رمان بوی نارنگی پارت ۹۱

 

 

قسمتی از تصمیمم به خاطر او و برادرم بود پس پای کارم می‌ایستم آنها رفیقند شاید مرصاد برگردد و همه چیزشان آرام شود

 

چرخیدم تا به سمت ورودی اورژانس بروم از دیدن پزشکی که شوهر خواهر او بود و به در تکیه زده خیره نگاهم می‌کرد خشکم زد!

 

از کی آنجا بود؟ گریستنم را با رفتن او دیده بود؟

 

قدم زنان نزدیک شد لیوان آب یکبار مصرف دستش را به سمتم گرفت

 

– آدمی که رفت مثل برادرم برام عزیزه.. عاشق بود.. هنوزم هست.. شاید تا ابدم باشه ولی الان.. ویرونِ همون عشقِ… آشفته‌ی همون عشقِ… زخمی همون عشقِ… مشخصه شما هم حال بهتری ندارید ولی… حالا که رسید به اینجا.. حالا که اینجوری تموم شد.. دور بمونید تا راحت تر بشه درمان زخمتون.. تا فراموش که نه راحت تر عادت کنه به نبودنتون

 

عاشق بود؟ منظورش منم؟ نگاهش کردم تا شاید توضیحی بدهد اما به سرعت چرخیده دور شد

 

نگاهی به ساختمان انداختم باید صورتم را می‌شستم مهراد می‌فهمید اتفاقی برایم افتاده.

حتی اگر آنچه گفت درست باشد خیلی دیر شده با اینکه اگر می‌فهمیدم و باور می‌کردم هم نمی شد… نمی‌شد که ترسیده فرار کردم… نمی شد وقتی او انقدر بزرگ و متفاوت است و همه قبولش داشتند… او باید کنار کسانی مثل خودش باشد

 

**

(سامان)

 

نشسته پشت فرمان مسیری را می‌رفتم که نمی‌دانستم به کجا میرسد. ساعتها گیج در خیابان‌ها چرخیدم

 

انگار هیچ کجا برای رفتن ندارم…

“”کسی جایی منتظرم نیست””

 

این همان دردیست که امشب نه تنها در حرفهای خودم که از حرفهای ملیح و چشمهای خیسی که ناگهان بارید هم گرفتم… دختری که می‌دانستم در خانواده مشکلی دارد اما توجهی نکردم تا نزدیک شوم.. تا کم کم اعتماد کند.. خانواده‌ام را بشناسد و ذره ذره با من همراه شده حرف بزند..

اما انگار دیر کردم…

دیر کردم و همان مشکل او را از پا در آورده دور کرد و هر دویمان را به اینجا رساند..

 

اینجا که دیگر دانستنش کمکی نکند و حتی ربطی به من نداشته باشد که بخواهم بدانم و آن را چقدر دردناک به خودم و ملیح نشان دادم…

 

انقدر که درد سینه‌ام حتی با زهر تلخ باریدن نگاهم و لرزش شانه‌هایم آرام نگرفت..

 

امشب نه به خاطر او که نمی‌دانم چرا برای زندگی‌اش نجنگید و حالا انقدر تنها بود که برای کمک به من روی آورد، به خاطر خودم که بفهمم باید برای همیشه رهایش کنم حرفهایی زدم تا حالا که به اینجا رسیده خالی که نه اما کمی دلم آرام شود و بفهمـد چه کرده و از عذاب و جدان هم که شده سراغ مرصادی برود که بیچاره‌اش کرد… اما دل پرم از چشمهایم سر زیر شد..

