رمان بوی نارنگی پارت ۵۴

 

 

بی اراده دست دراز کردم.. دستم می‌لرزید.. نفسم بالا نمی آمد

این مرد.. امروز.. خانواده‌ام.. قادر.. من..! گذشته‌‌ام.. تصاویر آشنا.. انگار همه بهم دوخته شده بودیم و نفهمیدم!

دیر فهمیدم… انقدر که مثل چند سال پیش پشت آن در، دربرابرش ناتوانم

 

چرا من؟ چرا باز تکرار شد؟ چرا انقدر بد اقبالم؟ چرا با این آدم؟ اگر بفهمـــد؟!

 

نگران گفتم

– پسـش بدین

 

امیدوار بودم بفهمد و مثل همیشه رعایت کند تا با خود بگویم بخاطر حرفها و رفتار امروزم فقط قصد شیطنت و آزارم را داشته! تا دیگر نگویم دختر او هستم.

 

بی اعتنا قدم عقب گذاشت آرام ولی محکم گفت

– بیا پایین بریم.. هدیه مادرتو پس نمیدم برام خیلی با ارزشه ازش بگذر

 

اضطراب زیادی به جان ضربان قلبم افتاده میگفت “”خوش خیال”” اولین مردی بود که با وجود شبیه بودنش به آنها اینقدر مطمئن و دیوانه‌ کنارش بودی که محال است اتفاقی بیفتد و حالا به گند کشیده شد

 

زمزمه کردم

– نمیگذرم

 

نور چشمهایش به افول رفت اما بی خیال شانه بالا انداخت

– نگذر.. پسش نمیدم یکی از اون سه تا مال منه! من از مالم نمیگذرم

 

باورم نمیشد! این مرد دیوانه است؟ این را از روز اول نفهمیده بودم؟ پس چرا پا به پای شیطنتش آمدم؟

 

چه خیری از امثال او دیده‌ام که باور کردم؟ تمام حرفهایش برای رسیدن به اینجا بود؟

چرا فکر کردم شعورش میرسد متفاوتم و مثل اطرافیان اون نیستم؟ چرا زودتر نفهمیدم؟ چرا فکر کردم دلیلش مرصاد و رفاقت است؟ چرا راحتی رفتار خواهرش با مرصاد گولم زد؟

 

اصلاً درست فهمیده‌ام؟ اینطور ناگهانی! میشود؟ او که موردهای زیادی داشت! چرا من؟ گیر دیوانه‌ی دیگری افتاده‌ام؟

 

حق داشتم نمیتوانستم به او اعتماد کنم.. حق داشتم حسم خوب نمیشد.. حق داشتم نمیفهمیدمش و اذیت میشدم..

 

عروسک خودش را به سمتش گرفتم

– این مال شماست.. بفرمایید

 

شبیه به فرار کردن عقب تر رفته گفت

– مال تو

 

جدی گفتم

– نمیخوامش

 

تمام حس چشم هایش پریده چراغ نگاهش خاموش شد، مکث کرده با منحنی عجیبی روی لبهایش که نفهمیدم پوزخند است؟ ناراحت است؟ عصبانیست؟ یا تمسخر دارد؟ و یا پس زدنی به این محکمی البته اگر درست فهمیده باشم به شخصیتش برخورده! گفت

 

– پس بندازش دور

 

در را تا انتها باز کرد خشک و جدی گفت

– بیا پایین تا نصیبه خانوم و باباطاهر نرفتن برسی بهشون

 

باورم نمیشد به خاطر عروسک ظاهرم با مردی مثل او جر و بحث کردم و به نتیجه نرسید چون شاید میخواهد بفهمم!

نفهمید نظرم چیست؟

نفهمید متفاوتیم؟ بدم می آید!

نگفت دشمن خونی؟ نگفت لجم! چرا قصد نزدیکی به کسی که لج است را دارد؟ آزار و اذیت؟ طعمه‌ام؟ یا جدیسـت؟

 

چرا امروز که خانواده‌ام را دید اینطور ناگهانی تغییر کرد؟

 

پیاده شدم اما راه را سد کرد، چسبیده به ماشین نگاهم هنوز به ملیح انگشتی دستش بود که نوازشش میکرد.

