رمان بوی نارنگی پارت ۳۸

 

 

حتی نتوانستم خودم را نگه دارم و کلافگی و بیچارگی‌ام را جلوی چشمش با سیگار خالی کردم تا وقتی باز به سمتش چرخیدم صورتش را نگاه کنم نه آنکه طوری به چشم هایش زل بزنم که شرمگین نگاه گرفته معذب باشد

 

نگاه براقِ موج دارش که به چشم‌هایم نشست شدت تکان شانه‌هایش بیشتر شده پلک بست ببخشیدِ بی جانش به زور از زیر دستش شنیده شد

 

قبل از آن که حرفی بزنم صدای بیتا را از پشت سرم شنیدم

– خوبی ملیح جون؟ چی شده؟

 

نگاهی به پشت سرم انداخته مونا را هم در ورودی آشپزخانه دیدم که برخلاف بیتا که احساس میکردم حال بدش نمایشیست واقعاً رنگ به رو نداشت و ترسیده بود

 

با اخم به بیتا که جلو می‌آمد توپیدم

– شما جزو پرسنل اینجا به حساب نمیایین؟ نگفتم برگردین سر کارتون؟

 

با من من گفت

– حالش.. خوب نیست

– بفرماییــــد!… هستم

 

مردد قدم عقب گذاشته دور شد دستم را به حمایت بالا گرفته به داخل اتاق که صدای ناله‌های مرصاد و جدی پرهام از آن شنیده می‌شد اشاره زدم

 

– چرا اینجا وایسادی؟ برو تو!

 

ناله سوزناکی از زیر دستش بلند شده باز شانه هایش تکان خورد از چشم های بسته‌اش سیلی روان بود که انگار خشک نمیشد!

 

کلافه از وضعیتی که نمیدانم چرا پیش آمد! زورگیر بودند یا مشکل شخصی با مرصاد داشتند و یا به من و رستوران مربوط بود گفتم

 

– گریه نکن چیزیش نشد که! پرهام پزشکه اگه چیزی شده بود اجازه نمیداد رو پای خودش راه بره بیاد داخل!

 

لحظه‌ای گریه‌اش متوقف شده امیدی به چشمهایش نشست حتی حس کردم لبخند زد

 

دوباره به داخل اشاره کردم

– برو تو، من اعصاب و حوصله‌ی برادرتو ندارم یه بار دیگه بخوام بگم خودم میکشم میبرمت تو میدونی که! برو آبروریزی نشه

 

نگاهی به سر تا پایم انداخت معذب با صدایی مرتعش و بی جان تر از همیشه گفت

 

– ببخشید.. شما هم به خاطرشــ…

 

گریه اجازه‌ی ادامه نداد، در را کامل باز کردم

– برو تو با این وضع فقط داری میری رو اعصابم! من اگه میمیردم هم به خاطر برادرم میرفتم

 

نگاه براق شده‌اش را دزدیده حرکت کرد جلو تر از خودم هدایتش کرده در حالی که حس می‌کردم هر آن روی زمین سقوط میکند و حواسم به او بود وارد شدم

 

شانه‌هایش از دیدن مرصاد که با صورت خونی روی مبل نشسته بود دوباره بی صدا تکان خورد

 

لهراسب مچ دستهای مرصاد را اسیر کرده کنارش نشسته بود، پرهام دستکش به دست روبرویش ایستاده شصت هر دو دستش را از دو طرف داخل دهانش فرو برده بی اعتنا به ناله ها و تلاشش برای پس زدن او و لهراسب با اخم انگار استخوان فکش را از بیرون و داخل دهان معاینه میکرد

 

– خب بابا… بچه که نیستی دو دقه صبر کن تمومه!

 

با دیدن من و ملیح اخمش باز شده لبخند زد

– نترسین حالش خوبه.. امکاناتم کمه نشد بی حسی بزنم به همت عضلات و زور بازوی مدیر گولاختون هیچیش نشده.. نهایتا فقط یه مدت از دست فک زدن زیادش راحتین

 

 

باندی از جعبه‌ی کمک های اولیه‌ی کنار دستش برداشته کاملا واضح برای آرام کردن صورت حیران ملیح در حال بستن فلک مرصاد توضیح داد

– نتونستن بشکننش! در رفته زود خوب میشه… میندم میبرمش اورژانس برای اطمینان یه عکس میگیریم و براش جا می‌اندازیم… تقریبا یه ماهی طول میکشه کاملا خوب بشه شایدم بیشتر… البته باید رعایت کنه.. فکشو خیلی باز نکنه.. خمیازه نکشه.. کم غذا بخوره دفعاتشو ببره بالا که به فکش فشار نیاد… گاز زدن کاملا ممنوعه… جویدن زیاد ممنوعه… غذاش باید نرم باشه مثل.. سوپ، کمپوت، پاستا..