 

بیچاره ملیح… بیچاره مرصاد…

 

من که تا ابد می روم اما او به خاطر اتفاقی که نتوانستیم کنترلش کنیم همراه با خواهرش می‌سوزد…

 

من این سوختن را برای زندگی خواهرم زمانی که نتوانی کاری انجام دهی تجربه کرده‌ام…

 

زمانی که سعید دایی ناتنی‌ام به برادرم ساسان تهمت چشم داشتن به خواهرم سارا را زد تا پدرم را با او بیازارد و پدر او را از خانه بیرون کرد تا آبروی برادرم در امان باشد فقط بی هیچ دخالتی ویرانی را دیدم…

 

زمانی که بعد از بلایی که سعید به بهانه‌ی عشق به مادرم سر سارای شبیه به مادر آورد و پدرم را با تصاویری نامناسب از سارا تهدید کرد و او سارا را هم برده پنهان کرد تا دست سعید به او نرسد و نتواند تصاحبش کند حالم از زمان رفتن ساسان هم بدتر بود اما باز فقط توانستم درمانده ببینـم…

 

حتی زمانی که بعد از سالها هر دو بازگشتند، که تغییر کرده بزرگ شده بودم و تمام تلاشم را برای جمع کردن خانواده کردم هنوز درمانده بودم… حتی زمانی که همه چیز پس از سالها تمام شده سعید با کمک سحر به پلیس به درک رفت… حتی در همین لحظه از فکر به گذشته‌ی سارا ویرانـم…

 

گاهی سوختنهایی همیشگی‌ست… هرگز از یاد نمی‌رود…

 

به تنها جایی که حالا می‌توانستم بروم پناه برده به سمت رستوران رفتم، بی توجه به خاموشی چراغ ها وارد شدم

 

بابا طاهر در حال چک کردن تمام موارد قبل از خروج بود و دربان آقای جاسمی دم در منتظرش

 

 

 

باباطاهر با دیدنم جلو آمد زود سلام کردم

– سلام

– سلام بابا! چیزی جا گذاشتی؟

 

به سمت اتاقم رفتم

– نه شما بفرمایید. خسته نباشید. من تا صبح هستم

 

در اتاق را که بستم خیره به فضایش ماندم باید کاری برای این بویی که آنقدرها شدید نیست و شاید اصلا نیست اما من هر بار وارد اتاق می‌شوم حسش می‌کنم بکنم شاید باید چند روزی تعطیل کرده دستی به سر و گوش تمام رستوران بکشم. باید همه چیز تغییر کند. باید فکری به حال فضاهای این قدیمیِ دوست داشتنی بکنم

 

در که آرام باز شد در فکر چرخیدم بابا طاهر لبخند به لب گفت

– وقت داری یکم حرف بزنیم؟

 

– چیزی شده؟

 

در را رها کرده جلو آمده به مبلها اشاره کرد

– آره بیا بشین بگم.. یه چیزی تو دلمه که عمریه پنهونش کردم می‌خوام امشب به تو بگم هم خودمو خالی کنم هم شاید کمکی به تو کردم

 

– خاتونتون؟

 

نشست

– گفتم آقای جاسمی سر راه برسونتش منم یه ساعت دیگه میرم.. بیا بشین نمی‌مونم تا صبح

 

جلو رفته به احترامش با آن حال حیران و سر در گم روبرویش نشستم

 

فکرش را نمی‌کردم از چه چیزی می‌خواهد حرف بزند!

فکرش را نمی‌کردم حرف‌هایش به خانواده‌ام و گذشته مربوط باشد و به جای من او را تا صبح در رستوران نگه دارد!

 

حتی حدس نمی‌زدم آن شخص در گذشته‌ی ساسان بابا طاهر باشد و دلیل ماندگاری‌اش کنار پدرم، آن هم انقدر نزدیک به خانواده‌ام!

 

تمام مدت مات مانده از حرفهایش نگاهش می‌کردم..