 

 

 

کاش امروز قادر دیده بودم و نگهم میداشت تا ترس بی آبرویی اینطور نلرزاندم..

 

“” کاش بهت عروسک نداده بودم.. کاش باهات نرفته بودم.. کاش برات کار نمیکردم.. کاش رفیق مرصاد نبودی.. کاش.. کاش..””

 

کاش های ذهنم تمامی نداشت

 

– حواست به منه؟

 

سر بالا کشیده نگاهش کردم نزدیکی‌اش مهم نبود، اینکه فهمید گیجم کرده و اینجا نیستم مهم نبود، دنبال دلیل رفتارش در صورت و نگاهش میگشتم

 

“”دوستی یا دشمن؟ چی میخوای وقتی میدونی ازت بدم میاد؟ چرا رفتارهات انقدر تناقض داره؟ چرا نمیفهمم؟ چرا باهات رسیدیم به اینجا وقتی نمیشه اصلا باور کرد و قبول کرد؟ دنبال یه بدبختی؟ نمیگی رفیق؟ چیکار کردم که شد این؟ چطوری با اون اوضاع زندگیم جمعش کنم وقتی زبونهای بیکار دنبال طعمه‌ی بعدیم میگردن؟””

 

– بلــ….ـه..

 

با لحنی جدی همان مدیر مغرور و خودخواه همیشه بود که گفت

 

– مرخصی دادم مادرتو دیدی و تمام! پس دیگه نمیگی، مرصادم بره مرخصی تو نمیری و پیله نمیکنی

 

نزدیک تر شده با جدیت بیشتری گفت

– وای به حالت اگه بخوای باز سرش چونه بزنی و مرصادو بندازی به جون من ملیح خانوم یا خودت تنها و پنهونی بری فهمیدی؟ بدون تو این مورد رفیق مرصاد نیستم، اگه یهو بری جورشو اون میکشه بی تعارف!

 

حرفهایش بوی فهمیدن حالم را میداد… میترسد مثل دفعه‌ی قبل که در راهرو به حرف نصیبه گرفتم باز بخواهم بروم که پای مرصاد را میان کشید تا بدانم زورش میرسد او را آزار دهد

 

کاش میشد بگویم:

“”مرصاد واقعا رفیقته؟ پس چرا تو خواهرشو یه جور دیگه نگاه میکنی؟ قصدت چیه؟””

 

تمام تلاش امروزش، تغییر ناگهانی‌اش برای همین بود؟ پس چرا اول با مرصاد تماس گرفت؟ حیله بود؟ میدانست نمی آید؟

 

به تمام معنا آشفته‌ام… شوکه‌ام… من در بدشانسی لنگه ندارم… به هیچ مردی از امثالش اعتماد نکردم جز او! آن هم به حرف مرصاد ولی حالا آبرویم در برابر برادری که چند سال پیش حتی او باورم نکرد در خطر است!

 

سکوتم انگار حرصی‌اش کرد وقتی خودش شوکه‌ام کرده بود

– فهمیـــدی؟

 

اگر نمیشد بروم اجازه‌ی آزادی هم مثل قبل به او نمیدادم که هر لحظه نگران آبرویم باشم یا چون زورش مثل مردهای قبلی میرسد مجبور شوم و در رستورانش طور دیگری نگاهم کنند وقتی حتی از اول رفتارش با من و برادرم توجه جلب کرده و بدون کوچکترین تردیدی از نظر همه من متهم میشوم!

 

خودم هیچ… نگران آبروی مرصادم که میخواهد زندگی‌اش را بسازد و ممکن است حضور من ویرانش کند… اگر این مرد بفهمد حال برادرم چه میشود؟

 

– بله آقای پایدار

 

منظورم را از لحن خشکم فهمید.. جدی با اخم اما با نگاهی روشن پوزخند زد با تأکید گفت

 

– خوبه ملیح خانوم خوبه… پس از فردا یکم هم به کارهات که تو اتاقم مونده برس امروز رو برام جبران کن وقتی فقط واسه من لارنژیت نداری و طعنه میزنی! وقتی فقط من آدم بده‌ام و هر کاری میکنم طلبت ذره‌ای کم نمیشه

 

 

(سامان)

 

طول و عرض اتاق را متر میکردم ساعتی بود کلافه با افکارم به جان اعصاب و روانم افتاده بودم!