 

مکث کرده رو به مرصاد با اخم گفت

– حتماً باید تمام مدت بعد از جا انداختن شبها وقت خواب باند مخصوص داشته باشی که فکتو نگه داره! دردش کم شد ولش نکنی باز برگرده جای اولش؟ دوره‌ای که میگیم باید صبر کنی و حواست باشه شاید هم لازم شد پروتز بدم شبها بذاری بین دندونات اونو عکس گرفتی میگم، جلوی اهل و عیال و دوست و آشنا قبل از شروع درمان همه‌ی اینهارو گفتم که اگه رعایت نکردی بعدش خودم فکتو بیارم پایین

 

مرصاد لبخند بی نایی زده خیره به ملیح که از توضیحات پرهام آرام تر شده بود چشمکی زد پرهام که از بستن فک مرصاد فارغ شد دستی به بازویش زد

 

– پاشو بریم که بیکاری به من نیومده وبالم شدی تا شب کار داریم!

 

ملیح سریع جلو رفته نگران پرسید

– نگفتین چیزیش نشده؟

 

صدایش انقدر ضعیف بود که من که کنارش ایستاده بودم هم به زور شنیدم پرهام گیج گفت

 

– با من بودین؟ نشنیدم؟

 

سریع پرهام را توجیه‌اش کردم تا او به این سختی حرف نزد

– ‌گفتی چیزی نیست! پس چرا تا شب وبالته؟

 

پرهام بی خیال خندید

– چون میخوام بدم کامل چکش کنن سالم تحویل بدم پس فردا یه مشکل دیگه‌ای داشت نندازین ‌گردن من بیمارستانو بد نام کنید! ظاهراً دنبال بهونه‌اید از شرش راحت بشین

 

– یعنی چیز دیگه ای هم هست؟

 

از سوال ملیح که با نگرانی شدیدی همراه بود پرهام را خیره و عصبی نگاه کردم، اگر این اتفاق نیوفتاده بود امروز حتما یقه‌اش میکردم تا بفهمم در زندگی‌اش چخبر است که این روزها سحر را انقدر آرام و ساکت و البته تنها میبینم و او هیچ وقت نیست!

چرا اصلا در خانه‌ی خودشان نیستند؟

چرا مثل ساسان و پدرش نیست و همیشه انقدر درگیر و مشغول است؟ در حالی که پدرش و ساسان هم پزشکند حتی با مشغله‌ی بیشتر از او! اما مثل او که حس میکنم آشفته است زندگی‌شان بهم نریخته

 

عصبی از بهم ریختگی ظاهرم که دلم میخواست با دوش آب گرمی صفایش داده مغزم را هم آرام کنم حرص زدم

 

– آدم باش پرهــااام!

 

ملیح که دقیقا کنارم بود از جا پریده پرهام با اشاره به ترسش بلند خندیده لهراسب دست به چانه زده همراهی‌اش کرد

 

– بابا ما نمیتونیم مثل تو آدم باشیم که! یه جوری پریدی اونور خیابون لت و پارشون کردی میخواستم حاشا کنم باهات نسبتی دارم اگه مُردی آبروم حفظ بشه نگن با این دیوونه که قبل مُردن خر کلشو گاز گرفته نسبتی دارم!

