رمان تورا در بازوان خویش خواهم دید پارت 75

 

 

 

“_ راستین یه نوجوون عادی نبود .

با فرهاد و حتی آرتا خیلی فرق میکرد.

این نخواستن و طرد شدن ًکامل روی رفتارش تاثیر گذاشته و پرخاشگرش کرده بود.

تو این خونه هم تنها کسی که باهاش درست رفتار می،کرد من بودم که معلومه اصال کافی نبود.

وای به وقتی که کسی بهش یه طعنهی کوچیک میزد …تا صدتا نمیذاشت روش و به اون آدم برنمی،گردوند آروم نمیگرفت ! حتی کاری نداشت این آدم عمو یا عمهشه و چندین سال ازش بزرگتره… شکاف بین راستین با بقیه مدام بیشتر میشد و من هیچ کار نتونستم بکنم … دیگه در همین حد بلد بودم مادر.”

“هرچی با خود این پسر حرف زدم که یهکم کوتاه بی،اد فایده نداشت.

بقیه هم لجبازتر از اون.. . هر روز اینجا یه دعوایی راه می افتاد !زندگی نداشتیم که … چند سال که بزرگتر ،شد رفت همین طبقه باال. من اولش دلم رضا نمیداد تنها ،بمونه ولی بعد دیدم اینجوری ًواقعا بهتره. اعصاب همه آرومتره.

_ بابا همیشه میگفت راستین ،خالفکاره ،کافره ،دختربازه اصال حسابی خطرناکه !یه چیزای عجیب غریبی میگفت… خیلی منو آرتا رو ترسوند بیخودی.”

 

 

“من اون اول که برخوردم باهاش بیشتر ،شد همهش منتظر یه اتفاق و رفتار بد ،بودم اما فهمیدم هیچ کدوم از حرفای پشت سرش راست نیست !

_ بابات و کتایون خودشون هم میدونن حرفشون درست نیست ! به نظرم فقط اینجوری میگن تا خودشون رو آروم کنن ! متوجه منظور مادربزرگش نشد. از سر دقت ابروانش به هم نزدیک شدند.

_ چه طور؟”

 

“_ اونا برادرزادهشونو دوست ،ندارن پسر کیان خودشون هم میدونن این کار منطقی نی،ست اشتباهه ولی نمیتونن از پس احساسشون بر بیان. خب حاال تو بهم ،بگو دوست نداشتن یه پسر بی،پناه بیگناه و ظلم دیده راحتتره یا یه پسر قلدر خالفکار و حرومخور؟

،مادربزرگش چند ساعتی میشد که اتاق را ترک کرده او تمام مدت مشغول فکر ،کردن شده بود.”

 

“احتیاج داشت تا اطلاعات دریافتی را در ذهنش تحلیل و درک کند.

شرایط ایجاد شده را چهطور میشد درست کرد؟ اصال امیدی وجود داشت؟ امکان تغییر پیدا کردن احساس پدرش و عمه کتای،ون چند درصد بود؟ هیچ،کدام چندان منطقی نبودند .

چه راه حلی وجود داشت؟

به نظرش تنها راه برمال شدن حقیقت و شناختن شخصیت واقعی راستی،ن ایجاد ارتباط بیشتر بود.”

 

“موبایلش را برداشت و صفحه را روشن کرد اما برای تماس گرفتن تردید داشت.

راستین صبح با او بد صحبت کرده و با طعنههای زی،اد اذیتش کرده بود. نفسش را کالفه به بیرون فوت کرد و از خیر تماس ،گرفتن گذشت. به جای ،آن صفحهی اینستاگرامشان را باز کرد.

از تعداد باالی فالوری که یکباره فالویش کرده ،بودند چشمانش گرد شد. چه خبر بود؟ به احتمال خیلی زیاد  یک نفر تبلیغشان کرده بود.”

 

“استوری جدید بالگری را که ،ظهر برایش لباس فرستاده ،بودند باز کرد.

_ سلام… پایین ،صفحه آیدی آنها را گذاشته بود.