تصور نمیکردم برخورد ملیح وقتی بعد از یک روز کنار هم بودن غیر مستقیم و با چند بار ریز به ریز نزدیک‌تر شدن به او فهماندم توجه‌ام را جلب کرده این باشد؟!

 

اینکه روز بعد را به کمک نصیبه که به او نه نمیگفتم و سراغم فرستاد و خودش حتی تماس نگرفت! به بهانه‌ی کسالت مرخصی گرفته نیاید و امروز که دیوانه‌وار و منتظر، زودتر از همیشه آمده وقتی میداند هر لحظه مشتاق دیدارش بودم با پیام مرصاد و اطلاع دادنِ نصیبه خبر دهد کمی دیرتر با برادرش می آید

 

کلافه‌ام کرده.. کلافگی‌ای که دیروز مرصاد وقتی فهمید میخواستم با خواهرش به دیدن مادرش برود و چون نیامد خودم رفتم به جانش افتاده خودش را لعنت کرد که کاش یکبار در برابرم زبانش را نگه داشته بود، اما با تمسخر و خندیدنم به حالش کنار امده گفت

 

“بهتر که تو رفتی با من بود ممکن بود برنگرده”

 

سکوت کردم حرفی از مسافرت یک روزه‌ام با خواهرش نزدم، نگفتم ملیحی که من دیدم اگر مجبور به ماندن هم میشد فرار میکرد وقتی آن طور به دردسر افتادیم تا فقط مادرت را ببیند!

 

پوفی کلافه کشیده به در چشم دوختم چرا نمی آمدند؟ چرا آنقدر دیوانه شده‌ام؟

 

حالا که میداند انگار نگاه نکردن و دور شدن سخت تر است!

 

میدانم ملیح را از برخورد و نحوه‌ی گفتنم وقتی هرگز از رفتارهایم هیچ چیز نفهمیده، برخوردهایم را برخلاف بقیه به خودش نسبت نمیداد و دنبال نزدیکی نبود چقدر شوکه کرده‌ام

 

حتی حس کردم به درستی چیزی که فهمید تردید داشت، اینکه درست فهمیده میخواهم ببیندم یا باز دیوانگی و شوخی دیگریست با شدتی بیشتر!

 

میدانم چقدر عجیب و با هزار ترفند وقتی قبل از آن چندبار به فکرش انداخته به شوخی و طعنه گفتم “خودم و خودت” در لفافه بیانش کردم نه میتواند به آن مطمئن باشد نه میتواند به آن فکر نکند!

 

همین را میخواستم… درگیر شود مثل من! برخوردش را ببینم، بفهمم او اگر چیزی حس کند کنار من چه میکند؟ باز هم فرار میکند وقتی آنطور از دخترِ من بودنش گفت؟

 

دنبال فرصت بودم تلافی کنم و آن عروسک زیبایی که انگار خود اوست که انقدر شوکه شده از بودن میان دستان من خجالت کشیده سرخ شد فرصتش را داد

 

عروسکی که منِ دیوانه در این سن از لمسش حس خوبی دارم! واقعا شبیه به اوست با آن موهای فر و بلند؟

 

میدانم وقتی مطمئن نشده درباره‌اش حرف نمیزند، اوی خجالتی حتی به مرصاد هم نگفته رفیقش چه غلطی کرده و فرصت اینکه خودم در زمان مناسب به مرصاد بگویم و کم کم شوک او را برطرف کرده رک و راست و مطمئن حرف زده فاصله را بردارم از دست نمیدهم

 

اما فکر نمیکردم اینطور فرار کند آن هم با این همه جسارت! وقتی بارها حتی در حضور مرصاد تذکر دادم زمان کار شوخی ندارم و همه چیزشان اینجا به من مربوط است، مراعات رفاقت را نمیکنم و اجازه ندارند سرخود رفت و آمد کرده یا با تأخیر برسند

 

با وجود اینکه بارها رفتار تندم را با برادرش دیده اما انگار باید محکم تر و مقتدر باشم تا باور کند و از رفتارش نگران عواقبش باشد

 

میان اتاق بلاتکلیف کنار میز ایستاده بودم که در بدون در زدن باز شد

 

 

 

مرصاد خندان و بشاش در چهارچوب در نمایان شده ملیح لبخند به لب کنارش بود..

