رمان بوی نارگی پارت ۱۳۱

 

 

آرام هم قدمش شدم در حالی که دلم می‌خواست خودم را از نگاه او پنهان کنم اما قرار بود حالا که کمکم می‌کند نقش بازی کنم تا آبرویش نرود

 

با ورودش به سالن و دیدن نگاه پر اخم مادرش دستهایش به حالت تسلیم بالا رفت انگار واقعا دلواپس ناراحتی مادرش بود نگران گفت

 

– باور کن نشد به کارم برسم دلم اینجا بود گفتم خدایی نکرده یه چیزی بشه نباشم

 

– واسه چی به ملیح هی پیله کردی مراقب باشه؟

 

لبخند زده با شرارت جواب داد

– اصلا شما فکر کن به خاطر زنم برگشتم ها؟ گاهی منم خسته میشم دیگه شما مثل بچه هات نباش بذار یه روز مرخصی باشم

 

سیمین خانوم شرور چشم تنگ کرد

– همینطوری که تو مرخصی میدی باشم خوبه؟

 

جلو آمد با لبخندی گل و گشاد و نگاهی که روی من می‌چرخید دستش دور کمرم حلقه شده تکانم داد

 

بی توجه به حالم به خودش چسباندم

– نه دیگه اون مدل منه شما مدل مادرانه‌ی خودت مرخصی بده، مثلا بوگو اصلا چرا روز اول نامزدیت میری سر کار؟ بمون ور دل زنت حالت جا بیاد

 

سیمین خانم با لبخند به حرکات پسرش نگاه کرده گفت

– واسه این باشه اومدنت ده روز بهت مرخصی میدم خوبه؟

 

فشار دستش دور کمرم بیشتر شده با لبخند سر پایین کشید به سرعت گونه‌ام را بوسیده گفت

 

– نمی‌دونستم انقدر مفیدی دختر که زودتر بیام دنبالت، اینها به خاطر پولشون به من یه ساعت هم مرخصی نمیدن میگه ده روز!

 

جا خورده از حرکت ناگهانی و ریلکسش دلم فرو ریخت، با قلبی لرزان نفسی گرفته برای طبیعی رفتار کردن زمزمه کردم

 

– خودم هم نمی‌دونستم

 

سیمین خانم قدمی نزدیک شد با طعنه‌ای که دلیلش را نفهمیدم و نگاهی که شرور شده بود گفت

 

– تو که از دیروز باز قد کشیدی پس چرا هیچ کدوم نمی‌دونستین؟

 

از عکس العملش در جواب مادرش جا خوردم!

به سرعت رهایم کرده دو قدم عقب پرید

 

– جلو نیا مامان… روز اول نقطه ضعف نده دست زنم

 

لبهای سیمین خانم کمان شده آرام به سمتش رفت

 

– خب وایسا تا نفهمه، از دیروز ذوقشو دارم آخرین بارش بعد از زایمان رها بود‌. چشمهات از عمو شدن خورشید بود و سرت از قد کشیدن زیاد به سقف آسمون رسیده بود. بعد از اون دیگه اونطوری ندیدمت تا دیشب، دیشب باز قد کشیدی

 

گیج نگاهشان می‌کردم نفهمیدم درباره‌ی چه چیزی حرف می‌زنند

 

مگر این مرد که قدش ۱۹۰یا چند سانتی بیشتر است بیشتر از این هم قد می‌کشد؟ آن هم در این سن!