_ فقط میخوام خوشسلیقگی فروشگاهشون رو نشونتون بدم باهم کیف کنیم… اول اینجا رو نگاه کنید چه باحوصله همهی ستها رو از هم جدا ،کردن بعد هر کدوم رو جدا بستهبندی و تزئین کردن …”

 

“با وجود اینکه تمام کارها توسط خودش انجام شده ،بود با اشتیاق استوریها را دنبال میکرد

. _ بذار ببینم این کارته چیه …چه باحاله… کارت را باال و پایین کرد و به همهجای آن نگاه انداخت.

_ ،اوه فکر کنم دستی درستش کردن !عین پاکت نامهی فانتزی شده. این ظریفکاری و حوصله معلومه کار یه خانم خوشسلیقه و هنرمنده.”

“داخلشو باز کنم …ای بابا …یه دستم موبایله سخته اینجوری… ،آها شد !هم تشکر کرده از انتخاب فروشگاه هم یه شعر از شاملو ! بچهها چه ،جالب کارتای دیگه هم هست.

وایسید بخونم چی ،نوشته بهتون میگم. استوری بعدی، چند دقیقه بعد آپلود شده بود.

_ خب من همه رو خوندم و متوجه یه حرکت جالبشون شدم که دربارهی هر دست لباسی که برام ،فرستادن زحمت کشیدن و توضیح دادن ! اینکه جنسش چی،ه بهتره با دست شسته بشه یا با ماشین.”

“کجاییه و اگر ازش درست استفاده ،بشه عمر مفیدش چه قدره!

_ من واقعا خوشم اومد از این ،کارشون به نظرم این دقیًقا خود احترام به مشتریه !ًواقعا یه کاری کردن که مشتاق بشم بازم ازشون خرید کنم. بچه ها این تبلیغ نیست،ها باید من اول لباسها رو ،بپوشم چندبار بشورم و اتو کنم تا از کیفیت کاراشون مطمئن ،بشم بعد بهتون معرفیشون میکنم حتما. االن فقط خواستم شما هم همراه من از این حرکت زیباشون لذت ببرید.”

 

“دستی به پیراهن کشید و ادامه داد:

_ به نظر میرسه که اجناسشون هم عالی،ه من بعدا نظر نهاییم رو بهتون می،گم تو نگاه اول که ًواقعا خوشم اومد! استوری بعدی، داخل ماشین و با موضوعی کامال متفاوت بود. با همین معرفی کوتاه و غیررسمی ،هم فالورها دوبرابر شده بودند ! تصمیم گرفت استوری جدیدی بگذارد و هم از او تشکر کرده و هم ورود فالورها را خوشآمد بگوید.”

 

“بعد از ،آن از اینستاگرام بیرون آمد و سراغ صفحه ی چتشان رفت.

_ ِسلام ،دوباره ممنونم بابت معرفی. ًواقعا توقع استوریها رو نداشتم. خیلی لطف کردید آنالین بود و زود پیامش را دید.

_ سلام لوا ،جان خواهش میکنم .اصال قابلی نداشت. من از اون همه ذوق و زیبایی به وجد اومدم و فقط حسم رو به اشتراک گذاشتم.”

“از تعریف و تمجیدهای،ش ناخودآگاه لبخند زد.

_ خوشحالم که دوست داشتید مطمئن باشید که برای فالورهاتون هم با همین کیفیت لباسها ارسال میشه. هر پیامی که لوا می،فرستاد خیلی زود جواب داده میشد و بحث ادامه پیدا میکرد.”

 

 

“در همان حین پیام جدیدی از آرتا دریافت کرد. « راستین چشه؟» از این سوال کوتاه ،برادرش اخمهیش توی هم رفت. « پیش ،توئه من بگم چشه؟» « از همون اولش که اومد تو بوتیک به هم ریخته بود .

هیچی هم نگفت هرچی سوال پرسیدم .واسه همینه اومدم سراغ تو! »

 

“یعنی هنوز حالش خوب نشده بود؟

اصال به او چه ربطی داشت…

« چه می،دونم صبحشم همینقدر بداخالق بود .کم مونده بود بخوره منو ! »

کنار پیامش چند ایموجی که چپ چپ نگاه می،کردند هم گذاشت تا نشان دهد اصال از این حرکات راستی،ن خوشش نیامده. « خب چیکارش کردی که اینجوری شده؟»

« ای ،بابا به من چه؟

!تقصیر من نندازها.»..

4.6/5 - (8 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.