حرفهایش تمام شد؟

 

شوکه‌ام از رسیدنش به عشقش؟ شوکه‌ام از نسبتش با خانواده‌ام؟ شوکه‌ام از صبوری‌اش؟

 

چنان تمام افکارم را بهم ریخته نمی‌دانم چیزی از حال بدم مانده یا نه؟

بهتر شدم یا بدتر؟

کمکم کرد یا راه نشان داده خواست صبر کنم؟ یا غیر مستقیم گفت تمام است و رهایش کنم؟

 

آه کشید

– اشتباه من پنهون کردنش بود.. شاید اگه بقیه می‌دونستن انقدر سخت نمی‌شد ولی شد و گذشت‌.. تو هم پنهون کردی ولی حالا که تموم شده زندگی کن.. بسازش برای خودت

 

هاج و واج مانده با چشمهای گرد نگاهش می‌کردم حرکت سایه‌ای پشت سرش که آرام از کنار در وارد شد دهانم را باز کرد

 

نمی‌دانستم چه عکس العملی از دیدن نصیبه که انگار تمام حرفهایش را شنیده بود نشان دهم..

 

این مرد به خاطر احساسش به این زن روزگاری از هر چه توانسته بود گذشته بود و حتی حالش آنقدر بد بود که فرار کرده بود و حالا که بعد از عمری از سنگینی سینه و عذاب وجدانش حرف زده بود باید اینطور می‌شد؟! نصیبه باید اینطور با خبر می‌شد؟

 

از نگاهم به پشت سرش آرام سر چرخاند دیدن نصیبه شوکه‌اش کرده مات از جا برخواست

 

بارش باران ابرهای درخشان صورتِ خیس نصبیه را روشن تر کرده شدت گرفت.. به صدا نشستن هق هقش شانه‌هایش را تکان داد

 

– طاهـ..ـــر…!

 

زمزمه اش باباطاهر را ناتوان جلو کشید

– خاتون…

 

برای غم صدای پایین این مرد باید جان داد.. این زن همه‌ی هستی‌اش بود. به خاطر او سالها پنهان شده پنهان کرده بود و حالا که می‌خواست یکبار حرف بزند و حتی انگار قصدش فقط کمک به من بود نصیبه همه را تمام و کمال شنیده بود

 

 

 

از صدای لرزان نصیبه که جلو می آمد بابا طاهر سر به زیر شد بار سنگین روی شانه هایش را از برداشت و افکار نصیبه‌اش می دیدم که خمیده‌اش کرد

 

– چرا من.. نمی‌دونستم؟… چرا نگفتی طاهر؟… من انقدر ظالمم که به خاطرم پنهونش کنی؟ طاهر به خاطر من یه عمره از دور نگاهش می‌کنی؟

 

سر بابا طاهر بالا آمده جوابش نصیبه را شوکه کرده باز به هق هق انداخت

 

– خدا شاهده هیچ وقت حسرت بچه نداشتم

 

به سرعت از جا کنده شده به سمت در رفتم امشب اینجا هم جای ماندنم نبود.. جایی که از رازی که سالهاست ساسان را کنارمان نگه داشته و هیچ اثری از خانواده‌ی پدری‌اش نیافت برایم آشکار کرد

 

احتیاج به خوابی طولانی داشتم. خوابی که قدرت بدهد تا اوضاع اطرافم را باز سامان بدهم و به قول پدرم برازنده‌ی نامم باشم

 

باید به خانه برمی‌گشتم با اینکه این ساعت مادر امیدی به بازگشتم نداشت

 

ماشین را که گوشه‌ی حیاط زیر سقف باز پارکینگ پارک کردم. بی سر و صدا پیاده شده پشت باغچه‌ی گل رز روی زمین تکیه زده به دیوار نشستم

 

سیگاری آتش زده با پک محکمی جملات بابا طاهر در سرم چرخید

 

“”خیلی دوستش داشتم ولی ازدواج کرده بود… من موندم و دستهای خالی…. من موندم و یه بار سنگین… من موندم و دردی که درمون نداشت””

 