هر چه بود از آن راضی بودم که او را با آن شرارت‌ها از من دور کرد

 

برای اولین بار دیدم خجالت می‌کشد! نگاهش روی صورت مادرش نمی ماند‌، با وجود در خواست مادرش با هر قدمی که نزدیکش می‌شد او نیم قدم عقب میرفت

 

– نیا مامان… بذار آبروم سر جاش بمونه جذبه‌امو نبر زیر سوال

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

سیمین خانم متوقف نشده جواب داد

– مگه چند بار تکرار میشه که ازش بگذرم؟اونم ایندفعه که میدونم از هر بار بیشتر قد کشیدی. البته دفعه بعدی هم احتمالا خوب قد می‌کشی پدر شدن یه چیز دیگه‌است

 

– مامـاااان..! پس بذار تنها که بودیم ها؟

 

ابروهایم بالا پرید سیمین خانم چه می‌خواست که اوی پررو و شرور از حضور من خجالت می‌کشید؟

 

روبرویش که ایستاد ابرو بالا داده گفت

– لذتش به بودنِ ملیحِ میخوام بدونه دلیل حالت اونه

 

خم شده دستش به سمت صندل‌های مردانه‌ی او رفت، شانه‌های مادرش را گرفت تا اجازه ندهد خم شود دستهای سیمین خانم که روی پهلوهایش نشست از جا کنده شد

 

– مامـــاااان…!!

 

لبهای مادرش پیروزمندانه از هم باز شده خندید

– زورت به همه میرسه به جز من، فکر می‌کنی از لذتش می‌گذرم؟ اونم الان که داداشها نیستن برات دست بگیرن

 

– مجبورم نکن فرار کنم بذار کنار زنم بمونم، خواهر مرصاده بفهمه بیچاره‌ام میکنه

 

غمی که مصنوعی بودنش واضح بود به صورت سیمین خانم نشسته گفت

 

– اگه برات مهم نیست حسرتش به دلم بمونه فرار کن. بچه که بودی خیلی برام لذت بخش بود

 

“نچی” گفته دستهای مادرش را گرفت

– الان که بچه نیستم

 

– الان یه لذت دیگه داره. لذت دیدن جوونت که انقدر رشید شده باشه و بتونه از دستت فرار کنه و نتونی مثل بچگی بگیریش تکون نخوره، میخوای نقطه ضعفت لو نره نرو عقب

 

اینبار مانع خم شدن مادرش نشده در جا خشک شده پلک بست

نوک انگشتان سیمین خانم روی انگشتهای پایش نشست با باز کردن دستش به سمت بالا روی ساق پایش حرکت کرد!

واقعا می‌خواست با وجب کردنش ببیند قد کشیده یا نه؟ در این سن؟

 

ذره ذره که دستش بالاتر آمده قامتش صاف می‌شد تن درشت او لرزیده لب به دندان کشیده بی صدا می‌خندید

 

صورت سیمین خانوم به نور نشسته بود کاملا مشخص بود مثل کودکی‌اش که از آن حرف زد از کارش لذت می‌برد

 

شدت خنده‌ی او که زیاد شده نیم قدم عقب رفت دست دیگر سیمین‌خانوم روی بازویش نشسته گفت

 

– صبر کن رسیدم به جای خوبش

 

دستش نزدیک به سر شانه و زیر بغل او بود که از جا کنده شده مادرش را محکم و تند به آغوش کشید

 

– جای خوبش آخرشه مامان، تمومه بهش پیله نکن

 

خیره به صورت متعجبم که در سکوت نگاهشان می‌کردم با شیطنت گفت

 

– شانس آوردم صورتش میگه نفهمیده مامان

 

سیمین‌خانوم کمی فاصله گرفته گفت

– اگه نفهمیده باشه هم تو نگرانش باش بالاخره که می‌فهمه

 

گیج فقط به نگاه براقشان لبخند زدم، سیمین خانم دستم را گرفته گفت

 

– بیا حالا که اومد کنار هم چند تا عکس خوب بگیریم، عکس‌های دیروزتون مال خودتون بود الان به داد دل من برسید

 

 

 

روی مبل نشستم اما به سمت اتاقش رفته رو به او که هنوز پس لرزه‌های خندیدنش روی صورتش بود گفت

 

– یه جای خوب بشینید اون موهای خوشگلشو هم باز کن

 

خجالت زده رو به او که مستقیم و خیره نگاهم می‌کرد گفتم

– ببخشید.. شالمو بردن

 