 

حسادت بود یا هر چیز دیگر نمیدانم اما از اینکه اینطور بال بال زده منتظر دیدنش بودم و آنها بیخیال کنار هم میخندند کفری شده خیره به صورتهایشان گفتم

 

– اوغور بخیر… میشناسمتون؟ اگه اینجا کار میکنید شعور و ادب در زدنتون کو؟

 

برخلاف ملیح که وارفته قدمی عقب رفت مرصاد بی ادب با نگاه به پایین تنه‌ام گفت

 

– نمیگفتی اینجا اتاق کار منم هست؟

 

پقی خندیده ادامه داد

– وسط مستراح و لخت نبودی که نگران کشف حجابت باشی؟ هرچند غریبه نیستم با پوشکم دیدمت

 

به خاطر حضور ملیح که شوکه و خجالت زده سریع عقب رفته در راهرو ناپدید شد چنان حرصی شدم که بی فکر دستگاه پانچ روی میز را برداشته با خشم و شتاب پرت کردم

 

اگر مثل همیشه با فرزی‌اش جاخالی نمیداد صورتش با در یکی شده بود

 

دستهایش جلوی سر و صورتش بود نگران از عصبانیتم که رو که میشد میدانست شوخی تعطیل است جدی شده تند به حرف آمد

 

– باشه باشه برادر من.. حق با تو بود ببخشید.. سر صبحی چرا به فکر کشت و کشتاری؟ چقدر مگه دیر کردم؟ بهت گفتم که! کارو هم که زمین نذاشتم.. دیگه واسه چی میخوای بکشیم؟

 

با نفس هایی صدادار فقط نگاهش میکردم که سایه‌ی ملیح با احتیاط از پشت سرش جلو آمد

 

در این مدت خوب فهمیده بودم از عصبانیتم میترسد وحتی شاید از هیکلم وقتی که با برادرش جر و بحث میکنم! مخصوصا زمانی که برادرش بی ملاحظه می‌شود و نمی‌توانم خودم را نگه دارم و کار به زد و خورد میرسد

 

خم شده دستگاه پانچ را برداشت معذب و نگران کنار مرصاد ایستاده گفت

 

– ببخشید… دیر کردنش به خاطر من بود

 

با پوزخند وقتی کاملا به عمد نگاهش سهم زمین میشد گفتم

– چی اینجا تقصیر تو نیست؟ از وقتی اومدی اجازه دادی یه روز درست حسابی و بی دردسر کار کنه؟جای کارکردن فقط مراقب توئیم که!

 

زبان مرصاد و حرکتش که دستگاه پانچ را از دست ملیح کشیده بیرون هلش داد اجازه نداد ادامه بدهم

– باشه باشه.. تو برو به کارت برس خودم درستش میکنم

 

با تمسخر گفتم

– کار ایشون امروز تو این اتاقه البتـــه.. اگه بعد از دو روز و نیم مرخصیِ بی اجازه قصد کارکردن داشته باشه!

 

ملیح متوقف شده زمزمه کرد

– دو روزو که.. اجازه گرفتم! امروزم.. مرصاد گفت خبر دارین؟

 

مرصاد “نچی” گفت، تا زبان باز کرد دوختمش

– حالا که طوری نشــ…

 

– مشکل دقیقا همینه! چرا باید بقیه اعلام کنن شما قصد اومدن نداری؟ وظیفه‌ی خودت نیست؟

 

نگاه خیره و طعنه‌ام به فرار کردنش را گرفته ساکت شد مرصاد دوباره حرکتش را تکرار کرد

 

– باشه مدیریت تو راست میگی! تو هم برو یه ربع دیگه برگرد تا من اینو جمعش کنم

 

– مرصــــااااد!

 

بی اعتنا به غرشم ملیح را بیرون کرده در را بست

– هــاا..؟!؟! چته هر بار با کلی زحمت درستش میکنم خرابش میکنی؟ بابا من اینو به زور نگهش داشتم

*

4.4/5 - (8 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x