 

ملیح جلو آمده دکمه را به سمتم گرفته حرصی گفت

– بفرمایید

 

کلافه از سنگینی نگاه نصیبه گفتم

– خجالت نمیکشی میدی! نباید بدوزی؟

 

وا رفت اما انگار از حضور نصیبه شجاع تر شده بود

– عـــه…! به من چه ربطی داره؟ مگه من کندمش؟ همکارشونم که نصیبه خانوم بودن

 

– نه ولی مادر حی و حاضرتون یه جوری رفتار میکنه انگار من به زور نگهتون داشتم و سواستفاده کردم! خودت نگفتی میدوزیش؟

 

کفری قرقره‌ی نخ و سوزن را از جیبش بیرون کشیده به سمتم گرفت

– بفرمایید اینم نخ و سوزن!

 

– چه اصراری داری امروز به من دوخت و دوز یاد بدی دختر! نکنه اصلاً دکمه دوختنم بلد نیستی که میندازی گردن خودم؟ پس فردا که شوهر کردی چیکار میکنی؟

 

لب یه دندان کشیده با خشم نگاهم میکرد نصیبه به سمت در رفته با صدایی پرخنده گفت

 

– زود دکمشو بدوز بیا ملیح جان بفهمه دوخت و دوزت که عالیه فقط الان وقت شوهر کردنت نیست!

 

دلم میخواست جوابی به حرف با منظورش بدهم اما از رسیدنم به مقصود راضی بوده سکوت کردم!

 

ملیح حرصی جوابش را داد

– بله چشم

5/5 - (2 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x