جلو آمده کنارم نشست با اینکه انگار تمام دیشب را در آغوشش بودم و با سر و وضعی بدتر از این با آن لباس دیده بودم سرم پایین افتاد

 

بازویم را گرفته کمی چرخاندم پشت سرم دستهایش با موهایم مشغول شد

 

– میخواد موهای خوشگلتو باز کنم میگی شالم؟! خوب نقش بازی نمی‌کنی باید خیلی روت کار کنم ضایع نکنی آبروریزی نشه انگار نمی فهمی حس مادرمو

 

خیره به دستهای چفت شده‌ام از حس حرکت دستهایش که با موهایم بازی کرده کشش میداد سکوت کردم، حس زلال مادرش را درباره‌ی هردویمان می‌فهمیدم و شرمنده بودم

 

حرکت دستش را از بالا تا پایین روی موهایم حس کرده لرزیدم

– موهات خیلی قشنگه، گاهی بذار باز باشه باشه؟

 

نفسم حبس شده تکان نخوردم نمی‌توانستم حتی چشم‌های بسته‌ام را باز کنم که بخواهم جوابش را بدهم

 

سرش را کج کرده چانه روی شانه‌ام گذاشت تا صورتم را ببیند یکی از دستهایش جلو آمده دستهایم را گرفت با دست دیگرش طره‌ای از موهایم را کوتاه و آرام کشید بدجنس گفت

 

– باشه خسیس؟ صوری هم که باشه جای اون اخلاق خوبت که وقت خواب می ترسونتم باید زره بپوشم بذار قشنگیشو ببینم

 

شرمدنه از اخلاقم که گفت وقت خواب آزارش میدهد اما دلم می‌خواست می‌توانستم بگویم

 

” صوری کجا بود با این رفتارت مرد حسابی؟ کم مونده منو بخوری میگی موهاتو ببینـم؟”

 

صدای سیمین خانم از حال شرمگینی که گیر کرده بین دستهای او داشتم نجاتم داد

 

– چی پچ پچ میکنی بیخ گوشش؟ کنار من اذیتش نکن مامانش نیست با اینکه حال دلتو می‌دونم گوشتو می‌کشم

 

صاف نشست با دوباره بوسیدن ناگهانی گونه‌ام که باز دلم را از جا کند دستش دورم پیچید

 

به تنم چسبیده مانند پسر بچه‌ای شرور گفت

– هیچی.. اینها ببین حالش خوبه! فقط خیلی خسیسه، خیلیهااا

 

سیمین خانم ابرو بالا داده کمی جدی گفت

 

– اون که الان لازمه برات، خسیسه رفتارت اینه خسیس نباشه که تموم میشه با رنگ اون نگاهت مرد گنده!…. پاشو جای اذیت کردنش که پشیمونت می‌کنم یه ژست خوب بگیرین چند تا عکس خوشگل بیگیرم جاش تو آلبوم خالیه

 

از جانب داری مادرش هم لبخند زدم هم خجالت کشیدم

“”خوب پسرتو میشناسی خدا برام نگهت داره امیدوارم نفهمی چیکار می‌کنیم آبروم بره””

 

به حرف مادرش سریع برخواسته گفت

– تو تکون نخور یه تصویر تو سرمه

 

پیش چشم‌های براق و شاداب سیمین خانم دست زیر چانه‌ام گذاشت با انگشتانش موهایم را اطراف سر و صورتم مرتب می‌کرد، از نگاه سنگین و شرورش چشم بستم نفسم بند آمده بود، تنم خیس بود، انگار از صورتم حرارت بیرون میزد، اما او چشمکی زده بیخیال به کارش رسید

 

– خب.. خوب شد

 

پا بالا کشیده از پشتم رد کرد بی اختیار نیم خیز شدم تا برخیزم اما دستهایش دور سینه‌ام پیچیده روی بازوهای مخالفم قفل شد کاملا بین پاهایش بودم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

تنم را به سینه و شکمش فشرده لبهایش کنار گوشم زمزمه کرد

 

