رمان دروغ محض پارت 29

زبونمو آهسته توو دهنم چرخوندم و چیزی نگفتم ، بعد از یه خداحافظیِ مختصر ؛ گوشیو قطع کردم … .
داشتم صبحونمو می خوردم که زنگ خونه ، ب صدا در اومد..
ابرویی بالا انداختم و حین جوییدن لقمم؛ع جام پا شدم و ب طرف در حرکت کردم..
با دیدن کسی ک پشت در بود ، خنده ی ذوق زده ای کردم و پریدم توو آغوشش…
چفتم کرد توو بغلش و سرشو فرو برد توو گودی گردنم؛نفس عمیقی کشیدم و عطر تنشو به ریه هام منتقل کردم..
بعد از چند لحظه ، سرمو عقب کشیدم و محو چشاش ؛ لب زدم :

+ دلم واست تنگ شده بود لامصب..

لبخند ریزی زد و با جلو آوردن سرش ، بوسه ی ریزی رو لبام کاشت..

* * * *

سینی رو گذاشتم رو میز عسلی و رو ب روش ، روی مبل نشستم..
اخم ریزی کرد و گفت :

_ چرا اونجا؟..

متعجب ابرویی بالا انداختم که اشاره ای به پاهاش کرد و با لحن دستوری ای؛ادامه داد :

_ بیا اینجا بشین..

لبخندی زدم و با کمی مکث ، از رو مبل پا شدم..
با ناز ب سمتش قدم برداشتم و آروم رو پاهاش؛پشت بهش ، نشستم..
دستاشو دور شکمم حلقه کرد و سرشو گذاشت رو شونم…
یه دستمو گذاشتم رو دستاش و محزون گفتم :

+ میخوام یه چیزیو بت بگم امیرعلی..

دستشو نوازش وار رو شکمِ لختم کشید و گفت :

_ خب؛بگو..

زبونی رو لبام کشیدم و همزمان با بیرون فرستادن نفسم ، لب زدم :

+ من..
من خونواده واقعیمو پیدا کردم!.

آب دهنشو قورت داد و من ، صدای بالا و پایین شدن سیبکِ گلوشو واضح شنیدم!..

_ ج ، جدی؟..

اوهومی گفتم که با فشردن یکی از سینه هام ، گفت :

_ اینکه خیلی خوبه؛چه عالی!..

آهی کشیدم و لب تر کردم :

+ ولی‌…

دستشو از زیر پیراهنم رد کرد و سینمو آزادانه گرفت توو مشتش :

_ ولی چی؟..

نفسمو محکم بیرون فرستادم و بی حوصله ، لب وا کردم :

+ مادرم مُرده!.

نوک سینمو فشرد و گفت :

_ خدا رحمتش کنه..
پدرت چی؟..

هوفی کشیدم و گفتم :

+ اون زندس…

چیزی نگفت که چرخیدم سمتش؛کج کج بهش زل زدم و گفتم :

+ من میخوام برم ، بابامو ببینم!..

سرشو کمی کج کرد و با نوازشِ آرومه گونم ، لب زد :

_ ب نظرت زود نیس؟..

خنده ی سرسری و تمسخرانه ای کردم و حرصی گفتم :

+ زود؟..
امیرعلی زود؟..
من تا حالا یه بار بابامو ندیدم!.
تو میگی زود؟..
خیلی مسخرس واقعن … .

پوفی کشید و کلافه گفت :

_ خیله خب ، خیله خب‌..
چرا جوش میاری نفسم؟..

دست به سینه شدم و عصبی و ناراحت؛لب زدم :

+ آخه حرفه غیر منطقی میزنی!..

ریز لبخندی زد و با بوسیدن گوشه ی لبم ، خیره به چهرم گفت :

_ من غلط کردم..
خوبه؟..
راضی شدی؟..

لبخند محوی زدم که مهربون ادامه داد :

_ منم کمکت میکنم ، هرکاری شده میکنم تا زودتر بتونی باباتو ببینی!..
ولی..

دستمو آروم رو ته ریشِ دلبرونش کشیدم و خمار ، گفتم :

+ ولی چی عشقم؟..

دستمو گرفت و با بوسیدن پشت دستم ، لب زد :

_ شرط داره!.

اخم ریزی کردم و با پس کشیدن دستم ، لب زدم :

+ شرط؟..

اوهوم توو گلویی گفت که ابرویی بالا انداختم و متعجب ، لب زدم :

+ خب..
چه شرطی جناب سرهنگ؟..

لبخند محوی زد و گفت :

_ شرطش اینه که وقتی باباتو دیدی ، بازم من جای خدمو توو قلب کوچیکت داشته باشم..
اگه قرار باشه بابات بخواد جامو بگیره؛کُلاهامون میره توو هم!..

اخم مصنوعی ای کردم و لب زدم :

+ حسودی؟..

معمولی شونه ای بالا انداخت و حین باز کردن دکمه های پیراهنم ، عادی گفت :

_ هرچی دوس داری اسمشو بزار!..

خنده ی کوتاهی کردم که لباسمو از تنم کَند و همونطور که با اون چشای وحشیش ، به سینه هام خیره شده بود؛گفت :

_ از ما گفتن بود!.
حالا هرطور خود دانی..

دیوونه ی زیرلبی گفتم که استارت عشق بازی امروزمونو ، زد!..:))

4/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.