“”باورم نمی شد ولی این دفعه رسیده بودم… یا باید مثل همه به خاطر افکار پوچ و بی خودشون که بهم انگ میزدن از قبل میخواستم و شوهر داشته… به خاطر رسم و رسوم و چیزی که عرف می‌دونستن می‌دیدم باز از دستم میره… یا جسارت می‌کردم… کردم””

 

“”دارمش… از همه چیزم گذشتم حتی خانواده ام… پشیمونم نیستم… عذاب وجدان داشتن راحت تر از درد عشق داشتنه””

 

از سوزش انگشتم چشم باز کرده فیلتر دستم را پرت کردم سیگار دیگری آتش زدم که سایه‌ای روی سرم افتاد

 

– به شرف نداشتت قسم یه بار دیگه حالت به هم بریزه خودم تو همین باغچه چالت می‌کنم

 

نگاهی به صورت برافروخته‌ی پرهام انداخته با زدن پک محکمی گفتم

 

– لطف میکنی.. خیلی خسته‌ام.. یه چیزی هم بده چند روز بخوابم

 

پوزخند زده کنارم نشست

– چند روز کم نیست؟! می‌خوای یه چیزی بدم خودکشی کنی منم راحت بشم؟

 

جدی جوابش را دادم با اینکه دردناک بود که حس کنی به آخرش رسیدی… که چیز دیگری برای از دست دادن نداری… چیزی نداری که ارزش ادامه دادن داشته باشد… شوکه‌ام یا واقعا ندارم؟

 

– جراتشو ندارم… اگه می‌مردم که راحت می‌شدم ولی جرأت خودکشی ندارم

 

با آرنج به پهلویم کوبید

– خوبه که نداری احمـــق! پس جسارت زندگی کردن داشته باش.. یه چیز دیگه بساز از زندگیت که نخوای بمیری.. که بترسی بمیری و تموم بشه.. بترسی از دستش بدی

 

سرم روی شانه‌اش افتاده سیگار را بی حس و حال توی باغچه پرت کردم

– نمی تونم.. الان جونشو ندارم.. دیگه جون سیگار کشیدنم ندارم… جون پک زدن ندارم… نفسم می‌گیره… بخوابم شاید درست بشه

 

 

 

دست زیر بازویم انداخت

– پاشو بریم بخوابونمت.. چند ساعته منتظرتم بیای روانی.. انقدر نگران چرخیدم تو خونه سحر بهم شک کرد.. آخرم بهش گفتم دیدم باز ترکیدی

 

با مکث گفت

– می‌دونی چی گفت؟

 

به زور چشم باز کرده گردن صاف کردم انگار در حال بیهوش شدنم.. می‌دانم امشب با او خداحافظی کردم.. باور کردم.. رها کردم.. گذشتم و حرفهای بابا طاهر چنان بهمم ریخت که از فکر به درد پنهان برادرم که حالا می‌دانم وقت عزاداری هم ندارم

 

🎶🎶موهای فر دارت. دامن گلدارت. تو خاطرم مونده خدا نگهدارت… نفهمیدم چی شد شدم گرفتارت. هر لحظه می‌میرم از فکر دیدارت🎶🎶

 

لبخند زد

– گفت شدی سامان بی سامان.. گفت همه رو سامان دادی ولی به خودت که رسید.. کسی نبود

 

قطره اشکی از چشمش چکید

– شرمنده داداش که نبودیم.. نمی‌دونستیم.. نفهمیدیم.. ولی میشه باز سامان بشــی؟ منو ساسان و امیررضا به درک. خواهرات و مادرت بی سامان میشن تو سامان نشـی

 

از احساسات همیشه صادقش لبخند زدم

– میشه اگه بریم بخوابم… میشه… یکم بهم وقت بده

 

*****

 

 

 

باز به خاطر داروها حالش خوب نبود، تنش شل شده برایم سنگین بود با این حال لباسش را عوض کردم منتظر بودم تا مثل چندین شبی که با هم گذراندیم شیطنت کرده بغلم کند نگهم دارد و بخواهد کنارش بخوابم بگوید

 

“”نمیـ… خورمت… کاریتـ… ندارم…. زورم… بهت… نمیرسه که… بیا… فقط… بغل.. واسه بوی… خوبت..””