 

مرصاد که نمیتوانست دهان باز کند دستش را بالا آورده با نگاه قدردانی به من انگشت شصتش را نشان داد که لبهایم را کشید

 

پرهام دست زیر بازوی هایش انداخته بلندش کرد

 

– پاشو ببینم! جای اینکه تو بخوری اون زده بایدم طرفشو بگیری اون هیکلو لایک کنی! من که تجربشو دارم الان حال اون دو تا بدبختو که زدن به کاهدون درک میکنم حالا حالا ها کبوده هر تکونی که بخورن میگن ” غلط کردم دستش بود یا بیل! ”

 

 

 

همراه با مرصاد که لنگ میزد به سمت در رفته با نگاه منظورداری به من وقتی اولین دیدارمان و کتک خوردنش از من که به جای امیررضایی که خواهرم را صیغه کرده بود اشتباه گرفتمش یادآوری کرد گفت

 

– به زندگیتون برسید صافکاری این با من

 

لهراسب با جمع کردن وسایل روی میز پشت سرش را افتاده ملیح با التماس جلو دویده گفت

– میشه منم بیام؟

 

مرصاد هول شده سری به معنای نه تکان داد، پرهام گفت

– بذار بیاد نگرانته الاغ! بیاد نزدیک‌ باشه بیینه فقط مشت و مال بوده رییست نذاشته مثل منی که آدم کرد آدمت کنن خیالش راحت میشه

 

– مرصادو ببر پرهام، ملیح خانم با من میاد

 

مرصاد تند تند سر تکان داد خیره نگاهم کرده با سر به ملیح اشاره کرد، منظورش را خوب فهمیدم! نمیدانست دلیل اتفاقی که افتاده چیست و نمیخواست ملیح تنها باشد، ترجیحش بودن خواهرش کنار من بود و باز به من میسپردش

 

– باشه خیالت راحت

 

ملیح که فقط نگاهش میکرد با دیدن نحوه‌ی حرف زدن مرصاد چانه‌اش لرزیده صورتش خیس شد مرصاد به سختی با صورتی درهم لبخند زده به خودش اشاره کرد

 

پرهام در حالی که مرصاد را به سمت در میکشید حرکت او را با حرفش تایید کرد

 

– آره خیالتون راحت بقیه‌ی سیستمش سالم سالمه! فقط بلندگوهاش قطع شده که اینم چند ساعت دیگه کامل راه میوفته فقط صداش کمه و دهنش بسته

 

با بسته شدن در صداهای درگیری که انگار در سرم شنیده میشد قطع شد جلو رفته روی مبل افتاده سر به پشتی تکیه دادم، بستن چشم‌هایم تصویر چشمهای خیسی را یادآوری کرد که از دیروز از جلوی چشمم کنار نرفته بود

 

از یادآوری‌اش سریع چشم باز کردم پشت مبلِ روبرویم نزدیک به ورودی ایستاده بود اما نگاهش مثل قبل نبود

 

خیره سر تا پایم را نگاه کرده به چشم‌هایم که رسید بر خلاف نگاه گرفتن همیشه‌اش چشمهایش پر شده باز صورتش خیس شد

 

لبخند زده قدمی جلوتر آمد با صدای بغض دارش گفت

– ممنون.. خیلی خیلی ممنون.. ممنون که مثل بقیه فقط نگاه نکردین.. ممنون که میتونه راه بره

 

جانی که با صدای بی جانش و رنگ آن چشمهای سپاسگذار به من بخشید خنداندم تپش قلبم از دقایقی قبل که وسط آن دعوا بودم هم بیشتر بود!

 

احساس میکردم فاصله‌ی قلب و دستانم به صفر رسیده!

سریع دست مشت کردم تا از جا نپرم!

چرا این دختر آنقدر برایم مهم شده؟ چرا انقدر متفاوت است؟

 

برای پرت کردن حواس هردویمان گردنم را چرخانده صدای قلنجش را در آوردم حالا بیشتر از هر زمانی از ظاهر و قدرتم راضی بوده به آن میبالیدم، نه به خاطر نگاهی قفل شده که بخواهدم! بخاطر آرامشی که در نگاهش بود… بخاطر اینکه امن بودم

 

– فکر کردی این هیکلو واسه چی ساختم؟ برای اینکه ازش استفاده کنم دیگه! خیلی وقت بود دعوا نکرده بودم، زد و خوردهام باشگاهی بود حیف تا اومدم گرم کنم زود تموم شد نشد خوب حرصمو خالی کنم داداشتم زود وا داد!

 

فهمید حرفم فقط به خاطر حال آشفته‌ی اوست بی صدا و آرام خندیده دوباره گفت

 

– ممنون.. ممنون که دعوا کردین و از هیلکتون برای برادرم استفاده کردین

 

جمله‌ای که گفتم زبان حالم بود

– آخيش.. همه‌ی خستگیم در رفت که هیکلم فقط نترسوندت و از نظرت یه فایده‌ای داره

1/5 - (1 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x