– تکون نخور ضایعم می‌کنی، شوخی نداره دختر پشیمونم می‌کنه ناجوووور

 

نفس گرم و صدایش که شرارت از آن می‌بارید تنم را لرزاند نفس نفس می‌زدم فقط سر تکان دادم لبهایم از حجم شرم بهم چسبیده حتی نمی توانستم مادرش را که روبرویمان ایستاده بود و سنگینی نگاه مشتاقش را حس می‌کردم نگاه کنم

 

چانه‌اش را روی سرم گذاشته دستهایش را بیشتر فشرد، انگار که می‌گریزم… انگار که نگران است!

 

– خوبه مامان؟

 

– نه… ملیح موهات همه‌ی صورتتو گرفته باید سرتو بیار بالا عزیزم، تو هم سرتو بیار کنارش قشنگ تره گنده بودنت هم کمتر معلومه

 

پچ زد

– میگم شوخی نداره ببین

 

به سختی سر بالا کشیدم او اما از شرارت مادرش به سرعت سرش را پایین کشیده صورتش را به صورتم چسباند دستهایش را پایین برده انگشتانش فاصله‌ی بین انگشتان هر دو دستم را پر کرده به شکمم فشرد

 

قلبم از هیجان این نزدیکی و گرمی تنش چنان تند می‌کوبید که هر آن تنم در آغوشش سست شده از حال می‌رفتم، خیس از شرم صدای چلیک گوشی مادرش را شنیدم

 

با شیطنت صورتش را به گونه‌ام کشیده زمزمه کرد

– چه نرمه… ولی یخ کردی! نترس جلوی چشم مادرم تا حالا کسی رو نخوردم، نگاه به هیکلم نکن جرأتشو ندارم، مورد صوری که دست بزن داره که عمرا لب نمیزنم

 

اینبار قفل نکردم سرم از پرویی‌اش به ضرب چرخید سرش را جلو آورده بود بینی‌ام محکم به بینی‌اش خورد

 

خبیث صدا بالا برد

– آآآخ… آآی… ضربه‌ی سر خطا حساب نمیشه مامان بشه اذیتش کرد؟

 

صدای سیمین خانم که تلاش می‌کرد جدی باشد خندید

 

– بستگی داره نتیجه‌ی چه رفتاری از طرف تویی باشه که می‌شناسمت! صداتو نشنیدم پس قضاوت نمی‌کنم

 

بینی‌اش را می مالید

– هیچی نگفتم جک بود تازه اونم بی مزه!

 

سیمین خانم طعنه‌دار جواب داد

– باور کردم… پاشو ژستو عوض کن این یکی خیلی خوب شد

 

برای فرار از او سریع برخواستم با شوقی ساختگی گفتم

– ببینـــم؟

 

از پشت بغلم کرده اجازه دور شدن نداد، تالاپ! باز در آغوشش افتادم

 

– کجا زرنگ؟ بذار چند تا بگیریم خسارتمو هم بده بعد شاید ولت کردم عکس لت و پاره شده‌امو ببینی بهت مزه بده

 

بیش از نیم ساعت میان دستهای شرورش با نفسی که به شماره افتاده بود جا به جا شده حبس بودم، تا زمانی که مادرش را خسته و من را کلافه نکرد رضایت به تمام کردن عکس گرفتی که سیمین خانم خواسته بود نداد

 

فنجان به دست قلبی از چایش را خورده دست روی شکمش گذاشت

– شما گشنتون نیست‌؟

 

– هست ولی نه مثل تو!

 

به جوابی که مادرش داد لبخند زدم ، لبخندم را دید پررو با خباثت گفت

 

– معلومه مثل من نیستین، شما که مثل من اشتهای خوردن ندارید تازه اونم با هوس چیزهای که دارم ولی از ترس چک خوردن لب نمیزنم

 

بی خیال به چشم‌های گرد شده‌ام خندیده فنجانش را بالا گرفت

– چه خوش طعمه

 

4.1/5 - (14 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x