 

اما حتی حس کردم هلم داد تا عقب بروم دستی به موهای کوتاهش کشیده در حالی که نوازشش می‌کردم از عذاب گریه‌های دیشبم در محوطه‌ی اورژانس که هر بار صورت مظلوم او برایم زنده می‌شد که نمی‌دانستم کجایی این ماجراست برای اولین بار گونه‌اش را بوسیدم

 

بوسیدنی که او با تمام شرارت‌های گاهی کودکانه و گاهی مردانه‌اش انجامش نداده می‌گفت

“”بوسیدن… فقط روی تخت””

 

قطره اشکی روی تیغه بینی‌اش لغزید

– نکنــ…

 

متعجب متوقف شدم از صبح که به خانه آمدیم حالش خوب نبود. برخلاف روزهای دیگر دنبال بهانه نبود که به اتاقش بکشاندم.. حرف بزند.. بهانه بگیرد.. شرطی بگذارد که برنده‌اش باشد و به قول خودش کاری کند که شده برای ساعتی تشکم را جمع کنم و کنارش روی تخت بخوابم، تشکی که به بهانه‌ی بدخواب بودنم و آزار او در خواب که ممکن است متوجه نشوم و بلایی سرش بیاید انداخته روی آن می‌خوابیدم تا کم کم به شرایط عادت کرده رفتارم نرمال و طبیعی شود

 

اما گریه گردنش غیر طبیعی بود! در همین مدت کوتاه فهمیده بودم او در بد حالی فقط بی حوصله و خواب آلود می‌شود.. شاید غر میزد و بهانه گیر هم بود اما در این مدت ندیده بودم در برابر من فریاد بزند یا مثل حالا گریه کند آن هم وقتی بوسیدمش!

 

البته به جز دیشب که میان بالا و پایین کردن برنامه‌های گوشی‌اش ناگهانی عصبانی شده داد زد، نفسش بند آمد و صورتش کبود شد ، دو قطره اشک روی صورتش چکید و ترسیده نگاهم کرد

 

نگران خم شدم تا صدایم را بشنود حالش خوب نبود، به خاطر تحریک نشدن اعصابش باید آرام حرف میزدم

 

– مهراد… چرا گریه میکنی؟

 

از سوالی که چشم بسته پرسید قلبم ایستاد

– تو.. کسی رو… دوسـ..داری؟

 

مکثم غیر ارادی بود اما سعی کردم با جوابم به حرفش بیاورم تا بفهمم چرا چنین سوالی پرسیده؟

 

رفتارهای با احتیاطم که به او مگر به ضرورت خیلی نزدیک نمی‌شوم و حتی تا می‌توانم روسری روی سر دارم تا ظاهرم حسی را در وجودش به غلیان نی‌اندازد آزارش داده؟ دلش شکسته؟

 

رفتارهایی که به خاطر حرف خودش بود وقتی گفت مردانگی جسمی‌اش را دارد حتی بیشتر از حد نرمال و گاهی به شدت آزارش می دهد، به خاطرش دارو مصرف می‌کند تا آرام باشد و بتواند راحت کنترلش کند

 

حرفی که باعث شد تمام داروهایی که به خواست برادرش و توصیه های پزشکش سر ساعت مصرف می‌کرد را زیر و رو کرده درباره‌ی هر کدام توسط گوشی خودش تحقیق کنم وقتی گوشی‌ام را از همان روز اول در خانه‌ی قادر خاموش کرده سعی کردم وجودش را حالا که دیگر کسی را ندارم کاملا فراموش کنم

4.4/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x